رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۴ }🌷
@ پسرم به این بهونه برو داخل اتاقش..
پسرک نگاهی به عروسک کرد و از مادر دختر گرفت.....
به سمت اتاق دختر رفت و وقتی به اتاق رسید
دستی به موهاش کشید و حالت موهاشو تغییر داد...
با تقه ای که به در زد صدای بچگونه دختر شنیده شد..
بله ...
پسرک آروم ولی قاطع شروع به حرف زدن کرد..
میشه بیام داخل...
دخترک عصبی از وجود پسر پشت در اتاقش شده بود...
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت ولی عصبانی بود.. خیلی عصبانی...
درو باز کرد که چهره پسر که خنده بر لب داشت نمایان شد...
دخترک عصبی خواست درو ببندد.. ولی پسر با. حل دادن در باعث شد در باز بشه...
پسر وارد اتاق دختر شد...
دخترک که عصبی از کار پسر بود روی تخت نشست و عصبی نگاهشو به پسر داد....
پسرک لبخندشو محو کرد و شروع به حرف زدن کرد...
نمیخوام مزاحمت بشم...
ولی منم مثل تو دوستی ندارم .. .
میشه باهام دوست بشیم...و دستشو به سمت دخترک برای بار دوم جلو آورد
دخترک که فهمیده بود قصد پسر مثل خودش دوست شدن با کسی بود خوشحال شد ...
دست پسر رو گرفت و با لبخند به سمت پسر برگشت...
باشه باهالت دولست میشم...
راستش تعجب آور بود... دختری که به پسرا حتا نگاه نمیکرد الان با یک پسر داره حرف میزنه و جالب تر از اون اینکه باهاش دوست شده...
مطمئن بود اگر دختر به پدر مادرش میگفت دوست... اون از جنس مذکر پیدا کرده پدر مادرش تعجب میکنند....
ولی خوشحال شد...
و امیدوار بود با پسرک دوست خوبی باشه...
پسرک خوشحال از حرف دختر به سمتش رفت و او را بغل کرد...
دخترک اولش تعجب کرد ولی بعدش با خودش زمزمه میکرد ... اون فقدر دوسته....
پسرک از دختر جدا شد و روی تخت دختر نشست...
و شروع کرد به حرف زدن...
من تهیونگ هستم ... کیم تهیونگ ... توی چی...
دخترک لبخندی زد و اونم شروع کرد به معرفی خودش....
من ات هلستم پارلک ات...
پسر از حرف زدن دختر خنده ای کرد و از روی تخت بلند شد...
- نظرت چیه بریم پارک ..
× پارک؟
اینو با تعجب پرسید و این نشونه این بود که دختر از پارکی که نزدیک کوچه اون ها هست خبر نداره...
پس میتونست با دوستی که تا چند دقیقه پیش باهاش دوستش شده بود بره اون پارک...
خوشحال شد و دست پسر رو گرفت و دون دون به سمت مادرش برد...
نفس نفس میزد ولی همچنان دست پسرک رو در دست داشت...
× مام... مامان منو تلهونگ میخوایم بریم پالک...
مادر دخترک که از حرف دختر تعجب کرد
سری تکون داد... جوابش اره بوده...
ولی برایش جالب بود که دخترش تونسته با یک پسر کوتاه بیاد...
زن همسایه که گویا مادر پسرک بود از جاش بلند شد و به سمت مادر دخترک رفت...و شروع کرد به حرف زدن...
نظرت چیه برای بچه ها یک غذای خوشمزه درست کنیم...
مادر دختر خنده ای کرد و آن دو به سمت آشپزخانه رفتند...
پسرک دست دختر را گرفت و به سمت پارک بردش...
پارکی بزرگی بود...
پر از آدم های مختلف اونجا بودن...
دختر که تا به حال بدون پدر و مادرش بیرون نیومده بود از خونه... ترس کل وجودش رو گرفته بود ...
به سمت پسر برگشت و آروم زمزمه کرد...
× تلهیونگ من میترسم...
پسرک که متوجه لرزش دخترک شده بود او را بغل کرد و آروم در گوشش زمزمه وار شروع به حرف زدن کرد...
- نترس من پیشتم....
🌷ادامه دارد....✨
داریم میرسیم به جا هایی که خودم عاشقشم...
توروخدا دخترا حمایت کنید...
این دفعه شرط نمیزارم میخوام ببینم چقدر خودتون حمایت میکنید...
اکه رمان رو دیر گذاشتم بدونید ... از حمایت هاتون راضی نیستم ولی اگه زود گذاشتم بدونید راضی هستم ....
اگه حمایت بالا باشه خودم به شخصه قول میدم یک پارت دیگه امشب آپلود بشع😘🥹
@ پسرم به این بهونه برو داخل اتاقش..
پسرک نگاهی به عروسک کرد و از مادر دختر گرفت.....
به سمت اتاق دختر رفت و وقتی به اتاق رسید
دستی به موهاش کشید و حالت موهاشو تغییر داد...
با تقه ای که به در زد صدای بچگونه دختر شنیده شد..
بله ...
پسرک آروم ولی قاطع شروع به حرف زدن کرد..
میشه بیام داخل...
دخترک عصبی از وجود پسر پشت در اتاقش شده بود...
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت ولی عصبانی بود.. خیلی عصبانی...
درو باز کرد که چهره پسر که خنده بر لب داشت نمایان شد...
دخترک عصبی خواست درو ببندد.. ولی پسر با. حل دادن در باعث شد در باز بشه...
پسر وارد اتاق دختر شد...
دخترک که عصبی از کار پسر بود روی تخت نشست و عصبی نگاهشو به پسر داد....
پسرک لبخندشو محو کرد و شروع به حرف زدن کرد...
نمیخوام مزاحمت بشم...
ولی منم مثل تو دوستی ندارم .. .
میشه باهام دوست بشیم...و دستشو به سمت دخترک برای بار دوم جلو آورد
دخترک که فهمیده بود قصد پسر مثل خودش دوست شدن با کسی بود خوشحال شد ...
دست پسر رو گرفت و با لبخند به سمت پسر برگشت...
باشه باهالت دولست میشم...
راستش تعجب آور بود... دختری که به پسرا حتا نگاه نمیکرد الان با یک پسر داره حرف میزنه و جالب تر از اون اینکه باهاش دوست شده...
مطمئن بود اگر دختر به پدر مادرش میگفت دوست... اون از جنس مذکر پیدا کرده پدر مادرش تعجب میکنند....
ولی خوشحال شد...
و امیدوار بود با پسرک دوست خوبی باشه...
پسرک خوشحال از حرف دختر به سمتش رفت و او را بغل کرد...
دخترک اولش تعجب کرد ولی بعدش با خودش زمزمه میکرد ... اون فقدر دوسته....
پسرک از دختر جدا شد و روی تخت دختر نشست...
و شروع کرد به حرف زدن...
من تهیونگ هستم ... کیم تهیونگ ... توی چی...
دخترک لبخندی زد و اونم شروع کرد به معرفی خودش....
من ات هلستم پارلک ات...
پسر از حرف زدن دختر خنده ای کرد و از روی تخت بلند شد...
- نظرت چیه بریم پارک ..
× پارک؟
اینو با تعجب پرسید و این نشونه این بود که دختر از پارکی که نزدیک کوچه اون ها هست خبر نداره...
پس میتونست با دوستی که تا چند دقیقه پیش باهاش دوستش شده بود بره اون پارک...
خوشحال شد و دست پسر رو گرفت و دون دون به سمت مادرش برد...
نفس نفس میزد ولی همچنان دست پسرک رو در دست داشت...
× مام... مامان منو تلهونگ میخوایم بریم پالک...
مادر دخترک که از حرف دختر تعجب کرد
سری تکون داد... جوابش اره بوده...
ولی برایش جالب بود که دخترش تونسته با یک پسر کوتاه بیاد...
زن همسایه که گویا مادر پسرک بود از جاش بلند شد و به سمت مادر دخترک رفت...و شروع کرد به حرف زدن...
نظرت چیه برای بچه ها یک غذای خوشمزه درست کنیم...
مادر دختر خنده ای کرد و آن دو به سمت آشپزخانه رفتند...
پسرک دست دختر را گرفت و به سمت پارک بردش...
پارکی بزرگی بود...
پر از آدم های مختلف اونجا بودن...
دختر که تا به حال بدون پدر و مادرش بیرون نیومده بود از خونه... ترس کل وجودش رو گرفته بود ...
به سمت پسر برگشت و آروم زمزمه کرد...
× تلهیونگ من میترسم...
پسرک که متوجه لرزش دخترک شده بود او را بغل کرد و آروم در گوشش زمزمه وار شروع به حرف زدن کرد...
- نترس من پیشتم....
🌷ادامه دارد....✨
داریم میرسیم به جا هایی که خودم عاشقشم...
توروخدا دخترا حمایت کنید...
این دفعه شرط نمیزارم میخوام ببینم چقدر خودتون حمایت میکنید...
اکه رمان رو دیر گذاشتم بدونید ... از حمایت هاتون راضی نیستم ولی اگه زود گذاشتم بدونید راضی هستم ....
اگه حمایت بالا باشه خودم به شخصه قول میدم یک پارت دیگه امشب آپلود بشع😘🥹
- ۲.۵k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط