˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۴ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۴ پارت
کنار جینا نشسته بودم و دربارهی مهمونی صحبت میکردیم که یکی از مهمونها موقع رد شدن از کنارمون با شونه به من خورد.
لیوانی که دستش بود کج شد و مقداری از نوشیدنی روی لباسم ریخت.
— وای، ببخشید!
نگاهی به لباسم انداختم..
& اشکالی نداره.
جینا سریع از جاش بلند شد.
— صبر کن، میرم دستمال بیارم.
& خودم میام.
از کنار میز بلند شدم و از بین جمعیت رد شدم.
چند قدم جلوتر، یکی از پیشخدمتها رو دیدم.
& ببخشید، دستمال دارید؟
قبل از اینکه جواب بده، صدای برخورد چند نفر از پشت سرم باعث شد ناخودآگاه کنار برم.
همون لحظه، با کسی برخورد کردم.
— حواست کجاست؟
صدای مردی بود که پشت سرم ایستاده بود.
برگشتم سمتش.
& ببخشید، من...
حرفم نصفه موند.
همون مردی بود که قبلتر کنار پلهها دیده بودمش.
تهیونگ..
نگاهش کوتاهی روی لباسم انداخت و بعد دوباره به صورتم نگاه کرد.
— مشکلی پیش اومده؟
لحنش جوری بود که انگار منتظر توضیح بود.
کمی اخم کردم.
& نه. فقط یکی نوشیدنی ریخت روم.
نگاهش دوباره سمت لباس من رفت.
— پس بهتره اینجا نایستی.
& خودم میدونم.
ابرویش کمی بالا رفت.
— پس چرا هنوز اینجایی؟
بهش نگاه کردم.
& چون داشتم دنبال دستمال میگشتم.
پیشخدمت که کنارمون ایستاده بود، بالاخره چند دستمال به سمتم گرفت.
— بفرمایید.
دستمالها رو گرفتم.
& ممنون.
خواستم از کنارش رد بشم که صدای جینا از دور به گوشم رسید.
— ات!
برگشتم سمتش.
جینا با عجله به سمتم میاومد.
— بالاخره پیدات کردم!
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد و مکث کرد.
— اوه...
نگاهی بین من و تهیونگ انداخت.
— شما دوتا همدیگه رو میشناسید؟
قبل از اینکه من جواب بدم، تهیونگ خیلی ساده گفت:
— نه.
بعد بدون حرف دیگهای از کنارمون رد شد.
جینا رفتنش رو نگاه کرد و بعد رو به من گفت:
— خب... اینم از آشنایی اولتون.
با تعجب نگاهش کردم.
& آشنایی؟ ما فقط به هم برخورد کردیم.
جینا خندید.
— آره، دقیقاً. خیلی هم دوستانه بود..
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
🌤ادامه دارد...
کامنت یادتت نره لیدی💅🏼
مرسی از حمایتاتون خوشگلا🪻
کنار جینا نشسته بودم و دربارهی مهمونی صحبت میکردیم که یکی از مهمونها موقع رد شدن از کنارمون با شونه به من خورد.
لیوانی که دستش بود کج شد و مقداری از نوشیدنی روی لباسم ریخت.
— وای، ببخشید!
نگاهی به لباسم انداختم..
& اشکالی نداره.
جینا سریع از جاش بلند شد.
— صبر کن، میرم دستمال بیارم.
& خودم میام.
از کنار میز بلند شدم و از بین جمعیت رد شدم.
چند قدم جلوتر، یکی از پیشخدمتها رو دیدم.
& ببخشید، دستمال دارید؟
قبل از اینکه جواب بده، صدای برخورد چند نفر از پشت سرم باعث شد ناخودآگاه کنار برم.
همون لحظه، با کسی برخورد کردم.
— حواست کجاست؟
صدای مردی بود که پشت سرم ایستاده بود.
برگشتم سمتش.
& ببخشید، من...
حرفم نصفه موند.
همون مردی بود که قبلتر کنار پلهها دیده بودمش.
تهیونگ..
نگاهش کوتاهی روی لباسم انداخت و بعد دوباره به صورتم نگاه کرد.
— مشکلی پیش اومده؟
لحنش جوری بود که انگار منتظر توضیح بود.
کمی اخم کردم.
& نه. فقط یکی نوشیدنی ریخت روم.
نگاهش دوباره سمت لباس من رفت.
— پس بهتره اینجا نایستی.
& خودم میدونم.
ابرویش کمی بالا رفت.
— پس چرا هنوز اینجایی؟
بهش نگاه کردم.
& چون داشتم دنبال دستمال میگشتم.
پیشخدمت که کنارمون ایستاده بود، بالاخره چند دستمال به سمتم گرفت.
— بفرمایید.
دستمالها رو گرفتم.
& ممنون.
خواستم از کنارش رد بشم که صدای جینا از دور به گوشم رسید.
— ات!
برگشتم سمتش.
جینا با عجله به سمتم میاومد.
— بالاخره پیدات کردم!
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد و مکث کرد.
— اوه...
نگاهی بین من و تهیونگ انداخت.
— شما دوتا همدیگه رو میشناسید؟
قبل از اینکه من جواب بدم، تهیونگ خیلی ساده گفت:
— نه.
بعد بدون حرف دیگهای از کنارمون رد شد.
جینا رفتنش رو نگاه کرد و بعد رو به من گفت:
— خب... اینم از آشنایی اولتون.
با تعجب نگاهش کردم.
& آشنایی؟ ما فقط به هم برخورد کردیم.
جینا خندید.
— آره، دقیقاً. خیلی هم دوستانه بود..
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
🌤ادامه دارد...
کامنت یادتت نره لیدی💅🏼
مرسی از حمایتاتون خوشگلا🪻
- ۲۹۳
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط