رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۳۶ }🌷
- گمشو بیا بیرون...
× خواستم بهش نگاه نکنم ولی با کشیده شدن شونم نگاهم بهش گره خورد...
- گمشو بیا بی....
× ادامه حرفش رو کامل نکرده بود که نگاهش به دستم خورد...
- دستت.... چیکار کردی با خودت..
× ولم کن برو بیرون... ( گریه)
- ات با تویم.... چه غلطی کردی با دستت...
× داشتم شاهکار مادرت رو جمع میکرد ...( داد)
- خفه شو... گمشو بیا بیرون...
× نمیام ... برو بیرون... ( داد)
نگاهم بهش بود. که با حس چیزی داخل دهنم افتادم روی زمین...
دستی به داخل دهنم زدم که متوجه خون شدم ...
- رفتار درست به تو نیومده... یک بار دیگه بلبل زبونی کن ببین چه بلایی سرت میارم...
تا وقتی مادرم نرفته از اتاق بیرون نیای...
سرمو پایین انداختم...
که با کشیده شدن دستم از جام بلند شدم ...
همون لحظه بازوم رو گرفت و چرخوند سمت خودش ... بدنامون بهم قفل شده بود...
ضربان قلبم از نزدیکی زیاد بهم پیوسته و پشت سر هم به صورت تند تند میزد...
دستشو کنار بدنم گذاشت و شروع کرد به حرف زدن
- فهمیدیییی ...
با داد حرفشو گفت...
سرمو بالا آوردم ...نگاهی به صورتش کردم و آروم جوری که خون ها داخل دهنم پخش نشه شروع کردم حرفشو تأیید کردم...
× ار..اره فهمیدم....
فشاری به بازوم داد ...نگاهی به صورتم کرد و هولی به بدنم وارد کرد و ولم کرد ...
× از دشویی خارج شد.... و درو پر قدرت بست...
توی روشویی خم شدم و خون داخل دهنم رو پاک کردم ...
حوصله اینو نداشتم که غر بزنم ... پس ترجیح دادم از دشویی بیام بیرون و روی تخت دراز بکشم...
چشمام رو کم کم بستم و سیاهی ...
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای بای 😍⭐👑
- گمشو بیا بیرون...
× خواستم بهش نگاه نکنم ولی با کشیده شدن شونم نگاهم بهش گره خورد...
- گمشو بیا بی....
× ادامه حرفش رو کامل نکرده بود که نگاهش به دستم خورد...
- دستت.... چیکار کردی با خودت..
× ولم کن برو بیرون... ( گریه)
- ات با تویم.... چه غلطی کردی با دستت...
× داشتم شاهکار مادرت رو جمع میکرد ...( داد)
- خفه شو... گمشو بیا بیرون...
× نمیام ... برو بیرون... ( داد)
نگاهم بهش بود. که با حس چیزی داخل دهنم افتادم روی زمین...
دستی به داخل دهنم زدم که متوجه خون شدم ...
- رفتار درست به تو نیومده... یک بار دیگه بلبل زبونی کن ببین چه بلایی سرت میارم...
تا وقتی مادرم نرفته از اتاق بیرون نیای...
سرمو پایین انداختم...
که با کشیده شدن دستم از جام بلند شدم ...
همون لحظه بازوم رو گرفت و چرخوند سمت خودش ... بدنامون بهم قفل شده بود...
ضربان قلبم از نزدیکی زیاد بهم پیوسته و پشت سر هم به صورت تند تند میزد...
دستشو کنار بدنم گذاشت و شروع کرد به حرف زدن
- فهمیدیییی ...
با داد حرفشو گفت...
سرمو بالا آوردم ...نگاهی به صورتش کردم و آروم جوری که خون ها داخل دهنم پخش نشه شروع کردم حرفشو تأیید کردم...
× ار..اره فهمیدم....
فشاری به بازوم داد ...نگاهی به صورتم کرد و هولی به بدنم وارد کرد و ولم کرد ...
× از دشویی خارج شد.... و درو پر قدرت بست...
توی روشویی خم شدم و خون داخل دهنم رو پاک کردم ...
حوصله اینو نداشتم که غر بزنم ... پس ترجیح دادم از دشویی بیام بیرون و روی تخت دراز بکشم...
چشمام رو کم کم بستم و سیاهی ...
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای بای 😍⭐👑
- ۱.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط