که با صدای کسی سرم رو بلند کردم و لباسش رو تماشا کردم واقعا ...
#۱۵
که با صدای کسی سرم رو بلند کردم و لباسش رو تماشا کردم واقعا سبز بهش میومد و لباس اندامش رو در بر گرفته بود، یکم بهش خیره شدم.
هانا:"چطوره؟"
جیمین:" عالیه"
هانا:"مرسی"
جیمین:" همینو میخریم، تو برو لباس رو دربیار، من میرم حساب کنم."
هانا رفت لباس رو عوض کرد و منم لباس رو حساب کردم و پاکت لباس رو از فروشنده گرفتم، و دست هانا رو دوباره گرفتم.
جیمین:" فردا مهمونی هست، بریم لباس دیگه برای مهمونی بخریم."
هانا:" باشه."
هانا و جیمین شروع به خرید برای مهمونی کردن و وقتی خریدشان بلاخره تموم شد به سمت یه کافه که فست فود هم داشت رفتن و برای خودشون غذا سفارش دادن.
جیمین:" از خرید لذت بردی؟"
هانا:" آره، ممنونم."
جیمین:" وظیفم بود، تو زنمی باید بخرم."
هانا:" بازم ممنونم"
غذا اومد و شروع به خوردن کردن، هردو پاستا سفارش داده بودن و داشتن با لذت میخوردن. همینطور که داشتن میخوردن با صدایی هانا سرش رو برگردوند.
بِل:" هاناااا!!!
هانا:"بِلللل!!!"
هانا بلند شد و پرید تو بغل بِل، و محکم اونو در آغوش گرفت و چشماش پر اشک شد از اون ور جیمین داشت با شوک به دوست صمیمی با کمی خشم حسادت نگاه میکرد.
بِل:"گاوه خر کجا بودی بی شرف؟"
هانا:" چطوری، عوضی بیشعور؟"
بِل:" خوبم، کثافت، شب ها از استرس خوابم نمیبرد."
هانا:" بهت توضیح میدم "
بِل:" این مرده کی؟"
هانا:" این..."
جیمین:" نامزدشم"
بِل:"چی؟؟"
هانا:" بهت همه چی..."
جیمین:" اون قرار نیست چیزی بهت بگه، من نامزدشم، میتونی قبول کنی، میتونی نکنی، کارت عروسی رو فردا بهت میده"
هانا:"جیمین...:
جیمین:" هیچی نگو، بریم همین الان"
جیمین دست هانا رو گرفت و بزور از پاساژ برد بیرون و بزور سوار ماشینش کرد و شروع به رانندگی کرد....
شرایط
لایک:۱۸❤️
کامنت:۱۸💌
که با صدای کسی سرم رو بلند کردم و لباسش رو تماشا کردم واقعا سبز بهش میومد و لباس اندامش رو در بر گرفته بود، یکم بهش خیره شدم.
هانا:"چطوره؟"
جیمین:" عالیه"
هانا:"مرسی"
جیمین:" همینو میخریم، تو برو لباس رو دربیار، من میرم حساب کنم."
هانا رفت لباس رو عوض کرد و منم لباس رو حساب کردم و پاکت لباس رو از فروشنده گرفتم، و دست هانا رو دوباره گرفتم.
جیمین:" فردا مهمونی هست، بریم لباس دیگه برای مهمونی بخریم."
هانا:" باشه."
هانا و جیمین شروع به خرید برای مهمونی کردن و وقتی خریدشان بلاخره تموم شد به سمت یه کافه که فست فود هم داشت رفتن و برای خودشون غذا سفارش دادن.
جیمین:" از خرید لذت بردی؟"
هانا:" آره، ممنونم."
جیمین:" وظیفم بود، تو زنمی باید بخرم."
هانا:" بازم ممنونم"
غذا اومد و شروع به خوردن کردن، هردو پاستا سفارش داده بودن و داشتن با لذت میخوردن. همینطور که داشتن میخوردن با صدایی هانا سرش رو برگردوند.
بِل:" هاناااا!!!
هانا:"بِلللل!!!"
هانا بلند شد و پرید تو بغل بِل، و محکم اونو در آغوش گرفت و چشماش پر اشک شد از اون ور جیمین داشت با شوک به دوست صمیمی با کمی خشم حسادت نگاه میکرد.
بِل:"گاوه خر کجا بودی بی شرف؟"
هانا:" چطوری، عوضی بیشعور؟"
بِل:" خوبم، کثافت، شب ها از استرس خوابم نمیبرد."
هانا:" بهت توضیح میدم "
بِل:" این مرده کی؟"
هانا:" این..."
جیمین:" نامزدشم"
بِل:"چی؟؟"
هانا:" بهت همه چی..."
جیمین:" اون قرار نیست چیزی بهت بگه، من نامزدشم، میتونی قبول کنی، میتونی نکنی، کارت عروسی رو فردا بهت میده"
هانا:"جیمین...:
جیمین:" هیچی نگو، بریم همین الان"
جیمین دست هانا رو گرفت و بزور از پاساژ برد بیرون و بزور سوار ماشینش کرد و شروع به رانندگی کرد....
شرایط
لایک:۱۸❤️
کامنت:۱۸💌
- ۱۳.۸k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط