رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت سوم)
________________________
{فلش بک به شب ساعت 10}
چراغ ها خاموش بود سکوت اتاق به حصارت در آورده بود همه روی تخت هاشو خواب بودن ولی من بخاطر کتاب که کنجکاو بوم چی میشه اصلا خوابم نمیبرد هوفی کشیدم و اروم از روی تختم بلد شدم خداکته کسی وارد اتاق نشه اگه بفهمین من بیدارم تنبیه میشم رفتم سمت پنجره و یکم پرده رو کشیدم به بیرون نگاه کردم ماشین مشکی مدل بالایی داخل حیاط بود یکن تعجب کردم آخه ساعت 9 چراغ ها پرورشگاه خاموش و همه باید خواب باشین کی اومده داحل پرورشگاه بیخیال افکارم شدم و سرمو طرف آسمون بردم آسمون پر از ستاره بود و ماه کامل بود چند لحظه بهش خیره شدم که یهو صدای باز شدن در شنیدم وای بدبخت شدم سرمو طرف در بردم یک مرد جوون با کت شلوار مشکی و خانم سوهی ایستاده بودن خانم سوهی نگاهی بهم کرد
"ا/ت چرا نخوابیدی از وقت خواب گذشته
سرمو پایین انداختم و هیچ چیزی نگفتم صدای قدم های محکم یکی داخل اتاق پیچید سرمو بالا آوردم همون مرد بود چند لحظه به چشماش نگاه کردم که صدای خانم سوهی بلد شد
" برو بخواب زود باش
نگاهمو از مرد گرفتم و سرمو به طرف خانم سوهی بردم
" +چشم
آروم به سمت تختم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و پتو رو تا روی سرم کشیدم چند دقیقه بعد صدای بسته شدن اتاق اومد نفس راحتی کشیدم
(فلش بک به فردا ساعت 7 صبح)
_________________________
تقدیم به تمام ملکه ها 💞✨
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت سوم)
________________________
{فلش بک به شب ساعت 10}
چراغ ها خاموش بود سکوت اتاق به حصارت در آورده بود همه روی تخت هاشو خواب بودن ولی من بخاطر کتاب که کنجکاو بوم چی میشه اصلا خوابم نمیبرد هوفی کشیدم و اروم از روی تختم بلد شدم خداکته کسی وارد اتاق نشه اگه بفهمین من بیدارم تنبیه میشم رفتم سمت پنجره و یکم پرده رو کشیدم به بیرون نگاه کردم ماشین مشکی مدل بالایی داخل حیاط بود یکن تعجب کردم آخه ساعت 9 چراغ ها پرورشگاه خاموش و همه باید خواب باشین کی اومده داحل پرورشگاه بیخیال افکارم شدم و سرمو طرف آسمون بردم آسمون پر از ستاره بود و ماه کامل بود چند لحظه بهش خیره شدم که یهو صدای باز شدن در شنیدم وای بدبخت شدم سرمو طرف در بردم یک مرد جوون با کت شلوار مشکی و خانم سوهی ایستاده بودن خانم سوهی نگاهی بهم کرد
"ا/ت چرا نخوابیدی از وقت خواب گذشته
سرمو پایین انداختم و هیچ چیزی نگفتم صدای قدم های محکم یکی داخل اتاق پیچید سرمو بالا آوردم همون مرد بود چند لحظه به چشماش نگاه کردم که صدای خانم سوهی بلد شد
" برو بخواب زود باش
نگاهمو از مرد گرفتم و سرمو به طرف خانم سوهی بردم
" +چشم
آروم به سمت تختم رفتم و روی تختم دراز کشیدم و پتو رو تا روی سرم کشیدم چند دقیقه بعد صدای بسته شدن اتاق اومد نفس راحتی کشیدم
(فلش بک به فردا ساعت 7 صبح)
_________________________
تقدیم به تمام ملکه ها 💞✨
- ۱۴۴
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط