#SLAVES. PART 1
#SLAVES. PART 1
بار تاریک بود. بوی مشروب و عطر زنها فضا را پر کرده بود. هیونجین، بنگچان، چانگبین و لینو روی مبلهای مخملی تیره نشسته بودند. زنها دورشان جمع شده بودند اما آنها بیتفاوت بودند. نگاه چهار مرد به گوشهای تاریک افتاد. جایی که بردهها منتظر بودند. هیونجین بلند شد. بقیه هم برخاستند. آنها به سمت گوشه تاریک رفتند. فیلیکس کوچک بود. چشمانش پر از اشک بود. او میلرزید. هیونجین جلوی او زانو زد. انگشتانش زیر چانه فیلیکس رفت. صورت او را بالا آورد. فیلیکس نفسش را حبس کرد. هیونجین ل.بهایش را روی ل.بهای فیلیکس گذاشت. یک بوسه آرام. برای خاموش کردن گریه. فیلیکس خشکش زد. بو.سه ادامه یافت. هیونجین عقب رفت. «این یکی مال من است.» او گفت. او فیلیکس را برداشت. لینو به سمت هان رفت. هان بزرگتر بود. چشمانش تاریک بود. لینو دستش را روی شانه هان گذاشت. «تو هم مال منی.» لینو گفت. او هان را برداشت. چانگبین به سمت جونگین رفت. جونگین ساکت بود. چانگبین دستش را روی گردن جونگین گذاشت. «تو هم میآیی.» چانگبین گفت. او جونگین را کشید. بنگچان به سمت سونگمین رفت. سونگمین قدبلند بود. بنگچان لبخند زد. «تو هم مال منی.» بنگچان گفت. او سونگمین را برداشت. چهار مرد و چهار برده روی مبلها نشسته بودند. فیلیکس روی پاهای هیونجین بود. هان روی پاهای لینو. جونگین روی پاهای چانگبین. سونگمین روی پاهای بنگچان. هیونجین به فیلیکس نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، فیلیکس.» او گفت. لینو به هان نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، هان.» او گفت. چانگبین به جونگین نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، جونگین.» او گفت. بنگچان به سونگمین نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، سونگمین.» او گفت. آنها از بار بیرون رفتند. شب سرد بود. آنها به سمت چهار عمارت جداگانه رفتند. هیونجین فیلیکس را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. فیلیکس نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. بوسه. انتخاب. خانهای جدید. لینو هان را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. هان نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. انتخاب. خانهای جدید. چانگبین جونگین را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. جونگین نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. انتخاب. خانهای جدید. بنگچان سونگمین را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. سونگمین نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. انتخاب. خانهای جدید. شب گذشت. چهار عمارت. چهار مرد. چهار برده. داستان جدید شروع شده بود. پایان نامعلوم بود و....(ادامه دارد)
میخواستم با جزئیات تر بنویسم ولی ویسگون جان عزیز نمیزاره بیشتر از یه حدی به بعد بنویسمممم😭😭😭😭😭 به خواطر همین کم شد😭😭
گایززز واقعااا ۳ روز روش فکر کردممم ولی در هر صورت افتضاح شد ولی امیدوارم دوسش داشته باشید و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🥟🎀✨️ البته یادم هم رفته بودااااا
#Hyunjin
بار تاریک بود. بوی مشروب و عطر زنها فضا را پر کرده بود. هیونجین، بنگچان، چانگبین و لینو روی مبلهای مخملی تیره نشسته بودند. زنها دورشان جمع شده بودند اما آنها بیتفاوت بودند. نگاه چهار مرد به گوشهای تاریک افتاد. جایی که بردهها منتظر بودند. هیونجین بلند شد. بقیه هم برخاستند. آنها به سمت گوشه تاریک رفتند. فیلیکس کوچک بود. چشمانش پر از اشک بود. او میلرزید. هیونجین جلوی او زانو زد. انگشتانش زیر چانه فیلیکس رفت. صورت او را بالا آورد. فیلیکس نفسش را حبس کرد. هیونجین ل.بهایش را روی ل.بهای فیلیکس گذاشت. یک بوسه آرام. برای خاموش کردن گریه. فیلیکس خشکش زد. بو.سه ادامه یافت. هیونجین عقب رفت. «این یکی مال من است.» او گفت. او فیلیکس را برداشت. لینو به سمت هان رفت. هان بزرگتر بود. چشمانش تاریک بود. لینو دستش را روی شانه هان گذاشت. «تو هم مال منی.» لینو گفت. او هان را برداشت. چانگبین به سمت جونگین رفت. جونگین ساکت بود. چانگبین دستش را روی گردن جونگین گذاشت. «تو هم میآیی.» چانگبین گفت. او جونگین را کشید. بنگچان به سمت سونگمین رفت. سونگمین قدبلند بود. بنگچان لبخند زد. «تو هم مال منی.» بنگچان گفت. او سونگمین را برداشت. چهار مرد و چهار برده روی مبلها نشسته بودند. فیلیکس روی پاهای هیونجین بود. هان روی پاهای لینو. جونگین روی پاهای چانگبین. سونگمین روی پاهای بنگچان. هیونجین به فیلیکس نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، فیلیکس.» او گفت. لینو به هان نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، هان.» او گفت. چانگبین به جونگین نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، جونگین.» او گفت. بنگچان به سونگمین نگاه کرد. «خوش آمدی به خانهام، سونگمین.» او گفت. آنها از بار بیرون رفتند. شب سرد بود. آنها به سمت چهار عمارت جداگانه رفتند. هیونجین فیلیکس را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. فیلیکس نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. بوسه. انتخاب. خانهای جدید. لینو هان را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. هان نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. انتخاب. خانهای جدید. چانگبین جونگین را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. جونگین نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. انتخاب. خانهای جدید. بنگچان سونگمین را به عمارت خودش برد. در باز شد. نور گرم بیرون ریخت. سونگمین نفسش را حبس کرد. او هنوز نمیتوانست باور کند. انتخاب. خانهای جدید. شب گذشت. چهار عمارت. چهار مرد. چهار برده. داستان جدید شروع شده بود. پایان نامعلوم بود و....(ادامه دارد)
میخواستم با جزئیات تر بنویسم ولی ویسگون جان عزیز نمیزاره بیشتر از یه حدی به بعد بنویسمممم😭😭😭😭😭 به خواطر همین کم شد😭😭
گایززز واقعااا ۳ روز روش فکر کردممم ولی در هر صورت افتضاح شد ولی امیدوارم دوسش داشته باشید و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🥟🎀✨️ البته یادم هم رفته بودااااا
#Hyunjin
- ۹۵۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط