نام: قراردادِ نفرت
نام: قراردادِ نفرت
Part:⁷
ا/ت بعد از باز کردن چمدانش، به اتاق نگاه کرد.
همهچیز مرتب بود. خیلی مرتب.
با اخم گفت:
«این خونه یه ایرادی داره.»
جونگکوک که از کنار در رد میشد، ایستاد.
«چی؟»
«خیلی مرتبه.»
جونگکوک وسیلهای را سر جایش گذاشت.
«اینجا همهچیز جای خودش رو داره.»
ا/ت لبخند زد.
«پس مشکل از خونه نیست، از صاحبشه.»
«و مهمونش شلختهست.»
«من مهمون نیستم.»
«درسته. قراره همسرم بشی.»
«موقتی.»
«پس هنوزم امید هست.»
ا/ت یک بالش کوچک پرت کرد؛ جونگکوک راحت گرفت.
«بازم خشونت؟»
«فقط هشدار بود.»
«تو واقعاً خطرناکی.»
«بالاخره یه چیز درست گفتی.»
شب، سر میز شام سکوت بود.
ا/ت به غذای جونگکوک نگاه کرد.
«این چیه؟»
«غذا.»
«چرا اینقدر سالمه؟»
«چون بعضیا به سلامتیشون اهمیت میدن.»
ا/ت به بشقاب خودش نگاه کرد.
«منم اهمیت میدم.»
جونگکوک به سیبزمینیهای سرخکردهاش اشاره کرد.
«با اینا؟»
«سیبزمینی هم یه زمانی گیاه بوده.»
«بدترین دفاعیهای بود که شنیدم.»
«ولی دفاع بود.»
«تعجب میکنم چطور تا الان زنده موندی.»
«با همین منطق و نبوغ.»
«پس معجزهست.»
بعد از شام، ا/ت رفت حمام. چند دقیقه بعد در را باز کرد.
«جونگکوک! حولهام کجاست؟»
«اتاقت.»
«الان توی حمومم.»
«خب؟»
«خب حولهام رو بیار.»
حوله را از پشت در داد.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
چند لحظه بعد، صدایش آمد:
«جونگکوک؟ شامپو کجاست؟»
جونگکوک با حرص گفت:
«تو با خودت چی آوردی اینجا؟»
«اعتمادبهنفس.»
«متأسفانه اون رو خیلی خوب آوردی.»
نیمهشب، برق رفت.
ا/ت از اتاقش بیرون آمد و همزمان جونگکوک هم بیرون آمد.
ناگهان صدای بلندی از پایین آمد.
ا/ت ناخودآگاه به آستین جونگکوک چسبید.
«نترسیدی؟»
«نه.»
«پس چرا چسبیدی؟»
ا/ت سریع دستش را کشید.
«فقط داشتم تعادلم رو حفظ میکردم.»
چند ثانیه بعد برق برگشت.
ا/ت رفت سمت اتاقش.
جونگکوک گفت:
«شب بخیر، شجاعخانم.»
«شب بخیر، آقای وسواسی.»
«فردا وسایلت رو جابهجا نکن.»
«فردا حتماً جابهجا میکنم.»
«تو واقعاً قصد داری منو دیوونه کنی، نه؟»
ا/ت لبخند زد.
«بالاخره یه سرگرمی لازم دارم.»
و در را بست.
جونگکوک زیر لب گفت:
«این دختر از خود شیطان هم اعصابخردکنتره.»
از داخل اتاق، صدای ا/ت آمد:
«شنیدم!»
«مگه دیوارها گوش دارن؟»
«نه، ولی من دارم.»
جونگکوک دستش را روی صورتش کشید.
«من دو روز هم نمیتونم اینجا زندگی کنم.»
ادامه دارد...
حمایتتتتتتتتتت پس چی؟🎀🤷🏻♀️
Part:⁷
ا/ت بعد از باز کردن چمدانش، به اتاق نگاه کرد.
همهچیز مرتب بود. خیلی مرتب.
با اخم گفت:
«این خونه یه ایرادی داره.»
جونگکوک که از کنار در رد میشد، ایستاد.
«چی؟»
«خیلی مرتبه.»
جونگکوک وسیلهای را سر جایش گذاشت.
«اینجا همهچیز جای خودش رو داره.»
ا/ت لبخند زد.
«پس مشکل از خونه نیست، از صاحبشه.»
«و مهمونش شلختهست.»
«من مهمون نیستم.»
«درسته. قراره همسرم بشی.»
«موقتی.»
«پس هنوزم امید هست.»
ا/ت یک بالش کوچک پرت کرد؛ جونگکوک راحت گرفت.
«بازم خشونت؟»
«فقط هشدار بود.»
«تو واقعاً خطرناکی.»
«بالاخره یه چیز درست گفتی.»
شب، سر میز شام سکوت بود.
ا/ت به غذای جونگکوک نگاه کرد.
«این چیه؟»
«غذا.»
«چرا اینقدر سالمه؟»
«چون بعضیا به سلامتیشون اهمیت میدن.»
ا/ت به بشقاب خودش نگاه کرد.
«منم اهمیت میدم.»
جونگکوک به سیبزمینیهای سرخکردهاش اشاره کرد.
«با اینا؟»
«سیبزمینی هم یه زمانی گیاه بوده.»
«بدترین دفاعیهای بود که شنیدم.»
«ولی دفاع بود.»
«تعجب میکنم چطور تا الان زنده موندی.»
«با همین منطق و نبوغ.»
«پس معجزهست.»
بعد از شام، ا/ت رفت حمام. چند دقیقه بعد در را باز کرد.
«جونگکوک! حولهام کجاست؟»
«اتاقت.»
«الان توی حمومم.»
«خب؟»
«خب حولهام رو بیار.»
حوله را از پشت در داد.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
چند لحظه بعد، صدایش آمد:
«جونگکوک؟ شامپو کجاست؟»
جونگکوک با حرص گفت:
«تو با خودت چی آوردی اینجا؟»
«اعتمادبهنفس.»
«متأسفانه اون رو خیلی خوب آوردی.»
نیمهشب، برق رفت.
ا/ت از اتاقش بیرون آمد و همزمان جونگکوک هم بیرون آمد.
ناگهان صدای بلندی از پایین آمد.
ا/ت ناخودآگاه به آستین جونگکوک چسبید.
«نترسیدی؟»
«نه.»
«پس چرا چسبیدی؟»
ا/ت سریع دستش را کشید.
«فقط داشتم تعادلم رو حفظ میکردم.»
چند ثانیه بعد برق برگشت.
ا/ت رفت سمت اتاقش.
جونگکوک گفت:
«شب بخیر، شجاعخانم.»
«شب بخیر، آقای وسواسی.»
«فردا وسایلت رو جابهجا نکن.»
«فردا حتماً جابهجا میکنم.»
«تو واقعاً قصد داری منو دیوونه کنی، نه؟»
ا/ت لبخند زد.
«بالاخره یه سرگرمی لازم دارم.»
و در را بست.
جونگکوک زیر لب گفت:
«این دختر از خود شیطان هم اعصابخردکنتره.»
از داخل اتاق، صدای ا/ت آمد:
«شنیدم!»
«مگه دیوارها گوش دارن؟»
«نه، ولی من دارم.»
جونگکوک دستش را روی صورتش کشید.
«من دو روز هم نمیتونم اینجا زندگی کنم.»
ادامه دارد...
حمایتتتتتتتتتت پس چی؟🎀🤷🏻♀️
- ۳۲۳
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط