My soul
My soul
part 9
هردو خنده ای کردیم، از روی صندلی هامون بلند شدیم تا برای فردا حداقل کمی هم که شده بخوابیم البته امیدوارم بتونم بدون دردسر، بدون دیدن اون خواب وحشتناک بخوابم...
روزها... ماه ها گذشت، ضعیف و ضعیف تر شدم، کارم به جایی رسیده بود که حتی تو انجام دادن کارهای شخصی هم به مشکل بر میخوردم، ناچار شدم از دوست صمیمی برادرم کمک بگیرم پس راهی مطبش شدم
با کمک منشی وارد اتاقش شدم، خدای من ورد واید هندسام نگاه کن، طبق معمول همیشه ایینه به دست، خودش برانداز میکنه، خنده ای کردم
هاری: یااا... جین اوپا... اینقدر به خودت نگاه نکن، ناسلامتی مریض داریااا
جین: ( ایینهاش رو میز کاریش گذاشت ) به به سلام نونا کوچولوی خودم
هاری: ( از حرص لپ هام قرمز شده بود ) یاااا... جین اوپا من ازت کوچیکترما...
جین: ( خنده ای کرد ) باشه باشه... اروم باش... خب بانوی زیبا چه کاری ازم برمیاد؟
هاری: ( نفسم با حرص بیرون دادم، با اینکه از جین اوپا و داداشم حتی جونگکوکی هم کوچیکترم اما بازم نونا صدام میزنن، هم جین هم جونگکوک، این دوتا خیلی منو حرص میدن، بیخیالش شدم برای مسئله مهمی پیشش اومدم پس بهتره راجب اونا صحبت کنم ) خب... جین اوپا راستش باید یک چیز خیلی مهمی بهت بگم؟ فقط یک شرطی داره!
جین: ( نگاه پر معنا و درحین حال سوالی بهم انداخت ) چه شرطی؟!
هاری: داداشم... به هیچ عنوان نباید راجب حرفایی که قرار است در این اتاق زده بشه چیزی بدونه، باشه جین اوپا!!
جین: ( نگاهش، اون حالت چشماش ترس برداشته بود، میدونستم قراره بعدا به داداشم همه چی بگه اما بازم خواستم راجبش حرف بزنم، حداقل با کسی که بتونه درکم کنه، کی بهتر از یک دکتر... ) خیلی خب... قول میدم چیزی به برادرت نگم... حالا بگو ببینم چی شده؟!
ادامه دارد...
part 9
هردو خنده ای کردیم، از روی صندلی هامون بلند شدیم تا برای فردا حداقل کمی هم که شده بخوابیم البته امیدوارم بتونم بدون دردسر، بدون دیدن اون خواب وحشتناک بخوابم...
روزها... ماه ها گذشت، ضعیف و ضعیف تر شدم، کارم به جایی رسیده بود که حتی تو انجام دادن کارهای شخصی هم به مشکل بر میخوردم، ناچار شدم از دوست صمیمی برادرم کمک بگیرم پس راهی مطبش شدم
با کمک منشی وارد اتاقش شدم، خدای من ورد واید هندسام نگاه کن، طبق معمول همیشه ایینه به دست، خودش برانداز میکنه، خنده ای کردم
هاری: یااا... جین اوپا... اینقدر به خودت نگاه نکن، ناسلامتی مریض داریااا
جین: ( ایینهاش رو میز کاریش گذاشت ) به به سلام نونا کوچولوی خودم
هاری: ( از حرص لپ هام قرمز شده بود ) یاااا... جین اوپا من ازت کوچیکترما...
جین: ( خنده ای کرد ) باشه باشه... اروم باش... خب بانوی زیبا چه کاری ازم برمیاد؟
هاری: ( نفسم با حرص بیرون دادم، با اینکه از جین اوپا و داداشم حتی جونگکوکی هم کوچیکترم اما بازم نونا صدام میزنن، هم جین هم جونگکوک، این دوتا خیلی منو حرص میدن، بیخیالش شدم برای مسئله مهمی پیشش اومدم پس بهتره راجب اونا صحبت کنم ) خب... جین اوپا راستش باید یک چیز خیلی مهمی بهت بگم؟ فقط یک شرطی داره!
جین: ( نگاه پر معنا و درحین حال سوالی بهم انداخت ) چه شرطی؟!
هاری: داداشم... به هیچ عنوان نباید راجب حرفایی که قرار است در این اتاق زده بشه چیزی بدونه، باشه جین اوپا!!
جین: ( نگاهش، اون حالت چشماش ترس برداشته بود، میدونستم قراره بعدا به داداشم همه چی بگه اما بازم خواستم راجبش حرف بزنم، حداقل با کسی که بتونه درکم کنه، کی بهتر از یک دکتر... ) خیلی خب... قول میدم چیزی به برادرت نگم... حالا بگو ببینم چی شده؟!
ادامه دارد...
- ۸۱۴
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط