فیک تهیونگ

#عشق_اجبار
part: 1
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ا/ت و تهیونگ مثل یک زوج عادی بودن البته یک زوج عادی مافیایی. تهیونگ همیشه ادعا میکرد که از ا/ت عاشق تره، و ا/ت هم ادعا میکرد که اون عاشق تره. اما توی این این همه ادا و دعوا کی برنده میشه؟ تهیونگ یا ا/ت؟


ویو ا/ت
وقتی تهیونگ رفت شرکت من هم شروع کردم به کار کردن، کل خونه را تمیز، ناهار پختم، و حتی یکمم چیدمان خونه را عوض کردم. بعد میز را چیدم و منتظر تهیونگ بودم.

حتی یک لحظه هم ننشستم دیگه پاهام داشت خورد میشد، پس رفتم توی اتاق و خودما انداختم روی تخت، همینجوری داشتم با گوشی ور میرفتم که دیگه خوابم برد.


ویو تهیونگ
اومدم خونه ولی اصلا کسی نبود که بپره توی بغلم، برام عجیب بود، صداش کردم ولی پاسخی دریافت نکردم. میز چیده شده بود و اماده بود اما ب نبود.

_ا/ت

توی اشپزخونه را یه نگاه انداختم و بعد رفتم توی اتاق خواب. روی تخت بود. گوشیش روشن بود داشت فیلم پخش میکرد و اما خودش هم خوابش برده بود. گوشیش را برداشتم و خاموش کردم


لباسام را عوض کردم و نشستم پایین تخت. موهای صورتشا کنار زدم

_ا/ت نفسم بیدار شو.

اما هیچ جوابی نداد.

_ا/ت عشقم بلند شو دلم برات تنگ شده دلم میخاد محکم بغلت کنم.

ا/ت خیلی کم لای چشمام را باز کرد، هیچ حرفی نزد و دوباره چشماشا بست، تهیونگ با حالت تعجب بهش نگاه میکرد چون ا/ت خواب خیلی سبکی داشت در هر صورتی.

دستم را گذاشتم روی صورتش که تکونش بدم دیدم خیلی داغه. دستما گذاشتم روی پیشونیش خیلی تب داشت، تب سنج را اوردم و تبش را دیدم ۴۲بود خیلی بالا بود، احتمال تشنج بالا بود، هیچ فرصتی نداشتم که بخام ببرمش دکتر.


براید استایل بغلش کردم و بردمش توی حموم، پاشا ول کردم و کمرشا گرفتم تا بتونم نگهش دارم، اب سرد را باز کردم و بردمش زیر اب، موهاشا زدم عقب، داشت ناله میکرد.


_هیس هیچی نیست میگذره.

+سرده (بی حال)

_میدونم، میدونم نفسم یکم دیگه میگذره.

یک ربع نیم ساعت همینجوری زیر دوش بودن، تهیونگ بردش بیرون و بازدم تبش را سنجید. اومده بود پایین، ۳۶بود. لباساش را عوض کرد و گذاشتش روی تخت، بعد اب موهای ا/ت را با حوصله گرفت.

خودش هم رفت توی اشپزخونه و وایساد برای ا/ت سوپ پخت. و سوپ را گذاشت توی یک سینی همراه با یکم مقدار غذا و برگشت به اتاق و بهش داد که بخوره

ویو سه روز بعد.
ا/ت و تهیونگ توی بغل هم نشسته بودن و توی پذیرایی فیلم میدیدند که یهو یکی زنگ خونه را زنگـ

_منتظر کسی بودی؟

+نه تو بودی؟

_نه بزار برم در را باز کنمـ

+خودم میرم

ا/ت بلند پر خونه را باز کرد، یک زن بود، یک زنی که ا/ت در نگاه اول گفت این چقدر ساده و مظلومه

☆خونه تهیونگ اینجاست؟ درست اومدم؟

+خونه تهیونگ؟ بله درست ولی شما کی هستین؟

_عشقم کیه؟

تهیونگ اومد دم در و با دیدن اون زن شوکه شد

☆خب راستش من....

تهیونگ نزاشت زنه حرفش را تموم کنه و تموم کنه پرید وسط حرفش.

_خب عشقم ایشون یکی از کارمندای شرکته

+اها ولی خب اینجا چیکار میکنه؟

_قرار بود بیاد تا بهش پرونده های شرکتا بدم که ببره شک به کل فراموش کردم.

+اها اوکی.

☆بسه دیگه تا کی میخای دروغ بگی و پنهون کنی؟ ها تا کی میخای از واقعیت فرار کنی؟

اما اینجا سوال اومد توی ذهن ا/ت،؛
چه فراری؟ فرار از چی؟ از چی باید خسته میشده؟ اصلا چرا همچ چیزی باهم همخونی نداره؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی قشنگم🥰🌺

#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
دیدگاه ها (۰)

رمان تهیونگ

پارت. ۳۱

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

سرنوشت پارت(۶)

فیک تهیونگ/(درخواستی)وقتی تولدش رو یادت میره

فیک تهیونگ

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط