My soul
My soul
part 8
با حس دستاش بر روی شونه هام نگاهی بهش کردم
هوسوک: میتونم کنارت بشینم؟
با تکون دادن سرم بهش فهموندم میتونه بشینه، پس لبخندی زد و صندلی گوشه بالکن برداشت و کنار صندلی من قرار داد و نشست، چند ثانیه هردو در سکوت به رقص برگ ها نگاه میکردیم تا اینکه هوسوک شروع کرد به حرف زدن
هوسوک: خب... هاری نمیخوای بهم بگی؟
هاری: ( نگاهم به برگ ها بود ) چی رو؟
هوسوک: ( نگاهش به نیم رخ من بود ) راجب اون اتفاق، من مطمئنم چیزی شده که بهم نمیگی؟
هاری: ( بلاخره نگاهم از برگ ها گرفتم و به صورت برادرم چشم دوختم ) داداشی، من خسته شدم، از این زندگی، از این مشکلات، از همه چیز... ( نفس عمیقی کشیدم) احتمالا بخاطر کار زیاد کردنه
هوسوک: ( هنوز نگاهم میکرد مثل اینکه قانع نشده اما بازم چیزی نگفت، لبخندی زد ) منم خستم دقیقا مثل تو اما هدفم پیدا کردم، امید دادن به کسایی که دوسم دارن و دوسشون دارم... برادرایی دارم که از هرکسی بهم نزدیکترن، کمکم میکنن و ازم هرجور شده حمایت میکنن و از همه مهمتر خواهری دارم که پا به پای من در همه چیز مشارکت میکند چه سختی چه اسودگی... پس خواهر یکی یدونم بهتره تو هم هدفت پیدا کنی... اینقدر به خودت سخت نگیر... یادت نره من امید توام( وقتی این کلمه گفت لبخند درخشانی زد )
هاری: ( باشنیدن حرفای برادرم، قلبم امید تازه ای پیدا کرد، نوری در میان تاریکی زندگیام نمایان شد اما با شنیدن حرف اخرش و اون لبخند درخشانش، خنده ای کردم و مشت ارومی به بازو هاش زدم ) و من هم امید تنها برادرم... تنها یار و یاورم هستم
هردو خنده ای کردیم، از روی صندلی هامون بلند شدیم تا برای فردا حداقل کمی هم که شده بخوابیم البته امیدوارم بتونم بدون دردسر، بدون دیدن اون خواب وحشتناک بخوابم...
ادامه دارد....
لایکارو بالا ببرید و کامنت هم بزارید چون من نمیدونم خوشتون اومده یا نه تا من فیک ادامه بدم وگرنه فیک نمیزارم
part 8
با حس دستاش بر روی شونه هام نگاهی بهش کردم
هوسوک: میتونم کنارت بشینم؟
با تکون دادن سرم بهش فهموندم میتونه بشینه، پس لبخندی زد و صندلی گوشه بالکن برداشت و کنار صندلی من قرار داد و نشست، چند ثانیه هردو در سکوت به رقص برگ ها نگاه میکردیم تا اینکه هوسوک شروع کرد به حرف زدن
هوسوک: خب... هاری نمیخوای بهم بگی؟
هاری: ( نگاهم به برگ ها بود ) چی رو؟
هوسوک: ( نگاهش به نیم رخ من بود ) راجب اون اتفاق، من مطمئنم چیزی شده که بهم نمیگی؟
هاری: ( بلاخره نگاهم از برگ ها گرفتم و به صورت برادرم چشم دوختم ) داداشی، من خسته شدم، از این زندگی، از این مشکلات، از همه چیز... ( نفس عمیقی کشیدم) احتمالا بخاطر کار زیاد کردنه
هوسوک: ( هنوز نگاهم میکرد مثل اینکه قانع نشده اما بازم چیزی نگفت، لبخندی زد ) منم خستم دقیقا مثل تو اما هدفم پیدا کردم، امید دادن به کسایی که دوسم دارن و دوسشون دارم... برادرایی دارم که از هرکسی بهم نزدیکترن، کمکم میکنن و ازم هرجور شده حمایت میکنن و از همه مهمتر خواهری دارم که پا به پای من در همه چیز مشارکت میکند چه سختی چه اسودگی... پس خواهر یکی یدونم بهتره تو هم هدفت پیدا کنی... اینقدر به خودت سخت نگیر... یادت نره من امید توام( وقتی این کلمه گفت لبخند درخشانی زد )
هاری: ( باشنیدن حرفای برادرم، قلبم امید تازه ای پیدا کرد، نوری در میان تاریکی زندگیام نمایان شد اما با شنیدن حرف اخرش و اون لبخند درخشانش، خنده ای کردم و مشت ارومی به بازو هاش زدم ) و من هم امید تنها برادرم... تنها یار و یاورم هستم
هردو خنده ای کردیم، از روی صندلی هامون بلند شدیم تا برای فردا حداقل کمی هم که شده بخوابیم البته امیدوارم بتونم بدون دردسر، بدون دیدن اون خواب وحشتناک بخوابم...
ادامه دارد....
لایکارو بالا ببرید و کامنت هم بزارید چون من نمیدونم خوشتون اومده یا نه تا من فیک ادامه بدم وگرنه فیک نمیزارم
- ۷۳۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط