یکی از داستان های ترسناکتوننن

یه روز خواب بودم و عروسک مورد علاقم که باهاش میخوابیدم کنارم بود اما وقتی بغلش میکردم حس بدی میگرفتم و انگار کسی در گوشم بهم میگفت شیطانی سریع عروسکو شوت کردم اونور وقتی چشمامو باز کردم دیدم همه جا قرمزه یکم که به هوش اومدم دیدم یه سایه ی سیاه با شاخ ها گاو جلوم وایستاده و نگاهم میکنه سریع پتو رو رو خودم کشیدم و تا صبح عرق سرد ریختم قلبم مثل گنجشک میتپد هر روز که دیواری که روبه تختمه رو نگاه میکنم یاد اون میوفتم و سر گیجه میگیرم این داستان هم کاملن واقع ای بود...
دیدگاه ها (۶)

داستان ترسناک شوما گوگولیاااا

موقعیت: شانس باهات یار نیست و از یکی برات دوتا در میاد

حیحی

بح بححح

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴ یه جورایی ناپدید شدنم تو او...

★دروغ هایی از جنس حقیقت ★☆پارت اول☆★(ویو رایا) روز اول مدرسه...

پارت ۱ویو ا/تاه لعنت امروز باید برم برای کار تو شرکت ثبت‌نام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط