https://wisgoon.com/mobina.one
https://wisgoon.com/mobina.one
شبیه روزی شده بودم که دندانپزشک ، بی حسی به لثه م زده بود.
حس میکردم لب ندارم اصلا.
سِر شده بود ولی میدونستم از درد زیاده که این شکلی شده.
دور و برمو تار میدیدم.
چشام بزور باز بود.
سعی میکردم خودمو بیدار نگه دارم.
کل ِ موهام خیس بود.
انگار تازه دوش گرفته بودم.
قطره های عرق دونه دونه از پیشونیم سُر میخورد و میومد روی صورتم.
گلوم جوری خشک شده بود که یه بطری آب دستم بود ، همه ش رو سر میکشیدم بالا.
یه کم ضعف داشتم.
باید میرفتم یه چیز شیرین میخوردم.
دستم ذوق ذوق میکرد.
انگار سر جاش نبود.
از شونه کلا خواب رفته بود و نمیتونستم تکونش بدم.
سنگینی دستم ، نگاهم رو برد سمتش.
شبیه نقاشی های میکل آنژ روی سقف کلیسای سیستین بود.
فرشته ای که از اسمون اومده بود و صاف روی دستم خوابش برده.
آخه من الان دلمم نمیاد بیدارش کنم.
حاضر بودم دستم همون شکل بی حس بمونه ، ولی تکون نخوره.
تحمل سوزن سوزن شدنش که چیزی نبود.
انگار یکی موهاشو دونه دونه چیده بود روی صورتش.
دستمو بردم جلو ، مثل ِ حریر ِ ابریشمی ، یکجا رفت کنار.
قطره های عرق پشت لبش بود .
لباش میدرخشید توی چشام.
مثل گیلاسی که رسیده و هوس چیدنش رو داری.
چشاش با اینکه بسته بود ، به طرز عجیبی خوشگل بود.
مژه هاش مثل تار و پود ِفرش ِدستباف روی هم قفل شده بودن.
زیر گوشش اسمشو صدا کردم.
چند بار اروم تکرار کردم تا چشاش باز شد.
مثل صدفی که وا شدنی مروارید داخلش برق میزنه.
الان مونده بودم که چشای بسته ش زیبا تره یا اون مردمک خوشرنگی که من سمت نگاهشم.
اسممو که صدا کرد ، باز دلم قنج رفت براش.
دیگه چیزی نمیشنیدم.
حرکت لبهاش ، پلک زدن چشاش ، لبخندش ، همه رو انگار بصورت اسلوموشن می دیدم.
اون با رضایت از اتفاقی که افتاده ، با لبخند حرف میزد.
و من ، سرمست از شبی که باهاش به صبح رسیدم، ذوق میکردم
همه ی آرزوی من
تمام ِ زندگیم
الهه ی عشق من
😘😘😘😘
#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
شبیه روزی شده بودم که دندانپزشک ، بی حسی به لثه م زده بود.
حس میکردم لب ندارم اصلا.
سِر شده بود ولی میدونستم از درد زیاده که این شکلی شده.
دور و برمو تار میدیدم.
چشام بزور باز بود.
سعی میکردم خودمو بیدار نگه دارم.
کل ِ موهام خیس بود.
انگار تازه دوش گرفته بودم.
قطره های عرق دونه دونه از پیشونیم سُر میخورد و میومد روی صورتم.
گلوم جوری خشک شده بود که یه بطری آب دستم بود ، همه ش رو سر میکشیدم بالا.
یه کم ضعف داشتم.
باید میرفتم یه چیز شیرین میخوردم.
دستم ذوق ذوق میکرد.
انگار سر جاش نبود.
از شونه کلا خواب رفته بود و نمیتونستم تکونش بدم.
سنگینی دستم ، نگاهم رو برد سمتش.
شبیه نقاشی های میکل آنژ روی سقف کلیسای سیستین بود.
فرشته ای که از اسمون اومده بود و صاف روی دستم خوابش برده.
آخه من الان دلمم نمیاد بیدارش کنم.
حاضر بودم دستم همون شکل بی حس بمونه ، ولی تکون نخوره.
تحمل سوزن سوزن شدنش که چیزی نبود.
انگار یکی موهاشو دونه دونه چیده بود روی صورتش.
دستمو بردم جلو ، مثل ِ حریر ِ ابریشمی ، یکجا رفت کنار.
قطره های عرق پشت لبش بود .
لباش میدرخشید توی چشام.
مثل گیلاسی که رسیده و هوس چیدنش رو داری.
چشاش با اینکه بسته بود ، به طرز عجیبی خوشگل بود.
مژه هاش مثل تار و پود ِفرش ِدستباف روی هم قفل شده بودن.
زیر گوشش اسمشو صدا کردم.
چند بار اروم تکرار کردم تا چشاش باز شد.
مثل صدفی که وا شدنی مروارید داخلش برق میزنه.
الان مونده بودم که چشای بسته ش زیبا تره یا اون مردمک خوشرنگی که من سمت نگاهشم.
اسممو که صدا کرد ، باز دلم قنج رفت براش.
دیگه چیزی نمیشنیدم.
حرکت لبهاش ، پلک زدن چشاش ، لبخندش ، همه رو انگار بصورت اسلوموشن می دیدم.
اون با رضایت از اتفاقی که افتاده ، با لبخند حرف میزد.
و من ، سرمست از شبی که باهاش به صبح رسیدم، ذوق میکردم
همه ی آرزوی من
تمام ِ زندگیم
الهه ی عشق من
😘😘😘😘
#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
- ۲۴.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط