✨On the way to liberation{ part ۶۶ }🌷
✨On the way to liberation{ part ۶۶ }🌷
با باز شدن در اتاق دست از مشت زدن بهش رو برداشتم...
با برخورد کمرم به تخت آهی کشیدم ..
نگاهی بهش انداختم که داشت با چهره ای که تا به امروز ندیدم نگاهم میکرد...
رگ های گردنش از اعصبانیت بیرون زده بود ...
و کامل قابل دیدن بود...
- مگه بهت نگفتم پلاستیک رو ببر تو اتاقت...
مخصوص گذاشتی اونجا اره...
کلمه آخرشو با داد زمزمه کرد و پلاستیک رو روی زمین انداخت...
قدم های آرومی به سمت تخت برداشت ،
چهرهش انقدر عصبی بود که می تونست عامل چند قتل باشه ...
× نمیدونستم کاری که قراره بکنم عاقبتش چیه ، فقدر می دونستم باید ازش دوری کنم...
از روی تخت با سرعت بلند شدم و به سمت در رفتم ...
ولی اون سریع تر از من بود...
در لحظه آخر ،
کمرمو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد...
خواستم دستشو از دور کمرم آزاد کنم ولی اون محکم تر از چیزی که تصور میکردم کمرمو گرفته بود !..
- نمیتونی ازم فرار کنی ..تا موقعی که خودم نخواستم...
حرفشو جدی و مصمم گفت و در اتاق رو قفل کرد...
× چرا درو قفل میکنی...
بازش کن میخوام برم بیرون...
- تو هیجا نمی ری...
× من نمی خوام پیش تو باشم ... میخوام برم اتاق خودم...
- تا زمانی که جیمین از عمارت بیرون نرفته حق نداری از اتاق بیرون بری...
حرفشو کامل کرد و به سمت در رفت...
کلید رو از روی در برداشت و توی جیب شلوارش گذاشت...
به سمت تختش رفت و روش دراز کشید ،
چشماشو بست و به سمت دیگه تخت چرخید...
× هی من اینجا چیکار کنم..؟!
در اتاق رو قفل کردی که بشینم به تو نگاه کنم ...
- بیا بخواب ...
حرفشو با صدایی بمی زمزمه کرد و نگاهی بهم انداخت....
× زهی خیال باطل آقای کیم تهیونگ...
- پس حوصلت سر رفت به من ربطی نداره...
× بخوابم حوصلم میاد سر جاش...
- اوهوم....
× عمرا....
میمونم همینجا ولی پیش تو نمیام....
حرفی دیگه ای از زبون تهیونگ نشنیدم...
با نگاه کردند به صورتش فهمیدم خیلی خسته بود...و خوابش برد
× مطمئنم اگه خسته نبود همه رو به خاطر چند دقیقه پیش میکشت....
× به سمت میز کارش رفتم و روی صندلیش نشستم....
نگاهی به برگهای روی میز انداختم...
هیچی از برگه هارو نمی فهمیدم...
چرا که با زبان دیگه ای نوشته شده بود
نگاهم به وسیله ای روی میز افتاد....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
با باز شدن در اتاق دست از مشت زدن بهش رو برداشتم...
با برخورد کمرم به تخت آهی کشیدم ..
نگاهی بهش انداختم که داشت با چهره ای که تا به امروز ندیدم نگاهم میکرد...
رگ های گردنش از اعصبانیت بیرون زده بود ...
و کامل قابل دیدن بود...
- مگه بهت نگفتم پلاستیک رو ببر تو اتاقت...
مخصوص گذاشتی اونجا اره...
کلمه آخرشو با داد زمزمه کرد و پلاستیک رو روی زمین انداخت...
قدم های آرومی به سمت تخت برداشت ،
چهرهش انقدر عصبی بود که می تونست عامل چند قتل باشه ...
× نمیدونستم کاری که قراره بکنم عاقبتش چیه ، فقدر می دونستم باید ازش دوری کنم...
از روی تخت با سرعت بلند شدم و به سمت در رفتم ...
ولی اون سریع تر از من بود...
در لحظه آخر ،
کمرمو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد...
خواستم دستشو از دور کمرم آزاد کنم ولی اون محکم تر از چیزی که تصور میکردم کمرمو گرفته بود !..
- نمیتونی ازم فرار کنی ..تا موقعی که خودم نخواستم...
حرفشو جدی و مصمم گفت و در اتاق رو قفل کرد...
× چرا درو قفل میکنی...
بازش کن میخوام برم بیرون...
- تو هیجا نمی ری...
× من نمی خوام پیش تو باشم ... میخوام برم اتاق خودم...
- تا زمانی که جیمین از عمارت بیرون نرفته حق نداری از اتاق بیرون بری...
حرفشو کامل کرد و به سمت در رفت...
کلید رو از روی در برداشت و توی جیب شلوارش گذاشت...
به سمت تختش رفت و روش دراز کشید ،
چشماشو بست و به سمت دیگه تخت چرخید...
× هی من اینجا چیکار کنم..؟!
در اتاق رو قفل کردی که بشینم به تو نگاه کنم ...
- بیا بخواب ...
حرفشو با صدایی بمی زمزمه کرد و نگاهی بهم انداخت....
× زهی خیال باطل آقای کیم تهیونگ...
- پس حوصلت سر رفت به من ربطی نداره...
× بخوابم حوصلم میاد سر جاش...
- اوهوم....
× عمرا....
میمونم همینجا ولی پیش تو نمیام....
حرفی دیگه ای از زبون تهیونگ نشنیدم...
با نگاه کردند به صورتش فهمیدم خیلی خسته بود...و خوابش برد
× مطمئنم اگه خسته نبود همه رو به خاطر چند دقیقه پیش میکشت....
× به سمت میز کارش رفتم و روی صندلیش نشستم....
نگاهی به برگهای روی میز انداختم...
هیچی از برگه هارو نمی فهمیدم...
چرا که با زبان دیگه ای نوشته شده بود
نگاهم به وسیله ای روی میز افتاد....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
- ۷.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط