رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت پنجم)
_______________________________
بچه ها داشتن باهام حرف میزدن که یهو خانم جنا وارد اتاق شد بهم خیره شد
خانم جنا:چرا آماده نیستی نیم ساعت دیگه باید بری
نگاهمو با تنفر بهش دادم و از روی تخت بلد شدم و چمدونی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن وسایل هام
(فلش بک به 45 دقیقه بعد)
قرار بود یک ساعت دیگه بیاد ولی دیر کرده وای خدا کنه نیاد داخل راه تصادف کنه بمیره(خودت بمیری) که لنا در اتاقو باز کرد نفس نفس میزد
لنا:... ا/ت.... ا/ت مرده پایینه منتظر توعه
با حرفش قلبم تیر کشید نفسم کشیدن برام سخت شد کل بدنم میلرزید که مرده اومد و وارد اتاق شد چند لحظه بهم زل زد بعد یکی اومد جلو چمدونم برداشت مرده نزدیک شد
"_بریم
دستشو جلو اورد
بدون اینکه دستشو بگیرم از روی تخت بلد شدم و وایسادم مرده دستشو انداخت پایین و پوزخندی بهم زد و راه افتاد پشت سرش اومدم از اتاق اومدیم بیرون وارد سالن شدیم تصمیم گرفته بودم فرار کنم یعنی چاره دیگی ای نداشتم نفس عمیقی کشیدم که خانم جنا و خانم سوهی اومدن و بغلم کردن حالم از هردوتاشو بهم میخورد
خانم جنا:ا/ت دیگه آقای کیم تیهونگ بابای تو هست اذیتش نکن
با حرف خانم جنا چند لحظه فکر کردم پس اسمش تهیونگه مرد جوونی هست بهش نمیاد بابام باشه البته قرار نیستم بشه
تهیونگ شروع به حرکت کردن کرد منم پشت سرش اومدم نقشم این بود که از پرورشگاه بیرون اومدیم فرار کنم تهیونگ دارد حیاط شد و نگاهی به پرورشگاه کرد بعد سرشو چرخوند و چند ثانیه بهم خیره شد منم بهش نگاه کردم چشماش خیلی خوشگل بود قهویی بود ولی قهویی خاصی بود تهیونگ سرشو چرخوند و شروع به راه رفتن کرد در پرورشگاه آقای لئو باز کرد و من و تهیونگ چند تا مرد که معلوم بود بادیگارشن از پرورشگاه بیرون اومدیم حالا وقتشه فرار کنم یکم سرمو چرخوندم و دنبال جایی گشتم تا بادیگار نباشه تا اینکه چشمم خورد به کوچه نفس عمیقی کشیدم
<<1>>
<<2>>
<<3>>
شروع کردم به دویدن و وارد کوچه شدم بادیگار ها دنبالم میومدن و صدای شنیدم که صدای تهیونگ بود
"_فرار نکن چون من گیرت میارم
انقدر دویدم که دیگه صدا بادیگار یا تهیونگ نشنیدم دیوار کوچیکی دیدم از دیوار بالا رفتم اون ور دیوار دوباره یک کوچه بود نشستم روی دیوار و پریدم و دوباره شروع به دویدن کردم
(فلش بک به شب ساعت 9)
شب شده بود من داخل کوچه ها خیابون ها میچرخیدم به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت 9 رو نشون میداد نمیدونم کجا برم اوفی کشیدم و وارد کوچه ای شدم خیلی تاریک بود یکم که جلو رفتم میخواستم برگردم که پشیمون شدم و آروم شروع کردم به راه رفتن همین جوری راه رفتم که رسیدم به چند تا پسر قلبم وایساد دیگه نمیتونستم برگردم چون یکی از پسرا منو دید سرفه ای کردم و راه رفتم میخواستم از کنار یکی از پسرا رد بشم که دستمو گرفت
"+ولم کن
¬خوشگله کجا میری
" +به تو چه ولم کن گفتم
پسره چسبوندم به دیوار و صورتشو نزدیکم آورد دستمو بالای سرم گذاشت سرمو میچرخوندم و چشمامو روی هم فشار دادم بدنمو تکون میدام و تقلا میکردم ولم کنه که یهو حس کردم پسره ازم جدا شده چشمامو آروم باز کردم و با صحنه که دیدم شوکه شدم روی زمین....
_________________________________
حمایت کجایی که دارم پیر میشم ملکه ها اومیدوارم دوست داشته باشین حمایت تروخدا کنید ممنون بوس بوس
بایییییییییی ✨☘️❤️💞
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت پنجم)
_______________________________
بچه ها داشتن باهام حرف میزدن که یهو خانم جنا وارد اتاق شد بهم خیره شد
خانم جنا:چرا آماده نیستی نیم ساعت دیگه باید بری
نگاهمو با تنفر بهش دادم و از روی تخت بلد شدم و چمدونی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن وسایل هام
(فلش بک به 45 دقیقه بعد)
قرار بود یک ساعت دیگه بیاد ولی دیر کرده وای خدا کنه نیاد داخل راه تصادف کنه بمیره(خودت بمیری) که لنا در اتاقو باز کرد نفس نفس میزد
لنا:... ا/ت.... ا/ت مرده پایینه منتظر توعه
با حرفش قلبم تیر کشید نفسم کشیدن برام سخت شد کل بدنم میلرزید که مرده اومد و وارد اتاق شد چند لحظه بهم زل زد بعد یکی اومد جلو چمدونم برداشت مرده نزدیک شد
"_بریم
دستشو جلو اورد
بدون اینکه دستشو بگیرم از روی تخت بلد شدم و وایسادم مرده دستشو انداخت پایین و پوزخندی بهم زد و راه افتاد پشت سرش اومدم از اتاق اومدیم بیرون وارد سالن شدیم تصمیم گرفته بودم فرار کنم یعنی چاره دیگی ای نداشتم نفس عمیقی کشیدم که خانم جنا و خانم سوهی اومدن و بغلم کردن حالم از هردوتاشو بهم میخورد
خانم جنا:ا/ت دیگه آقای کیم تیهونگ بابای تو هست اذیتش نکن
با حرف خانم جنا چند لحظه فکر کردم پس اسمش تهیونگه مرد جوونی هست بهش نمیاد بابام باشه البته قرار نیستم بشه
تهیونگ شروع به حرکت کردن کرد منم پشت سرش اومدم نقشم این بود که از پرورشگاه بیرون اومدیم فرار کنم تهیونگ دارد حیاط شد و نگاهی به پرورشگاه کرد بعد سرشو چرخوند و چند ثانیه بهم خیره شد منم بهش نگاه کردم چشماش خیلی خوشگل بود قهویی بود ولی قهویی خاصی بود تهیونگ سرشو چرخوند و شروع به راه رفتن کرد در پرورشگاه آقای لئو باز کرد و من و تهیونگ چند تا مرد که معلوم بود بادیگارشن از پرورشگاه بیرون اومدیم حالا وقتشه فرار کنم یکم سرمو چرخوندم و دنبال جایی گشتم تا بادیگار نباشه تا اینکه چشمم خورد به کوچه نفس عمیقی کشیدم
<<1>>
<<2>>
<<3>>
شروع کردم به دویدن و وارد کوچه شدم بادیگار ها دنبالم میومدن و صدای شنیدم که صدای تهیونگ بود
"_فرار نکن چون من گیرت میارم
انقدر دویدم که دیگه صدا بادیگار یا تهیونگ نشنیدم دیوار کوچیکی دیدم از دیوار بالا رفتم اون ور دیوار دوباره یک کوچه بود نشستم روی دیوار و پریدم و دوباره شروع به دویدن کردم
(فلش بک به شب ساعت 9)
شب شده بود من داخل کوچه ها خیابون ها میچرخیدم به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت 9 رو نشون میداد نمیدونم کجا برم اوفی کشیدم و وارد کوچه ای شدم خیلی تاریک بود یکم که جلو رفتم میخواستم برگردم که پشیمون شدم و آروم شروع کردم به راه رفتن همین جوری راه رفتم که رسیدم به چند تا پسر قلبم وایساد دیگه نمیتونستم برگردم چون یکی از پسرا منو دید سرفه ای کردم و راه رفتم میخواستم از کنار یکی از پسرا رد بشم که دستمو گرفت
"+ولم کن
¬خوشگله کجا میری
" +به تو چه ولم کن گفتم
پسره چسبوندم به دیوار و صورتشو نزدیکم آورد دستمو بالای سرم گذاشت سرمو میچرخوندم و چشمامو روی هم فشار دادم بدنمو تکون میدام و تقلا میکردم ولم کنه که یهو حس کردم پسره ازم جدا شده چشمامو آروم باز کردم و با صحنه که دیدم شوکه شدم روی زمین....
_________________________________
حمایت کجایی که دارم پیر میشم ملکه ها اومیدوارم دوست داشته باشین حمایت تروخدا کنید ممنون بوس بوس
بایییییییییی ✨☘️❤️💞
- ۳۵۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط