US,because of them...
US,because of them...
Part¹⁸
یونیگ مکث کرد..بعد با اطمینان گفت:
یونگی:اره
+پس پروژه ی سال ۲۰۲۲ مربوط به اینه؟درسته؟
اقای مین:اره
-پروژه ی سال ۲۰۲۲؟این از کجا اومد؟
اقای پارک:تو و ارا هنوز وارد این شرکت نشده بودین..که شرکت شین باهامون یه معامله انجام داد..ولی اون داشت وارد مسائل شخصی شرکت میشد..تا یک روز،پرونده ی اصلی شرکتمون گم شد و همون شب،شرکت شین با ما قطع ارتباط کرد
ارا:پس ههرین برای این اینجاست؟ولی شرکت که پر از دوربینه!
فیلم دوربین هارو دوباره چک کردم
ههرین وارد یه آسانسور شد
عادی بود تا اینکه لبخند مرموزش رو به دوربین دیدم..
-میدونه دوربین وجود داره..میخواد ما پیداش کنیم
+اما اون آسانسور فقط به یه قسمت میره..قسمت ذخیره ها!
سکوت مطلق*
نفس همه توی سینشون گیر کرد
-میریم دنبالش..من و ارا..جیمین و یونگی..باهم!
یونگی:میریم..با حقیقت برمیگردیم
ارا:فاز فیلم ترسناک هارو بر ندارید..بریم اصلا ببینیم چه خبره
و اون گروه چهار نفرهامون،برای اولین بار،به طور واقعی شکل گرفت!
مامان و بابا با افتخار بهمون نگاه میکرد
اول یونگی خارج شد،بعد ارا و بعد جیمین
قبل از رفتنم،بهشون یه چشمک زدم..مثل همیشه بود،ولی فقط برای اینکه نگران نباشن
و در پشت سرمون بسته شد
ارا پوزخند زد و کیفش رو مثل مافیا ها روی کولش انداخت:
ارا:گروه کارآگاه،امادهاید؟
دستمو انداختم روی شونه ی جیمین و بهش تکیه دادم:
-بریم این معمارو قبل از عروسی حل کنیم
و رفتیم سمت آسانسور
کلیدش رو فشار دادیم و بعد از چند دقیقه،اومد طبقه ی ما
یونگی بعد از اینکه مطمئن شد همه هستن،دکمه ی طبقه ی ذخایر رو زد
نگاهم رو به آیینه ی آسانسور دادم
یه نامه،با امضای S.H !
نامه رو بلند خوندم:
-شین ههرین صحبت میکنه..میدونم فکر میکنید دارم دزدی میکنم..اما اومدم حقیقت رو بدونی..البته بدونیم!
و اون امضا،پایین صفحه،با خودکار طلایی
اما اون خودکار،یه رنگ خاص بود..رنگی که بابا بهم کادو داده بود و مخصوص شرکت لاوا ست
خودکار رو از روی جیب کتم در اوردم
دور تا دورش رو چک کردم..تا رسیدم به یه اسم
اسمی کوچیک،پایین خودکار نوشته شده بود..شین ههرین
چشمام گرد شد..چرا اسم اون باید روی خودکار من باشه؟چرا..
با رسیدن آسانسور به طبقه،ریشه ی افکارم پاره شد
با باز شدن در اسانسور،یه صندلی جلومون بود..و روی صندلی،دوباره یه نامه بود
نامه رو با صدای بلند خوندم:
-من مقصر نیستم..هیچکس مقصر نیست...
و همون امضا،دوباره در پایین صفحه زده شده بود
صندلی رو پرت کردم اونور
صدای برخورد صندلی چوبی با زمین،توجه بعضی کارکنان اونجا رو جلب کرد
جیمین با صدای بلندی گفت:
+همه برن بیرون..به غیر از شین ههرین..تا اطلاع ثانوی،کسی وارد اینجا نمیشه
همه سر تکون دادن و از اونجا خارج شدن
صدای خنده ی یه زن،توجهمون رو جلب کرد
ههرین:پس بالاخره اومدین
-زود برو سر اصل مطلب..
ههرین:اروم باش..خیلی تند میری..راستش میخوام با حوصله حرف بزنیم..بیاید بشینیم
+توی شرکت خودمون بهمون دستور میدی؟
ههرین:باشه..بریم یه کافه..هوم؟
کمی فکر کردیم..و بعدش قبول کردیم تا بریم یه کافه
ایده ی بدی هم نبود
حداقل نمیتونست چیزی رو خراب کنه..
توی یه کافه نزدیک شرکت نشسته بودیم
ههرین یه برگه در اورد و شروع کرد به توضیح دادن:
ههرین:سال ۲۰۲۲ شرکت ما و شرکت شما،یه پروژه رو شروع کردن..ولی یه شب،یه پیام از طرف شرکت شماها اومد
یه نامه بهمون داد:
ههرین:توی نامه نوشته بود،که شرکت لاوا نمیخواد با ما همکاری داشته باشه..ما هم از اون روز،دیگه باهاتون کاری نداشتیم
-ولی ما اینکارو نکردیم.و دقیقا همون شب اطلاعات ما دزدیده شده..این یعنی میخوای بگی تو ندزدیدی؟
ههرین:نه!ما واقعا همچین کاری نکردیم..راستش پدرم عصبانی بود که وسط پروژه،شرکت قطع ارتباط کرده..
+فقط چند نفر درمورد پروژه خبر داشتن
یونگی:ههرین..یونا..ارا..من و جیمین..خانواده ها
ارا:و عمو مارتین
درسته..فقط عموی ارا و جیمین از این موضوع خبر داشت
نامه رو باز کردیم و تکتک جملات رو بررسی کردیم
هیچ سرنخی نبود
-کار مارتین نیست
ارا:هست
و مهربونه شرکت مارتین،خیلی کوچیک،پایین صفحه قرار داشت
فقط برای اینکه این نامه ارسال بشه
-پس مشکل حل شد!
+نه..پروژه هنوز دستشه...
*ادامه دارد...
Part¹⁸
یونیگ مکث کرد..بعد با اطمینان گفت:
یونگی:اره
+پس پروژه ی سال ۲۰۲۲ مربوط به اینه؟درسته؟
اقای مین:اره
-پروژه ی سال ۲۰۲۲؟این از کجا اومد؟
اقای پارک:تو و ارا هنوز وارد این شرکت نشده بودین..که شرکت شین باهامون یه معامله انجام داد..ولی اون داشت وارد مسائل شخصی شرکت میشد..تا یک روز،پرونده ی اصلی شرکتمون گم شد و همون شب،شرکت شین با ما قطع ارتباط کرد
ارا:پس ههرین برای این اینجاست؟ولی شرکت که پر از دوربینه!
فیلم دوربین هارو دوباره چک کردم
ههرین وارد یه آسانسور شد
عادی بود تا اینکه لبخند مرموزش رو به دوربین دیدم..
-میدونه دوربین وجود داره..میخواد ما پیداش کنیم
+اما اون آسانسور فقط به یه قسمت میره..قسمت ذخیره ها!
سکوت مطلق*
نفس همه توی سینشون گیر کرد
-میریم دنبالش..من و ارا..جیمین و یونگی..باهم!
یونگی:میریم..با حقیقت برمیگردیم
ارا:فاز فیلم ترسناک هارو بر ندارید..بریم اصلا ببینیم چه خبره
و اون گروه چهار نفرهامون،برای اولین بار،به طور واقعی شکل گرفت!
مامان و بابا با افتخار بهمون نگاه میکرد
اول یونگی خارج شد،بعد ارا و بعد جیمین
قبل از رفتنم،بهشون یه چشمک زدم..مثل همیشه بود،ولی فقط برای اینکه نگران نباشن
و در پشت سرمون بسته شد
ارا پوزخند زد و کیفش رو مثل مافیا ها روی کولش انداخت:
ارا:گروه کارآگاه،امادهاید؟
دستمو انداختم روی شونه ی جیمین و بهش تکیه دادم:
-بریم این معمارو قبل از عروسی حل کنیم
و رفتیم سمت آسانسور
کلیدش رو فشار دادیم و بعد از چند دقیقه،اومد طبقه ی ما
یونگی بعد از اینکه مطمئن شد همه هستن،دکمه ی طبقه ی ذخایر رو زد
نگاهم رو به آیینه ی آسانسور دادم
یه نامه،با امضای S.H !
نامه رو بلند خوندم:
-شین ههرین صحبت میکنه..میدونم فکر میکنید دارم دزدی میکنم..اما اومدم حقیقت رو بدونی..البته بدونیم!
و اون امضا،پایین صفحه،با خودکار طلایی
اما اون خودکار،یه رنگ خاص بود..رنگی که بابا بهم کادو داده بود و مخصوص شرکت لاوا ست
خودکار رو از روی جیب کتم در اوردم
دور تا دورش رو چک کردم..تا رسیدم به یه اسم
اسمی کوچیک،پایین خودکار نوشته شده بود..شین ههرین
چشمام گرد شد..چرا اسم اون باید روی خودکار من باشه؟چرا..
با رسیدن آسانسور به طبقه،ریشه ی افکارم پاره شد
با باز شدن در اسانسور،یه صندلی جلومون بود..و روی صندلی،دوباره یه نامه بود
نامه رو با صدای بلند خوندم:
-من مقصر نیستم..هیچکس مقصر نیست...
و همون امضا،دوباره در پایین صفحه زده شده بود
صندلی رو پرت کردم اونور
صدای برخورد صندلی چوبی با زمین،توجه بعضی کارکنان اونجا رو جلب کرد
جیمین با صدای بلندی گفت:
+همه برن بیرون..به غیر از شین ههرین..تا اطلاع ثانوی،کسی وارد اینجا نمیشه
همه سر تکون دادن و از اونجا خارج شدن
صدای خنده ی یه زن،توجهمون رو جلب کرد
ههرین:پس بالاخره اومدین
-زود برو سر اصل مطلب..
ههرین:اروم باش..خیلی تند میری..راستش میخوام با حوصله حرف بزنیم..بیاید بشینیم
+توی شرکت خودمون بهمون دستور میدی؟
ههرین:باشه..بریم یه کافه..هوم؟
کمی فکر کردیم..و بعدش قبول کردیم تا بریم یه کافه
ایده ی بدی هم نبود
حداقل نمیتونست چیزی رو خراب کنه..
توی یه کافه نزدیک شرکت نشسته بودیم
ههرین یه برگه در اورد و شروع کرد به توضیح دادن:
ههرین:سال ۲۰۲۲ شرکت ما و شرکت شما،یه پروژه رو شروع کردن..ولی یه شب،یه پیام از طرف شرکت شماها اومد
یه نامه بهمون داد:
ههرین:توی نامه نوشته بود،که شرکت لاوا نمیخواد با ما همکاری داشته باشه..ما هم از اون روز،دیگه باهاتون کاری نداشتیم
-ولی ما اینکارو نکردیم.و دقیقا همون شب اطلاعات ما دزدیده شده..این یعنی میخوای بگی تو ندزدیدی؟
ههرین:نه!ما واقعا همچین کاری نکردیم..راستش پدرم عصبانی بود که وسط پروژه،شرکت قطع ارتباط کرده..
+فقط چند نفر درمورد پروژه خبر داشتن
یونگی:ههرین..یونا..ارا..من و جیمین..خانواده ها
ارا:و عمو مارتین
درسته..فقط عموی ارا و جیمین از این موضوع خبر داشت
نامه رو باز کردیم و تکتک جملات رو بررسی کردیم
هیچ سرنخی نبود
-کار مارتین نیست
ارا:هست
و مهربونه شرکت مارتین،خیلی کوچیک،پایین صفحه قرار داشت
فقط برای اینکه این نامه ارسال بشه
-پس مشکل حل شد!
+نه..پروژه هنوز دستشه...
*ادامه دارد...
- ۹۹۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط