.

.
.
حدِ وسط نداشتم، هیچ‌گاه! یا شادِ شاد، یا غمگینِ غمگین. یا شادی، داشت پروازم می‌داد، یا غم، داشت مرا می‌کشت.
در دوست داشتن هم همین بودم، همیشه.
یا آنقدر دوست داشتم، که حد نداشت، یا آنقدر دوست نداشتم که اهمیتی داشته‌باشد. و همین مانع از معاشرت من با آدم‌ها می‌شد.
من زود از همه چیز خسته می‌شدم و خیلی زود حوصله‌ام از رابطه‌ها و رفت و آمدها و بحث‌های بی‌نتیجه سر می‌رفت...
من داشتم هر روز تنهاتر می‌شدم،
با دست‌های خودم.
دیدگاه ها (۵)

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

part:1{این رمان درخواستی هست و به گفته خود فرد نوع نوشتار خو...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت8ویو اتقهوه‌ام رو گرف...

دوستم به خاطر چی باهام قطع رابطه کزد؟چون باعث شدم که از یه گ...

پارت ششم همون پسری بود که به اشتباه روی صندلیش نشسته بودم.آر...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط