_____پارت⁸ نفرین کوچولو_____
_____پارت⁸ نفرین کوچولو_____
بهزور خودم را به سمت در کشاندم.
نفس عمیقی کشیدم و خودم را برای تمام غرغرها و دادهای وِلیسیا آماده کردم، بعد دستم را بالا بردم و در زدم.
صدای قدمهایش از پشت در میآمد و با هر قدم، ضربان قلبم تندتر میشد.
راستش آنقدر استرس گرفته بودم که حس میکردم معدهام به خودش میپیچد.
در کسری از ثانیه، در باز شد.
انتظار داشتم همان لحظه سرم داد بکشد و جیغوجیغ راه بیندازد، اما به طرز غیرقابلباوری ساکت بود… و لبخند میزد.
لبخندی که، راستش، بیشتر از هر فریادی مرا میترساند.
وِلیسیا با همان لبخندی که برایم از هر داد و فریادی ترسناکتر بود، گفت:
"دیر کردی، دخترم."
با شنیدن کلمهی «دخترم» لرزی به جانم افتاد.
او هیچوقت مرا اینطور صدا نمیزد؛ همیشه فقط اسمم را میگفت، آن هم با لحنی سرد و بیحوصله.
خواستم سریع توضیح بدهم.
"چیزه… حواسم به زمان نبود…"
اما او با همان لبخند، و با مهربانیای که تا به حال از او ندیده بودم، حرفم را قطع کرد.
"نیازی نیست توضیح بدی."
بعد آرام از جلوی در کنار رفت تا وارد خانه شوم.
همین که وارد شدم، چیزی که دیدم خشکم زد.
____________ادامه دارد...
بهزور خودم را به سمت در کشاندم.
نفس عمیقی کشیدم و خودم را برای تمام غرغرها و دادهای وِلیسیا آماده کردم، بعد دستم را بالا بردم و در زدم.
صدای قدمهایش از پشت در میآمد و با هر قدم، ضربان قلبم تندتر میشد.
راستش آنقدر استرس گرفته بودم که حس میکردم معدهام به خودش میپیچد.
در کسری از ثانیه، در باز شد.
انتظار داشتم همان لحظه سرم داد بکشد و جیغوجیغ راه بیندازد، اما به طرز غیرقابلباوری ساکت بود… و لبخند میزد.
لبخندی که، راستش، بیشتر از هر فریادی مرا میترساند.
وِلیسیا با همان لبخندی که برایم از هر داد و فریادی ترسناکتر بود، گفت:
"دیر کردی، دخترم."
با شنیدن کلمهی «دخترم» لرزی به جانم افتاد.
او هیچوقت مرا اینطور صدا نمیزد؛ همیشه فقط اسمم را میگفت، آن هم با لحنی سرد و بیحوصله.
خواستم سریع توضیح بدهم.
"چیزه… حواسم به زمان نبود…"
اما او با همان لبخند، و با مهربانیای که تا به حال از او ندیده بودم، حرفم را قطع کرد.
"نیازی نیست توضیح بدی."
بعد آرام از جلوی در کنار رفت تا وارد خانه شوم.
همین که وارد شدم، چیزی که دیدم خشکم زد.
____________ادامه دارد...
- ۲.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط