🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁶¹

✨ فلش بک به پایان جشن ویو ات ✨

جشن تموم شده بود و مهمونا بعد از تبریک گفتن کاخ و ترک میکردن . نگاهی به یونگی که کامل کلافه و عصبی شده بود کردم . با هر نگاه و حرف پدربزرگش کلافه تر میشد که تیر خلاصی رو ایزول و مینی زدن . به قدری پافشاری کردن که باهامون بیان که نزدیک بود یونگی کنترلشو از دست بده و یه دعوا اساسی راه بندازه . ولی اخرش اونا موفق شدن و الانم قراره باهامون بیان . اخه مگه خودتون خونه ندارین؟
نفهمیدم که کی یونگی دستمو گرفت و به سمت ماشین رفتیم .
یونگی در ماشینو باز کرد و کمکم کرد که اروم بشینم و در و بست و خودشم نشست و بدون هیچ معطلی ماشین و روشن کرد و از حیاط خارج شد . هیچی نگفتم و سکوت کردم که مبادا چیزی بگم که از این بدتر بشه . سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم . کلافگی یونگی به کلافگی ، ترس و استرس خودم اضافه کرد . دوباره تمام تنم یخ زده بود که دستای گرم یونگی رو دوستای یخم باعث شد چشمامو باز کنم .
یونگی 🪽 ات چیشده ؟ چرا .. چرا کلافه ای؟
ات ✨ هیچی نشده .
یونگی 🪽 بگو دیگه کوچولو .
برگشتم و به چشماش نگاه کردم .
ات ✨ هیچی نشده ... به خدا راست میگم .
یونگی 🪽 پس بگو حداقل دلیل این سکوتت چیه ؟
ات ✨ خب..دیدم بهم ریختی و خسته ای گفتم چیزی نگم که یوقت حالت بدتر شه .(اروم)
یونگی 🪽 ولی سکوتت منو بدتر ناراحت میکنه میدونستی ؟
ات ✨ نه ... ببخشید .
شروع کرد دستمو نوازش کردن . بدون هیچ حرف دیگه ای سمت عمارت رفتیم و ون نفهمیدم که کی چشمام بسته شدن و منو به خواب بردن .

یونگی 🪽 ات ... ات ... خوشگلم بیدار شو رسیدیم ....ات بیدارشو .
ات ✨ ها.. باشه باشه بیدارم .
یونگی 🪽 افرین کوچولو .
اروم پیاده شد و امد سمت من و در ماشینو باز کرد و کمک کرد پیاده بشم و با هم سمت خونه رفتیم که پشت سرمون پدربزرگ و مادرجون و ایزول و مینی امدن . وارد خونه شدیم که یونگی بدون هیچ حرفی دست منو گرفت و رفتیم بالا . دوباره قیافش درهم شده بود .منو گذاشت تو اتاق .
یونگی 🪽 یه لحظه صبر کن الان میام .
ات ✨ باشه .(اروم)
در اتاق و بست و رفت پایین . برگشتم و به خودم تو اینه نگاهی انداختم که چشمم به تخت و گلبرگ های قرمز روش افتاد ...

🪽 ویو یونگی 🪽
نمیدونم چرا نمیتونم به خودم اجازه بدم به دختری که هنوز ۱۸ سالش هم نشده دست بزنم . ات رو گذاشتم تو اتاق و رفتم پیش پدر بزرگ تا از اخرین شانسم واسه راضی شدنش استفاده کنم که حداقل چهار ماه صبر کنه . همه تو‌ سالن پذیرایی بودن .
یونگی 🪽 پدر بزرگ... میشه یه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم ؟
پ.ب.یونگی : نه ...همونی که گفتم ...یا همین امشب یا فردا از دختره طلاق میگیری ، فهمیدی؟
با شنیدین کلمه طلاق لحظه ای خشکم زد ، یه کلمه چهار حرفی بی اندازه برام سنگین بود . نمیدونستم این دختر چی داشت که منو تو این مدت کم جذب خودش کرده بود .
یونگی 🪽 چشم.
برگشتم که برم سمت اتاق ، نمیدونم مامانم چرا سکوت کرده ؟
پ.ب.یونگی : روی اون میزه ....برش دار و برو به کارت برس.
پوزخندای حال بهم زن و رو مخ ایزول داشتن منو تشویق می‌کردن که با یه تیر فکشو بیارم پایین . رفتم سمت میز ، یه ملافه سفید ، کیسه اب گرم و مسکن . یه جوری شدم ، ناخوداگاه دستام مشت شدن و چشمام و بستم و برای حفظ ارامشم چند تا نفس عمیق کشیدم . خواستم وسایلو بردارم ، ولی اگه با اینا برم بالا ات چه فکری با خودش میکنه؟ میگه منو اینهمه منتظر گذاشت که بره و وسایل لازم برای استفاده از من بیاره ؟ نمیشه .
به یکی از خدمتکارا گفتم که چند دقیقه بعد از اینکه به اتاق رفتم اینارو بیاره .
سریع رفتم بالا و اروم در زدم .
ات ✨ بیا تو عزیزم .
در و باز کردم و رفتم داخل...

شرط
³⁵ لایک
²⁰ کامنت
¹² بازنشر
دیدگاه ها (۳۴)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶²دیدم ات رو به روی اینه وایستاده...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶³اروم با قدمایی شمرده امد پیشم و...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶⁰یونگی در و باز کرد که توی اتاقی...

«تولد کسی که تمام دیوونه‌بازی‌هام رو تحمل می‌کنه و باز هم کن...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁴نگهابانا در و باز کردن و رفتیم ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁷برگشتم سمتش و اروم اروم شروع کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط