رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۶۹ }🌷
پلاستیک هارو یکی یکی بلند کردم و روی تخت گذاشتم....
گره هر کدوم رو به ارومی باز کردم و نگاهی به داخلشون انداختم....
تمام لباس هایی بود که تهیونگ برام گرفته بود ...
البته با سلیقه خودش...
رسماً نظر من برای انتخاب لباس برای.... خودمم مهم نبود ....
میتونستم تا موقعی که تهیونگ داره از عمارت خارج میشه خودمو با چیدن این لباسا داخل کمد سرگرم کنم....
ویو چند دقیقه بعد:
خودمو روی تخت پرت کردم...
نفس هایی پی در پی میکشیدم...
فکر نمیکردم چیدن لباس ها داخل کمد انقدر زمان بر باشه...
ولی از حق نگذریم تهیونگ سلیقش توی خرید لباس عالی بود...
و اینو از لباس هایی که برام گرفته بود. و تیپ و استایلش میشد متوجه شد....
نمیدونستم تهیونگ رفته یا نه...
حتا نمیدونستم الان داخل حیاط عمارت ایستاده یا داخل اتاقشه....
اتاق من پنجره نداشت و عادی بود که هیچ صدایی از ماشین یا صدا حرف زدنش رو نشنوم....
حوصلم به اندازه کافی داخل اتاق سر رفته بود...
تصمیم گرفتم یک سری به اتاق تهیونگ بزنم...
همین قدر که مطمئنم بشم از عمارت خارج شده...
با احتیاط در اتاقم رو باز کردم....
می دونستم تهیونگ علاوه به من به خدمتکار ها هم تاکیید کرده که من از اتاق خارج نشم...
پس باید از دیده خدمتکار ها هم دور باشم...
توی صالن عمارت خدمتکار های زیادی راه میرفتن و وظایف خودشون رو انجام میدادند ...
پس احتمال دیده شدنم زیاد بود...
قدم های آهسته و نرمی به سمت اتاق ته برمیداشتم....
.و هر یک دقیقه از ترس خدمتکار ها خودمو لای وسایل عمارت غایم می کردم....
نگاهی به در اتاق تهیونگ انداختم....
صدایی ازش خارج نمی شد...
احتمال دادم تیهونگ از عمارت. رفته...
با ذوق نگاهی با پایین عمارت کردم...
× « الان می تونم برم پیش جینا »
ولی دنیا به کام من نبود...
اولین قدم روی راه پله ها برداشتم که صدای دوتا از خدمتکار ها بلند شد....
صداشون نشون دهنده این بود که خیلی بهم نزدیکن...
اون موقع هیچ ایده ای نداشتم و تنها راه کارم این بود که بخوام خودمو از دیدشون نجات بدم...
با سرعت به سمت اتاق تهیونگ رفتم ... درو باز کردم که صدای خدمتکار ها نزدیک تر شد...
در اتاق رو با سرعت بستم ...
از لا به لای در نگاهی به بیرون می کردم تا مطمئن شم خدمتکاری این اطراف نیست....
خدمتکاری رد نمیشد ....
از موقعیت خواستم استفاده کنم و به اتاق جینا برم ولی با صدای بم کسی سرجام بی حرکت شدم
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨🌷
پلاستیک هارو یکی یکی بلند کردم و روی تخت گذاشتم....
گره هر کدوم رو به ارومی باز کردم و نگاهی به داخلشون انداختم....
تمام لباس هایی بود که تهیونگ برام گرفته بود ...
البته با سلیقه خودش...
رسماً نظر من برای انتخاب لباس برای.... خودمم مهم نبود ....
میتونستم تا موقعی که تهیونگ داره از عمارت خارج میشه خودمو با چیدن این لباسا داخل کمد سرگرم کنم....
ویو چند دقیقه بعد:
خودمو روی تخت پرت کردم...
نفس هایی پی در پی میکشیدم...
فکر نمیکردم چیدن لباس ها داخل کمد انقدر زمان بر باشه...
ولی از حق نگذریم تهیونگ سلیقش توی خرید لباس عالی بود...
و اینو از لباس هایی که برام گرفته بود. و تیپ و استایلش میشد متوجه شد....
نمیدونستم تهیونگ رفته یا نه...
حتا نمیدونستم الان داخل حیاط عمارت ایستاده یا داخل اتاقشه....
اتاق من پنجره نداشت و عادی بود که هیچ صدایی از ماشین یا صدا حرف زدنش رو نشنوم....
حوصلم به اندازه کافی داخل اتاق سر رفته بود...
تصمیم گرفتم یک سری به اتاق تهیونگ بزنم...
همین قدر که مطمئنم بشم از عمارت خارج شده...
با احتیاط در اتاقم رو باز کردم....
می دونستم تهیونگ علاوه به من به خدمتکار ها هم تاکیید کرده که من از اتاق خارج نشم...
پس باید از دیده خدمتکار ها هم دور باشم...
توی صالن عمارت خدمتکار های زیادی راه میرفتن و وظایف خودشون رو انجام میدادند ...
پس احتمال دیده شدنم زیاد بود...
قدم های آهسته و نرمی به سمت اتاق ته برمیداشتم....
.و هر یک دقیقه از ترس خدمتکار ها خودمو لای وسایل عمارت غایم می کردم....
نگاهی به در اتاق تهیونگ انداختم....
صدایی ازش خارج نمی شد...
احتمال دادم تیهونگ از عمارت. رفته...
با ذوق نگاهی با پایین عمارت کردم...
× « الان می تونم برم پیش جینا »
ولی دنیا به کام من نبود...
اولین قدم روی راه پله ها برداشتم که صدای دوتا از خدمتکار ها بلند شد....
صداشون نشون دهنده این بود که خیلی بهم نزدیکن...
اون موقع هیچ ایده ای نداشتم و تنها راه کارم این بود که بخوام خودمو از دیدشون نجات بدم...
با سرعت به سمت اتاق تهیونگ رفتم ... درو باز کردم که صدای خدمتکار ها نزدیک تر شد...
در اتاق رو با سرعت بستم ...
از لا به لای در نگاهی به بیرون می کردم تا مطمئن شم خدمتکاری این اطراف نیست....
خدمتکاری رد نمیشد ....
از موقعیت خواستم استفاده کنم و به اتاق جینا برم ولی با صدای بم کسی سرجام بی حرکت شدم
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨🌷
- ۲.۱k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط