HATE TO LOVE¹³

HATE TO LOVE¹³
(ویو:رز)
فرمانده شهربراز:طبق آخرین نامه‌ای که از خبرچین دریافت کردیم،خبر داده شده که قوم هپتال تا سپید دم به مرز جنوبی رسیده،و حمله رو آغاز می‌کنه.

قوم هپتال...(به صورت زمزمه وار روبه خودش.)

انگشتام روی میز ضرب گرفتن...

فرمانده بهمن‌زاده‌گان:شاهدخت...
به چه چیزی فکر می‌کنید؟

و بقیه هم سری به نشانه‌‌ی هم نظر بودن تکون دادن.

اروم از روی صندلی بلند شدم.

با وقاری آرام و برنده شروع به دور زدن کردم،تا به راس میز پیش نقشه رسیدم.

فرمانده شهربراز هم رفت کنار تا مزاحم کار من نباشه.

نقشه رو پهن کردن رو میز چوبی.

چند مهره رو هم برداشتم.

سکوت سنگین بود...

وای برای من نشانی از تفکر بود.

نفس ها هم حبس شده بودن.

انگاری که بهشون اجازه‌ی نفس کشیدن نداده بودم.

آخر سر با نفسی عمیق شروع کردم:

+:قومی که توان ساخت یه چار دیواری گلی رو برای خودش نداره...
می‌خواد به خاک ایران حمله کنه.

این سوال نبود...

یه واقعیت ساده بود.

دستام رو گذاشتم رو میز...

و نگاهم رو دادم به افراد میز.

+:پس...
ما باید جایگاهشون رو بهشون یادآوری کنیم.(جدی و برنده.)

چند لحظه سکوت شد،تا اینکه:

فرمانده کاوه:پس چیکار کنیم،شاهدخت؟

گوشه‌ی لبم از سر فکری بکر بالا رفت.

اما خیلی جزئی به طوری که کسی متوجهش نمی‌شد.

+:این کار رو می‌کنیم...

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#ازدواج‌اجباری
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

🔒قفلِ حسی… لحظه‌ای که حس ازراه می‌رسهنه باحرف، با هجومصورت ی...

رمان یک نیمکت فاصله

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 5دازای داشت در تالار های قصر قد...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

سناریو بلولاککککککک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط