هاناحق نداری منو با خانوادهام تحدید کنی




هانا:"حق نداری منو با خانواده‌ام تحدید کنی."
جیمین:" من برای انجام کارهام از کسی اجازه نمیگیرم"
هانا:" تو فکر میکنی کی هستی که اینجوری رفتار میکنی و منو تهدید میکنی؟"


جیمین دیگه تحمل نکرد و صبر خودش رو از دست داد و محکم موهای هانا رو گرفت و سرش رو خم کرد.


جیمین:"یکم دیگه همینطوری حرف بزنی بهت نشون میدم من کی ام!"
هانا:" آیییییی! ولم کن"



جیمین همونطور که موهاش رو گرفته بود از بار بردش بیرون و محکم و با تمام زورش هانا رو پرت کرد توی یه ماشین سیاه و بزرگ و بعد خودش هم کنار هانا نشست و در رو بست.


جیمین:" راه بی اُفت"


بادیگارد سر تکون داد و شروع به رانندگی به طرف عمارت جیمین کرد، هانا هم از ترسش هیچ حرفی نمیزد و مثل یه بچه کوچولو کنار در ماشین جمع شده بود.


جیمین:"فکر نکن دلم قراره برات بسوزه"
هانا:" من هیچی از تو نمیخوام."
جیمین:" حق نداری بخوای"
هانا:" نمیخوام چون لیاقت درخواست منو نداری."
جیمین:"میدونستی خیلی پُر رو ای."
هانا:" به تو ربطی نداره."
جیمین:" یادت رفته تو ماله منی؟!"
هانا:" من ماله هیچکس نیستم."
جیمین:" تو ماله منی."
هانا:"نیستم..."
جیمین:"هستی، چه بخوای چه نخوای هستی!!!"


هانا از داد جیمین ساکت شد و چشماش رو محکم روی هم فشار داد، جیمین هم از عصبانیت رگ گردنش زده بود بیرون.



جیمین یه پوزخند زدم و از عصبانیت یه خنده‌ای کرد و بعد دوباره با خشمی که در چشماش بود به طرف هانا برگشت‌.


جیمین:"تو از یه داد من میترسی، بعد تو چطور میتونی همینطوری پشت سرهم با من اینطوری حرف بزنی؟"


هانا از ترسش دوباره یه جا جمع شد و در سکوت بدون اینکه کسی بفهمه اشک میریخت و بدنش می‌لرزید.


وقتی رسیدند جیمین بازوی هانا رو محکم گرفت و از ماشین کشید بیرون و به داخل عمارت برد.


یکی از خدمتکاران جیمین که هم به جیمین علاقه داشت هم جاسوس بود دید که جیمین هانا رو به داخل اورد.


جیمین:" آجوما!"
آجوما:"بله، قربان."
جیمین:"تمام خدمتکاران رو به صف بچین قراره خبر بزرگی رو بگم."
آجوما:"چشم"


تمام خدمتکاران جمع شدن و جیمین در اتاقش لباس تورو با یه لباس زیبا و سفید (میزارمش) عوض کرد و موها و آرایشش رو درست کرد.


جیمین:"حالا آماده ای و دیگه حق نداری گریه کنی"


جیمین دست هانا رو محکم گرفت و برد جلوی خدمتکاران و کل آدم های عمارت.



شرایط
لایک:۱۳❤️
کامنت:۱۳💌
دیدگاه ها (۳۴)

اسلاید اول: لباس و کفش و اکسسوری هانااسلاید دو:استایل جیمین

بچه ها حوصلم پوکیده بهم فیک معرفی کنید بیام بخونم🫠🤍✨️

#7#Hanaصبح از درد زیر شکمم بیدار شدم، یکم پلک زدم دیدم به په...

حمایت بشهههههه 🤍💌https://wisgoon.com/parminnnnn

۸#۱۳جیمین همونطوری لبای هانا رو تسخیر کرده بودو ازطعم شیرین ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت چهل ششمهمه ساکت شدیم.جیمین: من ۱۵ سالم بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط