𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏
𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
آن شب، برخلاف همیشه، میز شام سرد و سنگین بود. عطرِ «راتاتویی» که سوفی با وسواس پخته بود، در فضای آشپزخانه پیچیده بود، اما اشتهای کامیل جایی میانِ گلویش گیر کرده بود.
اتین، در حالی که لبهی روزنامه را روی میز رها کرد، با همان لحنِ قاطع و بدونِ انعطافش، تیرِ خلاص را زد:
«کامیل، کارهات رو برای بستهبندی شروع کن. قراردادِ شعبهی سئول نهایی شد. ما دو هفتهی دیگه پرواز میکنیم.»
کامیل چنگالش را در بشقاب رها کرد. صدای برخوردِ فلز با چینی، در سکوتِ خانه مثل شلیکِ گلوله بود.
«دو هفته؟»
صدای کامیل لرزید، نه از ترس، بلکه از بُهت.
«پدر، من سال سوم هستم! اینجا… اینجا زندگیِ من، دوستام، درسهام… همهچیزم اینجاست. چطور میتونی اینقدر ساده بگی که همهچیز رو رها کنم و برم یه کشورِ دیگه؟»
اتین با چشمهایی که حالا سرد و نافذ شده بودند، به دخترش نگاه کرد. او مردی نبود که با احساساتِ مادرانه یا مهربانیِ بیجا، مسیرِ تصمیمهای حرفهایاش را تغییر دهد.
«کامیل، من دارم به تو فرصت میدم که دنیا رو ببینی. در ضمن، این یک درخواست نیست، یک تصمیمیست که گرفته شده. شرکتِ من، آیندهی من، و جایگاهِ ما در اونجا تثبیت میشه.»
کامیل بلند شد، صندلیاش با صدای ناهنجاری روی کفِ چوبیِ آشپزخانه کشیده شد. او سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد، هرچند چشمانش از خشم میسوخت.
«آیندهی تو! نه من! من نمیخوام برم اونجا که بشم یه غریبه توی یه مدرسهی عجیب. من اینجا نفرِ اولم، اینجا منو میشناسن، اینجا…»
اتین با ضربهای که به میز زد، حرفِ او را قطع کرد. چهرهاش در نورِ چراغِ بالای سر، خشن و غیرقابلِ نفوذ شده بود.
«بس کن کامیل! کافیه. من دارم برای رفاهِ تو میجنگم. تو فکر کردی این رتبههایِ درسی که میگیری، بدونِ حمایتِ من و موقعیتِ مالیِ من به جایی میرسه؟»
نفسهایش تندتر شده بود.
«توی این خونه، وقتی من حرفی میزنم، یعنی بحث تمام شده. تو به سئول میای، چون دخترِ منی و باید یاد بگیری با شرایط کنار بیای. این یه دستورِ قطعیه.»
سوفی با نگرانی دستش را روی بازوی کامیل گذاشت، اما کامیل عقب کشید. نگاهش به پدرش، نگاهِ دختری بود که تازه فهمیده بود تمامِ دنیایِ «نظمیافتهاش»، چقدر سست و شکننده بوده است.
اتین دوباره به روزنامهاش برگشت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
«دو هفته دیگه. امیدوارم تا اون موقع یاد گرفته باشی که چطور با این قضیه کنار بیای، نه اینکه مثلِ یه بچه با من بحث کنی.»
کامیل بدونِ هیچ حرفی، به سمتِ اتاقش دوید.صدایِ در که با شدت بسته شد، تنها چیزی بود که در آن خانه شنیده شد. او روی تختش افتاد، در حالی که در ذهنش تنها یک تصویر میچرخید: هواپیمایی که او را به ناکجاآباد میبرد و درهایی که یکییکی پشتِ سرش بسته میشدند.
او نمیدانست که در سئول، کسی منتظرش نیست؛ بلکه کسی هست که قرار است دنیایِ منظمِ او را به آشوب بکشد.
لایک و کامنت فراموش نشه شرط لایک بالای35🎀🤍
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
آن شب، برخلاف همیشه، میز شام سرد و سنگین بود. عطرِ «راتاتویی» که سوفی با وسواس پخته بود، در فضای آشپزخانه پیچیده بود، اما اشتهای کامیل جایی میانِ گلویش گیر کرده بود.
اتین، در حالی که لبهی روزنامه را روی میز رها کرد، با همان لحنِ قاطع و بدونِ انعطافش، تیرِ خلاص را زد:
«کامیل، کارهات رو برای بستهبندی شروع کن. قراردادِ شعبهی سئول نهایی شد. ما دو هفتهی دیگه پرواز میکنیم.»
کامیل چنگالش را در بشقاب رها کرد. صدای برخوردِ فلز با چینی، در سکوتِ خانه مثل شلیکِ گلوله بود.
«دو هفته؟»
صدای کامیل لرزید، نه از ترس، بلکه از بُهت.
«پدر، من سال سوم هستم! اینجا… اینجا زندگیِ من، دوستام، درسهام… همهچیزم اینجاست. چطور میتونی اینقدر ساده بگی که همهچیز رو رها کنم و برم یه کشورِ دیگه؟»
اتین با چشمهایی که حالا سرد و نافذ شده بودند، به دخترش نگاه کرد. او مردی نبود که با احساساتِ مادرانه یا مهربانیِ بیجا، مسیرِ تصمیمهای حرفهایاش را تغییر دهد.
«کامیل، من دارم به تو فرصت میدم که دنیا رو ببینی. در ضمن، این یک درخواست نیست، یک تصمیمیست که گرفته شده. شرکتِ من، آیندهی من، و جایگاهِ ما در اونجا تثبیت میشه.»
کامیل بلند شد، صندلیاش با صدای ناهنجاری روی کفِ چوبیِ آشپزخانه کشیده شد. او سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد، هرچند چشمانش از خشم میسوخت.
«آیندهی تو! نه من! من نمیخوام برم اونجا که بشم یه غریبه توی یه مدرسهی عجیب. من اینجا نفرِ اولم، اینجا منو میشناسن، اینجا…»
اتین با ضربهای که به میز زد، حرفِ او را قطع کرد. چهرهاش در نورِ چراغِ بالای سر، خشن و غیرقابلِ نفوذ شده بود.
«بس کن کامیل! کافیه. من دارم برای رفاهِ تو میجنگم. تو فکر کردی این رتبههایِ درسی که میگیری، بدونِ حمایتِ من و موقعیتِ مالیِ من به جایی میرسه؟»
نفسهایش تندتر شده بود.
«توی این خونه، وقتی من حرفی میزنم، یعنی بحث تمام شده. تو به سئول میای، چون دخترِ منی و باید یاد بگیری با شرایط کنار بیای. این یه دستورِ قطعیه.»
سوفی با نگرانی دستش را روی بازوی کامیل گذاشت، اما کامیل عقب کشید. نگاهش به پدرش، نگاهِ دختری بود که تازه فهمیده بود تمامِ دنیایِ «نظمیافتهاش»، چقدر سست و شکننده بوده است.
اتین دوباره به روزنامهاش برگشت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
«دو هفته دیگه. امیدوارم تا اون موقع یاد گرفته باشی که چطور با این قضیه کنار بیای، نه اینکه مثلِ یه بچه با من بحث کنی.»
کامیل بدونِ هیچ حرفی، به سمتِ اتاقش دوید.صدایِ در که با شدت بسته شد، تنها چیزی بود که در آن خانه شنیده شد. او روی تختش افتاد، در حالی که در ذهنش تنها یک تصویر میچرخید: هواپیمایی که او را به ناکجاآباد میبرد و درهایی که یکییکی پشتِ سرش بسته میشدند.
او نمیدانست که در سئول، کسی منتظرش نیست؛ بلکه کسی هست که قرار است دنیایِ منظمِ او را به آشوب بکشد.
لایک و کامنت فراموش نشه شرط لایک بالای35🎀🤍
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۸۰۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط