The Beloved Rival

The Beloved Rival
part 17




POV کاترین

صدای تیک‌تاک ساعت دیواری انگار بلندتر از همیشه بود.

کاغذ نقاشی روی میز بود.

خانه.

چراغ خیابان.

دو آدم سایه‌ای.

کاترین نفسش را به سختی بیرون داد.

«سه سال پیش… بعد از اینکه جونگ‌کوک رفت.»

جمله در اتاق تاب خورد.

جیزل آرام پرسید:

«کیتی… داری می‌لرزی.»

«خوبه.»
صدایش آرام اما لرزان بود.
«فقط… می‌خوام یادم بیاد.»

***

سه سال پیش – فلش‌بک

شب بود.

هوا کمی سرد.

کاترین جلوی خانه ایستاده بود، دستش روی کلید ماشین.

خانه تاریک‌تر از معمول بود.
یا شاید فقط چشم‌های خودش خسته بود.

صدای خفیف جابجایی چیزی، گوشهٔ خیابان.
سرش را برگرداند.

نور چراغ خیابان درست جایی افتاده بود که *دو نفر* ایستاده بودند.

زن و مرد.

بی‌حرکت.

دقیقاً روبه‌روی خانه.

قلبش لحظه‌ای مکث کرد.

«اینا…؟»

آشنا نبودند.

هیچ‌وقت ندیده بودشان.

فقط ایستاده بودند.
انگار منتظر چیزی بودند.
یا *کسی*.

کاترین دستش را روی قفل ماشین فشار داد.

احساس عجیبی از ته دلش بالا خزید.

یک نوع سکوت…
از آن سکوت‌هایی که آدم را وادار می‌کند به عقب نگاه کند.

زن کمی سرش را کج کرد.
مرد حتی پلک نزد.

کاترین زیر لب گفت:

«اگه الان سوار نشی… دیگه حرکت نمی‌کنی.»

سوار شد.

استارت زد.

یک بار دیگر نگاه کرد.

دو سایه هنوز همان‌جا بودند.

نور چراغ خیابان روی شانه‌هایشان افتاده بود و هیچ چیزشان تکان نمی‌خورد.

انگار همه چیز غیرواقعی بود.

انگار خیره شده بودند به خانه.

یا شاید…

به خودش.

کاترین با اضطرابی گنگ گاز داد.

ماشین آرام دور شد.

در آینه برای لحظه‌ای آن‌ها را دید.

دو سایه.

ساکن.

بعد…

نور.

ترمز.

فریاد.

و تاریکی.

***

زمان حال

کاترین آب دهانش را قورت داد.

جیزل آرام گفت:

«داری می‌ترسونیم، کیتی.»

کاترین به نقاشی اشاره کرد.

«اونا… دقیقاً همین‌جا بودن.»

گابریلا عقب کشید.

«یعنی قبل از تصاد—»
حرفش را بلعید.
کتف‌هایش لرزید.

جیزل آهسته گفت:

«هیونجین گفت دوربین‌ها هم همینو نشون می‌دادن. چند بار.»

کاترین چشم از نقاشی برنمی‌داشت.

«پس خیال نبود.»

«نه.» گابریلا گفت. «نبود.»

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

بعد از چند لحظه، جیزل گفت:

«به پدرو باید بگیم.»

گابریلا: «به هیونجین هم.»

کاترین مکثی طولانی کرد.

بعد با صدایی آرام اما مطمئن گفت:

«و… به جونگ‌کوک.»

اتاق کاملاً ساکت شد.

جیزل زمزمه کرد:

«کیتی… مطمئنی؟»

کاترین نگاهش را دزدید.

«سه سال اینجا نبود. ولی… حالا هست.
اگر یه چیزی سه ساله اطراف ماست…
اون هم باید بدونه.»

***

همان شب – جای دیگر

POV جونگ‌کوک

صدای باران مثل ضربه‌های ریز انگشت روی شیشه می‌خورد.

جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود، گوشی در دستش.

لیستی از جاهایی که امروز رفته بود.
نوت‌های پراکنده.
چند اسم.
چند تاریخ.

سه سال تلاش برای فهمیدن چیزی که هیچ‌وقت جواب نداد.

سه سال که فقط شنیده بود «یه اتفاقی برای کاترین افتاده»
و هرکس حرف را نصفه رها کرده بود.

نه تاریخ.
نه جزئیات.
نه جواب.

فقط سکوت.

او گوشی را کنار گذاشت.

نفسش را بیرون داد.

در همان لحظه، گوشی لرزید.

پیام جدید از گابریلا.

"میشه فردا بیای خونه؟
یه چیز مهم هست.
می‌خوام باهات حرف بزنیم."

جونگ‌کوک چند لحظه به صفحه خیره ماند.

ابروهایش کمی در هم رفت.

«چیزی شده؟»

انگشتش روی صفحه کشیده شد.

"باشه. میام."

بلافاصله پیام فرستاده شد.

جونگ‌کوک گوشی را پایین آورد.

به سقف نگاه کرد.

سه سال سکوت.

سه سال سؤال.

و حالا…

«چیزی هست که نمی‌گن.
چیزی… که باید بدونم.»

چشم‌هایش آرام بسته شد.

«فردا می‌فهمم.»

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
دیدگاه ها (۰)

The Beloved Rival part 16 POV هیونجیننور عصر ...

The Beloved Rival part 15 POV دامیان شب گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط