part20
صبحِ خانه امن، هنوز کامل بیدار نشده بود. پنجره نیمهتاریک، نور را مثل تیغی کُند روی کف پخش میکرد و بوی قهوهی کهنه، با هر نفس در گلو مینشست. الی از روی مبل بلند شد، بیآنکه عجول باشد؛ طوری که اگر کوک هم نگاهش کند، هیچ چیزی از درونش لو نرود.
کوک اما—مثل همیشه وقتی میخواست چیزی را پنهان کند—زودتر از لازم حرکت میکرد.
جعبه ابزار باز بود، پیچها و کابلهای کوچک مثل دانههای ریز کنار هم چیده شده بودند. الی نزدیک شد و با ظرافت، یکی از ابزارها را برداشت. دستش بیصدا روی فلز کشیده شد، سپس آرام همانجا گذاشت.
کوک سریع سرش را بالا آورد. فقط یک ثانیه؛ همانقدر که الی بفهمد دیده شده است.
«هنوز آمادهای؟» کوک پرسید. لحنش عادی بود، اما چشمهایش نه.
الی لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که فقط برای جوابدادن ساخته شده بود. «آره. فقط… اون پیام همون بود؟»
کوک انگار انتظار چنین سوالی را داشت. مکث کرد، بعد با صدایی پایینتر گفت: «گفتم اسپم بود.»
الی نگاهش را از صورت او به گوشیاش کشاند. گوشی روی کانتر نبود—کوک از اولش آن را جیبِ دیگرش جا داده بود. انگار نمیخواست چیزی از بیرون معلوم شود؛ انگار میترسید حتی وزنِ جیب هم خیانت کند.
الی گفت: «آره، ولی… همین صبح هم؟ همین دقیقه؟ تو تا وقتی ویبره شد، هیچ واکنشی معمولی نداشتی. دقیقاً همون الگو نبود که میشناسی.»
کوک دوباره شانه بالا انداخت، اما این بار شانهاش کامل بالا نیفتاد. «تو زیادی سخت میگیری.»
الی چیزی نگفت. سکوت کرد—اما سکوتش مثل فشار روی پرده بود. بعد قدمی عقب رفت و به جای مقابله، مسیر مأموریت را پیش کشید.
«کدِ ورود به جایگزین؟ همون رو داریم؟»
کوک سر تکان داد و از جا برخاست تا روی میز کنار پنجره برود. روی میز یک پوشهی ضخیم بود: کاغذهای چاپشده، کارتهای دسترسی، و یک نقشهی دستی که حاشیههایش با مداد خطخطی شده بود.
وقتی کوک پوشه را باز کرد، الی دید که دستهایش کمی لرزش دارند. نه خیلی—نه آنقدر که لو بدهند. اما کافی بود برای الی که هر ترک را مثل نور از میان شیشه ببیند.
«این دفعه مسیر کوتاهتره.» کوک گفت. «اونا تغییر دادن. به خاطر همین بود که پیام… شاید هشدار بوده.»
اینم از پارت 20 لذت ببرید پارت های بعد میام خونتون باهم میخونیم چون هیجان انگیزه هم خفنه پاپ کورنا رو از الان حاضر کنید🍒🤍😂
#فیکشن#فیک#مافیایی#اسمات#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
کوک اما—مثل همیشه وقتی میخواست چیزی را پنهان کند—زودتر از لازم حرکت میکرد.
جعبه ابزار باز بود، پیچها و کابلهای کوچک مثل دانههای ریز کنار هم چیده شده بودند. الی نزدیک شد و با ظرافت، یکی از ابزارها را برداشت. دستش بیصدا روی فلز کشیده شد، سپس آرام همانجا گذاشت.
کوک سریع سرش را بالا آورد. فقط یک ثانیه؛ همانقدر که الی بفهمد دیده شده است.
«هنوز آمادهای؟» کوک پرسید. لحنش عادی بود، اما چشمهایش نه.
الی لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که فقط برای جوابدادن ساخته شده بود. «آره. فقط… اون پیام همون بود؟»
کوک انگار انتظار چنین سوالی را داشت. مکث کرد، بعد با صدایی پایینتر گفت: «گفتم اسپم بود.»
الی نگاهش را از صورت او به گوشیاش کشاند. گوشی روی کانتر نبود—کوک از اولش آن را جیبِ دیگرش جا داده بود. انگار نمیخواست چیزی از بیرون معلوم شود؛ انگار میترسید حتی وزنِ جیب هم خیانت کند.
الی گفت: «آره، ولی… همین صبح هم؟ همین دقیقه؟ تو تا وقتی ویبره شد، هیچ واکنشی معمولی نداشتی. دقیقاً همون الگو نبود که میشناسی.»
کوک دوباره شانه بالا انداخت، اما این بار شانهاش کامل بالا نیفتاد. «تو زیادی سخت میگیری.»
الی چیزی نگفت. سکوت کرد—اما سکوتش مثل فشار روی پرده بود. بعد قدمی عقب رفت و به جای مقابله، مسیر مأموریت را پیش کشید.
«کدِ ورود به جایگزین؟ همون رو داریم؟»
کوک سر تکان داد و از جا برخاست تا روی میز کنار پنجره برود. روی میز یک پوشهی ضخیم بود: کاغذهای چاپشده، کارتهای دسترسی، و یک نقشهی دستی که حاشیههایش با مداد خطخطی شده بود.
وقتی کوک پوشه را باز کرد، الی دید که دستهایش کمی لرزش دارند. نه خیلی—نه آنقدر که لو بدهند. اما کافی بود برای الی که هر ترک را مثل نور از میان شیشه ببیند.
«این دفعه مسیر کوتاهتره.» کوک گفت. «اونا تغییر دادن. به خاطر همین بود که پیام… شاید هشدار بوده.»
اینم از پارت 20 لذت ببرید پارت های بعد میام خونتون باهم میخونیم چون هیجان انگیزه هم خفنه پاپ کورنا رو از الان حاضر کنید🍒🤍😂
#فیکشن#فیک#مافیایی#اسمات#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
- ۶۷۵
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط