خدای من
«خدای من...
ای که از رگ گردن به من نزدیکتری و از خودم به من مهربانتر.
آمدهام تا کمی در کنارت بنشینم و تمامِ آن حرفهایی را که به هیچکس نمیتوان گفت، با تو بگویم.
تو میدانی در دلم چه میگذرد، حتی قبل از آنکه کلمهای بر زبان بیاورم.
خدایا، در مسیر زندگی و در گیرودارِ دلبستگیها و صمیمیتها، قلبم را به خودت گره بزن تا لرزشِ هیچ حادثهای، آرامشم را نگیرد.
اگر جایی وابستهی غیرِ تو شدم، دستم را بگیر و به من یادآوری کن که تکیهگاه ابدی فقط تویی.
پروردگارا، چشمانم را به روی حقیقت باز کن تا در روابطم، صادق، مهربان و باگذشت باشم، اما خودم را در میان آدمها گم نکنم.
نورِ خودت را در لحظههای تردید بر من بتابان و دلم را قرص کن به حضورت...
که اگر تو باشی، تمام دنیا هم که نباشند، من تنها نیستم.»
ای که از رگ گردن به من نزدیکتری و از خودم به من مهربانتر.
آمدهام تا کمی در کنارت بنشینم و تمامِ آن حرفهایی را که به هیچکس نمیتوان گفت، با تو بگویم.
تو میدانی در دلم چه میگذرد، حتی قبل از آنکه کلمهای بر زبان بیاورم.
خدایا، در مسیر زندگی و در گیرودارِ دلبستگیها و صمیمیتها، قلبم را به خودت گره بزن تا لرزشِ هیچ حادثهای، آرامشم را نگیرد.
اگر جایی وابستهی غیرِ تو شدم، دستم را بگیر و به من یادآوری کن که تکیهگاه ابدی فقط تویی.
پروردگارا، چشمانم را به روی حقیقت باز کن تا در روابطم، صادق، مهربان و باگذشت باشم، اما خودم را در میان آدمها گم نکنم.
نورِ خودت را در لحظههای تردید بر من بتابان و دلم را قرص کن به حضورت...
که اگر تو باشی، تمام دنیا هم که نباشند، من تنها نیستم.»
- ۲۸۵
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط