Love and power
Love and power❤️⚡️
Part 3
مرلین میدونست که حریف جئون نمیشه ولی چاره ای نداشت...میدونست که هم خودش هم رابرت باهوش هستن ولی میدونست که جئون از اون دوتا باهوش تره...دوست نداشت باهاش در بیوفته...زیاد خودش رو توی دردسر نمی انداخت اگر هم مینداخت مطمئن بود که میتونه ازش سالم بیرون بیاد...ولی سر جئون مطمئن نبود...حتی نمیدونست آینده چطوری قراره رقم بخوره...میدونست اگر توی کارش کوچیک ترین اشتباهی انجام بده...یا کوچک ترین ردی از خودش به جا بزاره جئون سریع میفهمه...ولی سوال اینجا بود؟...جئون چه شکلیه؟...همون طور که جئون نمیدونست مرلین چه شکلیه....مرلین هم نمیدونست جئون چه شکلیه...هیچ کدوم نتونسته بودن چهره هم دیگه رو ببینن مرلین از طرفی خوشحال بود که شناخته نمیشه و از طرفی هم ناراحت بود که نمیدونه جئون کیه...ولی خوب میشناختش چند بار باهاش شاخ به شاخ شده بود ولی همیشه یه جوری ردش میکرد...پس میشناختش...میدونست چه آدمیه...با صدای راننده شخصیش به خودش اومد...در ماشین رد براش باز کردن و از ماشین پیاده شد...وارد عمارت بزرگش شد...و بعد از انجام تمام کاراش به رخت خوابش رفت و ول شد روش و به بدبختی هاش فکر کرد...که کم کم خوابش برد.....
.....
با لرزیدن میز کنار تختش و صدای ویز ویز کردنی بیدار شد بدون این که به خودش تکونی بده دستش رو بلند کرد و گوشیش رو از روی میز برداشت و بدون این که به اسم طرف نگاه کنه جواب داد...
مرلین: الو....
حال روزش با صدایی که توی گوشش اکو شد نابود شد...باز هم همون عوضی...
رابرت: صبح بخیر پرنس..میدونی ساعت چنده؟...
مرلین:ببخشید باید برای خوابیدن و بیدار شدنم هم از شما اجازه بگیرم؟
....
ادامه دارد...
...
شرایط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
Part 3
مرلین میدونست که حریف جئون نمیشه ولی چاره ای نداشت...میدونست که هم خودش هم رابرت باهوش هستن ولی میدونست که جئون از اون دوتا باهوش تره...دوست نداشت باهاش در بیوفته...زیاد خودش رو توی دردسر نمی انداخت اگر هم مینداخت مطمئن بود که میتونه ازش سالم بیرون بیاد...ولی سر جئون مطمئن نبود...حتی نمیدونست آینده چطوری قراره رقم بخوره...میدونست اگر توی کارش کوچیک ترین اشتباهی انجام بده...یا کوچک ترین ردی از خودش به جا بزاره جئون سریع میفهمه...ولی سوال اینجا بود؟...جئون چه شکلیه؟...همون طور که جئون نمیدونست مرلین چه شکلیه....مرلین هم نمیدونست جئون چه شکلیه...هیچ کدوم نتونسته بودن چهره هم دیگه رو ببینن مرلین از طرفی خوشحال بود که شناخته نمیشه و از طرفی هم ناراحت بود که نمیدونه جئون کیه...ولی خوب میشناختش چند بار باهاش شاخ به شاخ شده بود ولی همیشه یه جوری ردش میکرد...پس میشناختش...میدونست چه آدمیه...با صدای راننده شخصیش به خودش اومد...در ماشین رد براش باز کردن و از ماشین پیاده شد...وارد عمارت بزرگش شد...و بعد از انجام تمام کاراش به رخت خوابش رفت و ول شد روش و به بدبختی هاش فکر کرد...که کم کم خوابش برد.....
.....
با لرزیدن میز کنار تختش و صدای ویز ویز کردنی بیدار شد بدون این که به خودش تکونی بده دستش رو بلند کرد و گوشیش رو از روی میز برداشت و بدون این که به اسم طرف نگاه کنه جواب داد...
مرلین: الو....
حال روزش با صدایی که توی گوشش اکو شد نابود شد...باز هم همون عوضی...
رابرت: صبح بخیر پرنس..میدونی ساعت چنده؟...
مرلین:ببخشید باید برای خوابیدن و بیدار شدنم هم از شما اجازه بگیرم؟
....
ادامه دارد...
...
شرایط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
- ۲۴۶
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط