رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۲۰
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
_چرا یکدفعه انقدر مهربون شدی؟... اصلا... اصلا من چرا اینجام؟.... چه اتفاقی برام افتاده؟...
_تهیونگ، به خاطر سوءتغذیه و افت فشار خون بی هوش شدی... چرا خوب غذا نمیخوردی؟
_من که خوب غذا میخوردم...
جونگکوک پوزخند زد و دستش رو روی شکم تهیونگ کشید..
_شیطون کوچولوی بابا همش رو خورده...
تهیونگ متعجب به دست جونگکوک نگاه کرد، مطمئن نبود فکری که میکنه درسته یا نه
_بله؟.... م.. منظورت چیه؟...
_خب.... وارثم داره داخلت رشد میکنه..
_بله بله؟!!! داری دروغ میگی!...
_چرا باید دروغ بگم؟ بچمون توی شکمته تهیونگ، داری مامان میشی... میفهمی؟
تهیونگ با فهمیدن اینکه فکرش درست بوده شروع به گریه کرد و رفت زیر پتو
_بدبخت شدم...
جونگکوک متعجب تهیونگ رو در اغوش گرفت
_هی هی، تهیونگ.... چرا گریه میکنی؟ باید خوشحال باشی...
_چرا باید خوشحال باشم وقتی دارم یک بچه ای رو به دنیا میارم که حاصل هوسه! این بچه یک اشتباهه...
جونگکوک با شنیدن حرف هایش اعصبانی شد اما خودش رو به خاطر تهیونگ کنترل کرد.
_تهیونگ، قرار نیست دیگه بهت اسیبی بزنم...ازت عذرخواهی کردم... باهم ازدواج میکنیم، باهم خوب زندگی میکنیم، بچمونم بزرگ میکنیم... چه دلت بخواد چه نخواد.
_داری دروغ میگی!
_دروغ نمیگم، قرار نیست بهت اسیبی بزنم... باهم ازدواج میکنیم، از این به بعد مثل یک الفای خوب ازت محافظت میکنم...
_ازدواج؟.... بابات قبول کرد؟....
_اره
_اما لیلیام چی؟
_اون هم همسرم میشه، متاسفانه...
_چی؟..... اما..
_اما چی؟... نکنه حسودی میکنی؟
_نه! حسودی نمیکنم... اصلا هرکاری میخوای بکن!...به هرحال، من هنوزم این ازدواج رو قبول ندارم
جونگکوک بلند شد و به سمت پنجره رفت تا منظره رو ببینه،پشتش به تهیونگ بود.
_ناچاری بپذیری....
_این ازدواج هنوزم با عشق نیست..
_قبلا هم بهت گفتم که عشق در دنیای من معنایی نداره... من عاشقت نیستم، فقط دیگه اذیتت نمیکنم.. ازت محافظت میکنم... اینها باهم فرق داره.
پارت ۲۰
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
_چرا یکدفعه انقدر مهربون شدی؟... اصلا... اصلا من چرا اینجام؟.... چه اتفاقی برام افتاده؟...
_تهیونگ، به خاطر سوءتغذیه و افت فشار خون بی هوش شدی... چرا خوب غذا نمیخوردی؟
_من که خوب غذا میخوردم...
جونگکوک پوزخند زد و دستش رو روی شکم تهیونگ کشید..
_شیطون کوچولوی بابا همش رو خورده...
تهیونگ متعجب به دست جونگکوک نگاه کرد، مطمئن نبود فکری که میکنه درسته یا نه
_بله؟.... م.. منظورت چیه؟...
_خب.... وارثم داره داخلت رشد میکنه..
_بله بله؟!!! داری دروغ میگی!...
_چرا باید دروغ بگم؟ بچمون توی شکمته تهیونگ، داری مامان میشی... میفهمی؟
تهیونگ با فهمیدن اینکه فکرش درست بوده شروع به گریه کرد و رفت زیر پتو
_بدبخت شدم...
جونگکوک متعجب تهیونگ رو در اغوش گرفت
_هی هی، تهیونگ.... چرا گریه میکنی؟ باید خوشحال باشی...
_چرا باید خوشحال باشم وقتی دارم یک بچه ای رو به دنیا میارم که حاصل هوسه! این بچه یک اشتباهه...
جونگکوک با شنیدن حرف هایش اعصبانی شد اما خودش رو به خاطر تهیونگ کنترل کرد.
_تهیونگ، قرار نیست دیگه بهت اسیبی بزنم...ازت عذرخواهی کردم... باهم ازدواج میکنیم، باهم خوب زندگی میکنیم، بچمونم بزرگ میکنیم... چه دلت بخواد چه نخواد.
_داری دروغ میگی!
_دروغ نمیگم، قرار نیست بهت اسیبی بزنم... باهم ازدواج میکنیم، از این به بعد مثل یک الفای خوب ازت محافظت میکنم...
_ازدواج؟.... بابات قبول کرد؟....
_اره
_اما لیلیام چی؟
_اون هم همسرم میشه، متاسفانه...
_چی؟..... اما..
_اما چی؟... نکنه حسودی میکنی؟
_نه! حسودی نمیکنم... اصلا هرکاری میخوای بکن!...به هرحال، من هنوزم این ازدواج رو قبول ندارم
جونگکوک بلند شد و به سمت پنجره رفت تا منظره رو ببینه،پشتش به تهیونگ بود.
_ناچاری بپذیری....
_این ازدواج هنوزم با عشق نیست..
_قبلا هم بهت گفتم که عشق در دنیای من معنایی نداره... من عاشقت نیستم، فقط دیگه اذیتت نمیکنم.. ازت محافظت میکنم... اینها باهم فرق داره.
- ۳۵۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط