پارت ۱۱

پارت ۱۱

بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن.

نیلسو هنوز سرش پایین بود.

جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.

کوک: چرا چیزی نمی‌گی؟

نیلسو: نمی‌دونم چی بگم.

کوک: خب یه چیزی بگو دیگه.

نیلسو: خودت گفتی لازم نیست جواب بدم!

کوک خندید.

کوک: آره، ولی نگفتم کلاً ساکت بمونی.

نیلسو بالاخره سرش رو بلند کرد.

نیلسو: تو خیلی حرف می‌زنی.

کوک: فقط وقتی کنار توام.

نیلسو با شنیدن این حرف دوباره خجالت کشید.

نیلسو: بس کن دیگه!

کوک: چی رو؟

نیلسو: این حرفاتو!

کوک: کدوم حرفام؟

نیلسو: خودت می‌دونی.

جونگکوک خندید.

کوک: باشه، دیگه نمی‌گم.

چند ثانیه سکوت کرد.

کوک: ولی واقعاً خوشحالم.

نیلسو: منم...

کوک: چی؟

نیلسو: گفتم منم خوشحالم.

جونگکوک لبخند زد.

---

همون موقع صدای زنگ کلاس خورد.

نیلسو: بریم؟ دیر می‌شه.

کوک: بریم.

وقتی وارد کلاس شدن، یونا با دیدنشون سریع به نیلسو نگاه کرد.

چند ثانیه بعد چشمش به لبخند نیلسو افتاد.

یونا: خب؟

نیلسو: خب چی؟

یونا: چی شده؟

نیلسو: هیچی.

یونا: مطمئنی؟

نیلسو: آره.

یونا با شک نگاهش کرد.

یونا: چرا انقدر خوشحالی پس؟

نیلسو: مگه آدم حق نداره خوشحال باشه؟

یونا: داره، ولی تو یه جوری خوشحالی که انگار یه اتفاقی افتاده.

نیلسو چیزی نگفت.

یونا نگاهش رو به جونگکوک انداخت و دوباره به نیلسو نگاه کرد.

یونا: آهااا...

نیلسو: چی آهااا؟

یونا: هیچی، هیچی!

نیلسو: یونا!

یونا خندید.

یونا: باشه، چیزی نمی‌پرسم.

نیلسو: خوبه.

یونا: فعلاً.

نیلسو: 🙄

---

کلاس شروع شد.

اما این بار نیلسو اصلاً نمی‌تونست روی درس تمرکز کنه.

هر چند دقیقه یک‌بار نگاهش می‌رفت سمت جونگکوک.

جونگکوک هم انگار منتظر همین بود.

هر بار چشمشون به هم می‌افتاد، جونگکوک لبخند می‌زد.

نیلسو هم سریع نگاهش رو برمی‌گردوند.

بعد از چند دقیقه، یه تکه کاغذ روی میز نیلسو افتاد.

نیلسو با تعجب بازش کرد.

روی کاغذ نوشته بود:

«این‌قدر نگام نکن، حواسم پرت می‌شه.»

نیلسو لبخند زد و زیرش نوشت:

«خودت بیشتر نگاه می‌کنی!»

کاغذ رو برگردوند سمت جونگکوک.

چند لحظه بعد دوباره کاغذ برگشت.

«خب تقصیر توئه.»

نیلسو نوشت:

«چرا؟»

جواب جونگکوک خیلی کوتاه بود:

«چون قشنگ می‌خندی.»

نیلسو سریع کاغذ رو بست و گذاشت داخل کتابش.

صورتش از خجالت گرم شده بود.

یونا که کنار دستش نشسته بود، متوجه شد.

یونا: چی نوشته؟

نیلسو: هیچی!

یونا: پس چرا قرمز شدی؟

نیلسو: ساکت شو!

یونا خندید.

---

بعد از کلاس، همه داشتن از کلاس بیرون می‌رفتن.

جونگکوک کنار در منتظر نیلسو ایستاده بود.

کوک: بریم؟

نیلسو: کجا؟

کوک: یه جایی که بتونیم راحت حرف بزنیم.

نیلسو: چرا؟

کوک: یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم.

نیلسو: چی؟

کوک: بیا، بعداً می‌گم.

نیلسو با تردید نگاهش کرد.

نیلسو: باشه.

هر دو از کلاس بیرون رفتن.

اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن گفت‌وگویی که قرار بود بینشون شکل بگیره، قراره چیزهای بیشتری رو درباره احساساتشون روشن کنه...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۲نیلسو و جونگکوک از کلاس بیرون اومدن و وارد راهروی خلو...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

امشب قراره دو پارت بزارم هستید😍

پارت ۹صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه د...

پارت ۹صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه د...

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

شاگرد لوس من

part 7 نیلسو : جونگکوک؟ کوک:هان؟ نیلسو : چرا اینقدر زل ...

Forced MarriagePart 50چند ماه گذشته بودهمه چیز خیلی فرق کرده...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط