دوباره نگاهشو به مرد گرفت و ترجیح داد اون سکوت کشنده رو ب

دوباره نگاهشو به مرد گرفت و ترجیح داد اون سکوت کشنده رو بشکنه،
ـ استاد… شما مسیحی هستین؟
با کمی مکث پاسخ داد
ـ خانوادم هستن. خودم نه. هیچ‌وقت نتونستم با دین ارتباطی که اون‌ها داشتن رو برقرار کنم.
ـ ولی اومدین کلیسا!
نگاه کوتاهی به چشمای پسر کرد و اهی کشید.
ـ ظاهراً آدم گاها جاهایی میره که فکر می‌کرد هیچ‌وقت بهشون احتیاج نداره.
تهیونگ لبخند محوی زد
ـ پس امشب اولین بارتون بود؟
ـ آره.
ـ و…چطور بود؟ پشیمون نیستین؟
ـ چه سوالای عجیبی میپرسی بچه
کمی روی صندلی جا به جا شد و تک خنده ای کرد نگاهی به موهای بلند و مشکی مرد انداخت و چهره ای که با وجود پخته بودنش بهش نمیخورد سن زیادی داشته باشه. لااقل اونقدری که تهیونگ در برابرش بچه محسوب بشه.
-بچه؟ فکر نمیکنم خیلی اختلاف سنی داشته باشیم!
-ایده رسوندنت اشتباه بزرگی بود
-حالا که دیگه مسئولتشو گردن گرفتید موسیوی کهنسال
یونگی به نشانه تاسف سرشو تکون داد
و تهیونگ دست به سینه شد
-ولی هنوزم فکر نکنم اختلاف سنی من با شما اونقدری باشه که بچه صدام کنید
از شدت پا فشاری تهیونگ روی اختلاف سنیشون به خنده افتاد،
-نمیدونم ظاهرم چی نشون میده بچه! ولی من سی سالمه، توهم فکر نکنم بیشتر از ۲۲ سالت باشه. امیدوارم هر چه زودتر به این بحث خاتمه بدی چون داریم میرسیم.
وقتی ماشین جلوی آپارتمانِ قدیمیِ ترمز کرد،
نگاهشو به چهره مات زده و گیج پسر داد
-همینجاست دیگه درسته؟
-چت شده بچه؟ انقدر از شنیدن سنم شوکه شدی؟
-چی؟.. نه.. فقط تاحالا ندیده بودم بخندین..
_منجمدِ شمالی https://wisgoon.com/v/RJ45AHXFIA
#تهیونگ #یونگی #تهگی #بی_تی_اس #شوگا
دیدگاه ها (۴)

جوری که این سریال، شخصیت ها و فضاش کپی پیست زندگیم بود:)

Yet a little while, and the world seeth me no more; but ye s...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط