لایک فالو بازنشر یادتون نره قشنگام
. ٫٫مافیای من٫٫ .
پارت4
ویکتور نگاهش را برای لحظهای طولانیتر روی او نگه داشت؛
نگاهی که هم مراقبت در آن بود،هم آشنایی، هم چیزی که هنوز اسمش را نمیشد گذاشت.
دینا متوجه آن شد،اما مثل همیشه وانمود کرد چیزی حس نکرده فقط لبخندش کمی نرمتر شد.
آن سوی راهرو لونا از پشت میز نگاهشان میکرد.
با خودش گفت:
«این دو نفر بیش از حد باهم راحتاند.»
اما این افکار در همان لحظه محو شدند.
زیرا در انتهای راهرو،الکساندر از دفترش خارج شده بود.
حضور او آنقدر سنگین بود که صدای قدم های دینا و ویکتور نیز در پس آن ناپدید شد.
لونا مستقیم به او خیره ماند.
الکساندر با همان نگاه یخیاش او را دید،نگاهی که لونا را بیحرکت کرد،انگار در مرکز یک طوفان یخی گیر افتاده باشد.
الکساندر قدمی به جلو برداشت.
قدم بعدی....نزدیکتر شد.
فضا به طرز عجیبی خفه شده بود.
او میخواست فرار کند،اما انگار زمین به پاهایش چسبیده بود.
الکساندر حالا تنها دو قدم با او فاصله داشت؛
چشمان روشن و سردش قفل شده بود روی صورت لونا....
لونا دهانش را باز کرد تا بگوید:
«من اینجا کار میکنم...»
اما الکساندر قبل از شنیدن صدای لونا،با صدایی که بسیار آرام بود،اما عمق تهدیددر آن موج میزد،زمزمه کرد:
«تو کی هستی...واینجا چیکار میکنی؟»
ادامه دارد........
پارت4
ویکتور نگاهش را برای لحظهای طولانیتر روی او نگه داشت؛
نگاهی که هم مراقبت در آن بود،هم آشنایی، هم چیزی که هنوز اسمش را نمیشد گذاشت.
دینا متوجه آن شد،اما مثل همیشه وانمود کرد چیزی حس نکرده فقط لبخندش کمی نرمتر شد.
آن سوی راهرو لونا از پشت میز نگاهشان میکرد.
با خودش گفت:
«این دو نفر بیش از حد باهم راحتاند.»
اما این افکار در همان لحظه محو شدند.
زیرا در انتهای راهرو،الکساندر از دفترش خارج شده بود.
حضور او آنقدر سنگین بود که صدای قدم های دینا و ویکتور نیز در پس آن ناپدید شد.
لونا مستقیم به او خیره ماند.
الکساندر با همان نگاه یخیاش او را دید،نگاهی که لونا را بیحرکت کرد،انگار در مرکز یک طوفان یخی گیر افتاده باشد.
الکساندر قدمی به جلو برداشت.
قدم بعدی....نزدیکتر شد.
فضا به طرز عجیبی خفه شده بود.
او میخواست فرار کند،اما انگار زمین به پاهایش چسبیده بود.
الکساندر حالا تنها دو قدم با او فاصله داشت؛
چشمان روشن و سردش قفل شده بود روی صورت لونا....
لونا دهانش را باز کرد تا بگوید:
«من اینجا کار میکنم...»
اما الکساندر قبل از شنیدن صدای لونا،با صدایی که بسیار آرام بود،اما عمق تهدیددر آن موج میزد،زمزمه کرد:
«تو کی هستی...واینجا چیکار میکنی؟»
ادامه دارد........
- ۸۴۷
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط