#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۴۶: سوآی من
اتاق هنوز ساکت بود.
ولی آن سکوت سنگین قبلی دیگر وجود نداشت.
الان بیشتر شبیه آرامشی بود که بعد از یک طوفان میآید.
سوآ هنوز داشت به جملهی جونگکوک فکر میکرد.
«منم دوستت دارم.»
خدای من.
واقعاً گفته بود.
به ولیعهد گفته بود.
و بدتر از آن؟
هیچ پشیمان هم نبود.
جونگکوک با نگاه خیره به او انگار هنوز مطمئن نبود واقعاً این جواب را شنیده یا مغزش از خستگی خاموش شده.
بعد خیلی آرام خندید.
آن خندهی کوچک و نفسداری که سوآ را همیشه ضعیف میکرد.
— «یه بار دیگه بگو.»
سوآ فوراً چشمهایش را گرد کرد.
— «نه.»
— «چرا؟»
— «خجالت میکشم.»
جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
— «الان؟ بعد از اون همه اتفاق؟»
— «آره خب! آدمربایی با اعتراف عاشقانه فرق داره!»
جونگکوک خندید
سوآ تازه فهمید چقدر دلش برای همین خنده تنگ شده بود.
جونگکوک نگاهش را روی صورت او نگه داشت.
بعد خیلی آرام دستش را روی گونهی سوآ گذاشت.
این بار سوآ عقب نکشید.
فقط نفسش آرام لرزید.
جونگکوک زمزمه کرد:
— «میتونم یه کاری بکنم؟»
سوآ با تپش شدید قلبش گفت:
— «…چه کاری؟»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
انگار واقعاً داشت اجازه میگرفت.
و همین باعث شد قلب سوآ بدتر فرو بریزد.
سوآ خیلی آرام سر تکان داد.
و جونگکوک آهسته خم شد.
بوسهشان آرام بود.
خیلی آرام.
فقط…
واقعی بود.
گرم.
محتاط.
و پر از آن همه حرفی که نتوانسته بودند بگویند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، سوآ هنوز گیج نگاهش میکرد.
و جونگکوک؟
بیچاره رسماً روحش را جا گذاشته بود.
پیشانیاش را به پیشانی سوآ تکیه داد و زیرلب گفت:
— «الان دیگه واقعاً نمیخوام بذارم بری.»
سوآ خندید.
— «دیر شده قربان ولیعهد.»
— «میتونم دستور سلطنتی بدم.»
— «سوءاستفاده از قدرت حساب میشه.»
— «ارزششو داره.»
سوآ داشت جواب میداد که در ناگهانی تقه خورد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از سوآ بردارد گفت:
— «بیا داخل.»
در باز شد.
و هوسوک وارد شد.
دو قدم جلو آمد.
بعد متوقف شد.
نگاهش بین صورت سرخ سوآ…
لبهای جونگکوک…
و فاصلهی مشکوک کمشان چرخید.
سکوت*
جونگکوک صاف نشست.
سوآ ناگهانی پتو را تا دماغش بالا کشید.
هوسوک خیلی آرام گفت:
— «…مزاحم شدم؟»
سوآ:
— «نه!»
جونگکوک همزمان:
— «آره.»
— «جونگکوک!»
هوسوک چشمهایش را باریک کرد.
— «من الان باید نگران خواهرم باشم یا نگران تو؟»
جونگکوک کوچکترین ذرهای خجالت نکشید.
واقعاً وقاحت سلطنتی داشت.
— «هردو.»
— «خیلی عالی.»
جونگکوک بالاخره جدی شد.
— «سوآ امشب همراه تو از قصر میره.»
هوسوک فوراً اخم کرد.
— «چی؟ چرا؟»
سوآ آرام گفت:
— «من… نمیخوام اینجا بمونم.»
فقط همین کافی بود.
چهرهی هوسوک فوراً نرم شد.
کنار تخت نشست و موهای سوآ را نوازش کرد.
— «باشه. میبَرمت.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی جدی گفت:
— «لطفاً مراقب سوآی من باش.»
سکوت.
مرگبار.
سوآ:
«یا خدا.»
هوسوک:
«ببخشید؟»
جونگکوک انگار تازه فهمید چه گفته.
ولی عقب نکشید.
فقط مستقیم توی چشمهای هوسوک نگاه کرد.
— «گفتم مراقبش باش.»
هوسوک آهسته بلند شد.
آنقدر آهسته که آدم میترسید.
بعد نزدیک تخت آمد.
سوآ زیرلب:
— «اوه نه…»
هوسوک مستقیم به جونگکوک گفت:
— «تو الان خواهر منو… سوآی من صدا زدی؟»
جونگکوک بدون ترس:
— «آره.»
— «جلوی خودم؟»
— «بازم آره.»
تهیونگ اگر آنجا بود احتمالاً تخمه در میآورد.
هوسوک خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهانی خندید.
ولی آن خنده…
خندهی آدم سالم نبود.
— «خیلی خب ولیعهد.»
یک قدم نزدیکتر رفت.
— «اگه یه قطره اشک دیگه از خواهرم ببینم… شخصاً تاجتو میخورونم بهت.»
سوآ زد زیر خنده.
جونگکوک هم لبخند کجی زد.
— «منم اگه خوب مراقبش نباشی، کل دنیا رو روی سرت خراب میکنم.»
هوسوک دست به سینه ایستاد.
— «تهدید میکنی؟»
— «دارم برادرانه حرف میزنم.»
— «این برادرانه بود؟!»
سوآ خندان صورتش را توی بالش قایم کرد.
و برای اولین بار بعد از تمام آن کابوسها…
اتاق درمانگاه قصر،
صدای خنده داشت.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۴۶: سوآی من
اتاق هنوز ساکت بود.
ولی آن سکوت سنگین قبلی دیگر وجود نداشت.
الان بیشتر شبیه آرامشی بود که بعد از یک طوفان میآید.
سوآ هنوز داشت به جملهی جونگکوک فکر میکرد.
«منم دوستت دارم.»
خدای من.
واقعاً گفته بود.
به ولیعهد گفته بود.
و بدتر از آن؟
هیچ پشیمان هم نبود.
جونگکوک با نگاه خیره به او انگار هنوز مطمئن نبود واقعاً این جواب را شنیده یا مغزش از خستگی خاموش شده.
بعد خیلی آرام خندید.
آن خندهی کوچک و نفسداری که سوآ را همیشه ضعیف میکرد.
— «یه بار دیگه بگو.»
سوآ فوراً چشمهایش را گرد کرد.
— «نه.»
— «چرا؟»
— «خجالت میکشم.»
جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
— «الان؟ بعد از اون همه اتفاق؟»
— «آره خب! آدمربایی با اعتراف عاشقانه فرق داره!»
جونگکوک خندید
سوآ تازه فهمید چقدر دلش برای همین خنده تنگ شده بود.
جونگکوک نگاهش را روی صورت او نگه داشت.
بعد خیلی آرام دستش را روی گونهی سوآ گذاشت.
این بار سوآ عقب نکشید.
فقط نفسش آرام لرزید.
جونگکوک زمزمه کرد:
— «میتونم یه کاری بکنم؟»
سوآ با تپش شدید قلبش گفت:
— «…چه کاری؟»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
انگار واقعاً داشت اجازه میگرفت.
و همین باعث شد قلب سوآ بدتر فرو بریزد.
سوآ خیلی آرام سر تکان داد.
و جونگکوک آهسته خم شد.
بوسهشان آرام بود.
خیلی آرام.
فقط…
واقعی بود.
گرم.
محتاط.
و پر از آن همه حرفی که نتوانسته بودند بگویند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، سوآ هنوز گیج نگاهش میکرد.
و جونگکوک؟
بیچاره رسماً روحش را جا گذاشته بود.
پیشانیاش را به پیشانی سوآ تکیه داد و زیرلب گفت:
— «الان دیگه واقعاً نمیخوام بذارم بری.»
سوآ خندید.
— «دیر شده قربان ولیعهد.»
— «میتونم دستور سلطنتی بدم.»
— «سوءاستفاده از قدرت حساب میشه.»
— «ارزششو داره.»
سوآ داشت جواب میداد که در ناگهانی تقه خورد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از سوآ بردارد گفت:
— «بیا داخل.»
در باز شد.
و هوسوک وارد شد.
دو قدم جلو آمد.
بعد متوقف شد.
نگاهش بین صورت سرخ سوآ…
لبهای جونگکوک…
و فاصلهی مشکوک کمشان چرخید.
سکوت*
جونگکوک صاف نشست.
سوآ ناگهانی پتو را تا دماغش بالا کشید.
هوسوک خیلی آرام گفت:
— «…مزاحم شدم؟»
سوآ:
— «نه!»
جونگکوک همزمان:
— «آره.»
— «جونگکوک!»
هوسوک چشمهایش را باریک کرد.
— «من الان باید نگران خواهرم باشم یا نگران تو؟»
جونگکوک کوچکترین ذرهای خجالت نکشید.
واقعاً وقاحت سلطنتی داشت.
— «هردو.»
— «خیلی عالی.»
جونگکوک بالاخره جدی شد.
— «سوآ امشب همراه تو از قصر میره.»
هوسوک فوراً اخم کرد.
— «چی؟ چرا؟»
سوآ آرام گفت:
— «من… نمیخوام اینجا بمونم.»
فقط همین کافی بود.
چهرهی هوسوک فوراً نرم شد.
کنار تخت نشست و موهای سوآ را نوازش کرد.
— «باشه. میبَرمت.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی جدی گفت:
— «لطفاً مراقب سوآی من باش.»
سکوت.
مرگبار.
سوآ:
«یا خدا.»
هوسوک:
«ببخشید؟»
جونگکوک انگار تازه فهمید چه گفته.
ولی عقب نکشید.
فقط مستقیم توی چشمهای هوسوک نگاه کرد.
— «گفتم مراقبش باش.»
هوسوک آهسته بلند شد.
آنقدر آهسته که آدم میترسید.
بعد نزدیک تخت آمد.
سوآ زیرلب:
— «اوه نه…»
هوسوک مستقیم به جونگکوک گفت:
— «تو الان خواهر منو… سوآی من صدا زدی؟»
جونگکوک بدون ترس:
— «آره.»
— «جلوی خودم؟»
— «بازم آره.»
تهیونگ اگر آنجا بود احتمالاً تخمه در میآورد.
هوسوک خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهانی خندید.
ولی آن خنده…
خندهی آدم سالم نبود.
— «خیلی خب ولیعهد.»
یک قدم نزدیکتر رفت.
— «اگه یه قطره اشک دیگه از خواهرم ببینم… شخصاً تاجتو میخورونم بهت.»
سوآ زد زیر خنده.
جونگکوک هم لبخند کجی زد.
— «منم اگه خوب مراقبش نباشی، کل دنیا رو روی سرت خراب میکنم.»
هوسوک دست به سینه ایستاد.
— «تهدید میکنی؟»
— «دارم برادرانه حرف میزنم.»
— «این برادرانه بود؟!»
سوآ خندان صورتش را توی بالش قایم کرد.
و برای اولین بار بعد از تمام آن کابوسها…
اتاق درمانگاه قصر،
صدای خنده داشت.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط