پارت دوازدهم《تجدیدی دوباره》

پارت دوازدهم《تجدیدی دوباره》
《Custom kiss》
"'ویو تهیونگ "'
صبح با طلوع خورشید که نورش به چشمام برخورد میکرد...بلند شدم...

خیلی زود باید میرفتم پایین تا صبحونه رو آماده کنم... چون میدونستم اگه دیرتر برم، پدرم بلند میشه و خودش صبحونه رو آماده میکنه...

پس سریع بلند شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی و کارای لازم رو انجام دادم...

از اتاق زدم بیرون و خوشبختانه پدرم هنوز خواب بود مثل همیشه آروم آروم از پله ها رفتم پایین طوری که از خواب نشه...

رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن صبحونه...

[تهیونگ وقتی که داشت صبحونه رو آماده میکرد، پدرش از خواب بلند شد و بعدش هردو کنار هم بی سروصدا صبحونه شون رو خوردن]



پدرش: در رو قفل کردی؟


+بله...روزت خوش بابا...
خداحفظ...


پدرش: خیله خب...توهم همین طور پسرم...روز خوبی داشته باشی


[بعدش هردو رفتن سمت کارای هر روز شون...تهیونگ سوار دوچرخه اش شد و توی راه غرق در افکارش شد]


+اینم از این...
دوچرخه رو کنار دیوار گذاشتم و رفتم سمت مغازه...
کِرکِره ها رو بالا دادم و قفل در رو باز کردم...

همین که وارد مغازه ام شدم...با گرد و غبار مواجه شدم...

هوف بازم مثل همیشه...
اولین کاری که باید میکردم...تمیز کردن مغازه ام بود...

طی و جارو رو برداشتم شروع کردم به گرد گیری...

اول از همه قفسه کتابها...
بعدش میز، کشو، صندلی و کمد ابزار الاتم...

بعد از نیم ساعت گرد گیری، تموم شدم...روی صندلی ولو شدم و گوسی به کمرم دادم...

کتاب روی میزم رو برداشتم و مثل همیشه قبل از اینکه سروکله یه مشتری پیدا بشه...شروع کردم به خوندن کتاب

راستش این یه عادت بود...
عادتی که وقتی توی محل کارم سرم خلوت بود یا کاری نداشتم...کتاب میخوندم و واقعا هم از این کار لذت میبردم...

<<کتاب رایت مونا فسلیموفر>>برداشتم...
جلد کتاب، تصویر زنی رو به رخ میکشید که گلوله ای زهر آلود ولی به شکل عشق خورده باشد رو به نمایان میکشید...


همین که خواستم صفحه اولش رو باز کنم...صدای جیر جیر زنگوله در مغازه ام به صدا در اومد...

سرم رو بالا گرفتم و عینکم رو با انگشت اشاره ام بالا دادم...سرم به سمت در چرخوندم...


فکر میکردم مشتری باشه و مثل همیشه سفارش لازمه رو داشته باشن اما....

برعکس...قامت های اعظیم جثه چند نفر مانند غول های وحشی نمایان شد...


اولش  ترسیدم ولی بعد که کمی با دقت تر نگاه کردم...
فردی میان آنها برایم آشنا درآمد...
فردی درشت هیکل و قد بلند، که تاحدودی من از سینه های او بودم...

دو نفر هیکلی تر و گند تر از آن فرد بودند...
همانی فردی که کت و شلوار مشکی بر تن داشت...
لباس های که فریاد میزدند از یک برند واقعی/اصیل و قوی هستند...

موهای صاف، اتو کشیده و مرتبش او را بیشتر جذاب میکرد...

کفش های که از قدم اول...آشکار کردند که چگونه پر از استقامت، دنبال توجه هستند...

نور خورشید اجازه نمیداد که کامل صورتش را ببینم...پس سعی کردم چشمانم را دوباره تیز تر کنم...
که ناگهان...


× تجدیدی دوباره آقای تهیونگ ووی

^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه:
امیدوارم لذت برده باشید...
با یه حمایت کوچیک میتونی خوشحالم کنی و بهم انرژی بدی تا فعالیتم رو ادامه بدم🥹
دیدگاه ها (۰)

پارت یازدهم《پدر》《Custom kiss》 [تهیونگ تار...

پارت دهم《عجیب》《Custom kiss》 ×چیشده؟!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط