I belong to that boy.

part¹⁰
Loren
______________

دوروز بعد

داخل دفترم نشسته بودم که اون‌وو اومد تو...

-رفیق...خبر بدی دارم...البته شایدم خوب...

جونگکوک به اون‌وو نگاه کرد و دست به سینه نشست...

-باز چی شده؟

-کارت عروسیه جانگ‌وو رسیده دستم...تو رو دعوت کرده...عروس هم اسمش کیم هانول هست...خواهره نینا...و باورت نمیشه اگه بگم تمام مدت جانگ‌وو می‌دونسته نینا اینجاست...کارت دعوت نینا هم برای ما فرستاده...

جونگکوک نفس عمیق کشید...

-به نینا بگو بیاد دفترم...

-لازم نیست...من تمام مدت اینجا بودم....

اون‌وو کنار رفت و چهره نینا مشخص شد و با نگرانی به جونگکوک نگاه میکرد و به هودیش چنگ میزد...

-اون‌وو احمق چندبار گفتم دشت سرت در رو ببند؟

جونگکوک با عصبانیت گفت و بلند شد و آروم سمت نینا رفت...

-عزیزم...نگران نباش...اتفاقی نمی‌افته...من اینجام...

جونگکوک نینا رو محکم بغل کرد...

-جونگکوک...اگه هانول به اجبار ازدواج کرده باشه چی؟

-نترس نازنینم...

اون‌وو با ذوق گفت...

-جونگکوک...بهش اعتراف کردی دوسش داری؟.....لیلیلیلیییی...

جونگکوک چپ چپ به اون‌وو نگاه کرد که باعث شد بی صدا محل رو ترک کنه...

ــــــــــــــــــــــــ
لطفاً حمایت کنید...
#تهکوک #جونگکوک #رمان #فیک #تکـپارتی #کیپاپ #تیک_تاک #کیدراما #میکاپ
دیدگاه ها (۲۲)

I belong to that boy.

I belong to that boy.

I belong to that boy.

I belong to that boy.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط