من بدبخت مامانم بهم گفته بود برو بقالی

من بدبخت مامانم بهم گفته بود برو بقالی

من بدبخت مامانم بهم گفته بود برو بقالی
نمی‌دونم نئش بود شیشه کشیده بود خلاصه
من اشتباهی بر خورد کردم با یه دختر چلمن
بهم گفت حواست کجاست
گفتم ببخشید عذرخواهی میکنم
بهم گفت مشکلی نی حاجی
بعد قیافم شبیه گیگاچت شده بود منتظر بودم فروشنده حساب کنه دختره به فروشنده گفت آیس کریم دارین ... منم بهش گفتم اینجا کریم نمی فروشن از پایین شهر اومدی؟
خنده های فروشنده کل مغازه پیچید
دیدگاه ها (۶)

Twelve

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

پارت سیزدهم کوک. دیدم ات خوشکش زده که گفتم خوب شده بهم میاد ...

My lovely neighbor part : 62

دوستان عزیز عکس خوب از امروز پیدا نکردم و میخوام خاطره های ا...

*رازدل*ماه وش:میز شام رو آماده کردم اونا هم بلند شدن اومدن ن...

دوست دختر اجاره ای

#رمان_تمنانویسنده: #بیسان_تیتهتهیه کننده:حسین حاجی جمالی#قسم...

*راز دل*کیهان:- مامان عجله کن اون تنهاست مامان نگاهی بهم اند...

پارت 2 قاتل سادیسمی من -میشه بهم ذول نزنی (نمی‌دونم درست نوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط