درخواستی با آهنگ رو ویدیو بخونین
درخواستی با آهنگ رو ویدیو بخونین
سفر آخر
من از بچگی عاشق نقشهها بودم. هر اتاقم پر بود از پوستر شهرهایی که هرگز ندیده بودم. پاریس، توکیو، ریو. مادرم میگفت تو اصلا متولد شدی که پرواز کنی. ولی بدنم هیچوقت اجازه نداد. سرطان مثل یک زنجیر نامرئی دورم پیچیده بود. هر وقت بلیط میخریدم، چند هفته بعد یک عود بیماری همه چیز را خراب میکرد.
پزشکم گفت: «قلب شما ضعیفه، ششها هم درگیرن، سفر برایتان خطرناکه.»
اما من نمیتوانستم تسلیم بشم. وقتی از پنجره بیمارستان ابرها را تماشا میکردم، میدانستم جای دیگری هست که منتظر من است.
در لیست انتظار پیوند قلب بودم. هر روز امیدوارتر میشدم، هر شب ناامیدتر.
سامان پسر مهربانی بود. مادرش بیمار بود، قلبش از کار افتاده بود. وقتی به سامان گفتند باید اهداکننده پیدا کنند، حاضر بود هر کاری بکند. هر روز به بیمارستان سر میزد تا شاید خبری باشد.
مادرش فوت کرد. ولی قبل از مرگ، از سامان خواست قول بدهد که روزی قلبش به کسی که لایقش است اهدا میشود.
سامان گریه کرد و گفت: «قول میدهم.»
قلب مادرش به من رسید.
من از بیمارستان که بیرون آمدم، اولین کاری که کردم خرید بلیط هواپیما بود. میخواستم به رم بروم، به ونیز، به هر جایی که قلب تازهام میتوانست تحمل کند.
ولی همان شب اول، در هتل رم، وقتی دستم را روی سینهام گذاشتم، احساس عجیبی به من دست داد. قلب تازهام تندتر میزد. انگار میخواست چیزی به من بگوید.
من فکر کردم فقط هیجان سفر است.
ولی هر چه بیشتر سفر میکردم، بیشتر حس میکردم یک چیزی کم است. یک سنگینی روی سینهام. مثل اینکه قلب تازهام یادش رفته که قبلا متعلق به کس دیگری بوده.
دو سال بعد از پیوند، سامان مرد. تصادف. همان قلبی که به من زندگی داده بود، حالا صاحبش را برگردانده بود.
من در سیسیل بودم، وقتی خبر را شنیدم. یک نامه از بیمارستان رسید. اهداکننده فوت کرده.
من فقط نگاه کردم به نامه و گریه نکردم. فقط یک سوال در ذهنم ماند: «آیا من لایق این قلب بودم؟»
پنج سال گذشت. من به سفرهایم ادامه دادم. ولی دیگر هیچوقت خوشحال نبودم. هر شهری که میرفتم، اول میرفتم به سردخانهها، به خیابانها، دنبال قبرستان میگشتم.
میخواستم ببینم سامان کجاست. میخواستم روی قبرش بایستم و بگویم: «ببخش.»
بالاخره یک روز، برگشتم. به شهر کوچکی که سامان در آن زندگی میکرد. رفتم قبرستان، قبرش را پیدا کردم. یک سنگ ساده. فقط اسمش رویش بود.
من نمیدانستم چه بگویم. فقط نشستم جلوی قبر و گریه کردم. سالها حسرت و عذاب وجدان از چشمانم سرازیر شد.
یک شب بارانی، در حالی که هنوز گریه میکردم، از قبرستان بیرون آمدم. جاده خیس بود. من اصلا حواسم به اطراف نبود. فقط به عذاب وجدانم فکر میکردم.
یک ماشین از تاریکی بیرون آمد. بوق زد، ولی من نشنیدم. صدای برخورد. بعد هیچ.
در تاریکی، صدایی شنیدم. آرام، مهربان.
«نگران نباش.»
من چشمانم را باز کردم. یک نفر بالای سرم ایستاده بود. در تاریکی نمیتوانستم صورتش را ببینم، ولی صدایش آشنا بود. گرم و مهربان.
«سامان؟» من زمزمه کردم.
«من نیستم. ولی کسی هستم که قلبم را به تو داد. مادرم.»
من مات و مبهوت نگاه کردم.
«تو حق زندگی داشتی. من خودم این قلب را به تو دادم، چون میخواستم زنده بمانی. عذاب وجدان نکش. من مردم، چون سرنوشتم این بود. تو زندهای، چون سرنوشت تو این بود.»
من خواستم چیزی بگویم، ولی کلمات نداشتم.
«عذاب وجدان نداشته باش. فقط زندگی کن. هر جا که میخواهی برو، هر کار که دلت میخواهد بکن. قلب من حالا مال تو است.»
من بیدار شدم. روی تخت بیمارستان بودم. همان بیمارستانی که پیوند شده بودم.
قلب تازهام هنوز میزد. قویتر از همیشه.
از آن روز، دیگر هیچوقت به عقب برنگشتم. هر جا که میروم، به سامان فکر میکنم، ولی نه با حسرت. با یک لبخند. چون میدانم قلب او هنوز در سینه من میتپد و به من اجازه میدهد تمام شهرهایی را که رویاهایم نقاشی کرده بود، ببینم.
پایان درخواستی داشتید بگید
سفر آخر
من از بچگی عاشق نقشهها بودم. هر اتاقم پر بود از پوستر شهرهایی که هرگز ندیده بودم. پاریس، توکیو، ریو. مادرم میگفت تو اصلا متولد شدی که پرواز کنی. ولی بدنم هیچوقت اجازه نداد. سرطان مثل یک زنجیر نامرئی دورم پیچیده بود. هر وقت بلیط میخریدم، چند هفته بعد یک عود بیماری همه چیز را خراب میکرد.
پزشکم گفت: «قلب شما ضعیفه، ششها هم درگیرن، سفر برایتان خطرناکه.»
اما من نمیتوانستم تسلیم بشم. وقتی از پنجره بیمارستان ابرها را تماشا میکردم، میدانستم جای دیگری هست که منتظر من است.
در لیست انتظار پیوند قلب بودم. هر روز امیدوارتر میشدم، هر شب ناامیدتر.
سامان پسر مهربانی بود. مادرش بیمار بود، قلبش از کار افتاده بود. وقتی به سامان گفتند باید اهداکننده پیدا کنند، حاضر بود هر کاری بکند. هر روز به بیمارستان سر میزد تا شاید خبری باشد.
مادرش فوت کرد. ولی قبل از مرگ، از سامان خواست قول بدهد که روزی قلبش به کسی که لایقش است اهدا میشود.
سامان گریه کرد و گفت: «قول میدهم.»
قلب مادرش به من رسید.
من از بیمارستان که بیرون آمدم، اولین کاری که کردم خرید بلیط هواپیما بود. میخواستم به رم بروم، به ونیز، به هر جایی که قلب تازهام میتوانست تحمل کند.
ولی همان شب اول، در هتل رم، وقتی دستم را روی سینهام گذاشتم، احساس عجیبی به من دست داد. قلب تازهام تندتر میزد. انگار میخواست چیزی به من بگوید.
من فکر کردم فقط هیجان سفر است.
ولی هر چه بیشتر سفر میکردم، بیشتر حس میکردم یک چیزی کم است. یک سنگینی روی سینهام. مثل اینکه قلب تازهام یادش رفته که قبلا متعلق به کس دیگری بوده.
دو سال بعد از پیوند، سامان مرد. تصادف. همان قلبی که به من زندگی داده بود، حالا صاحبش را برگردانده بود.
من در سیسیل بودم، وقتی خبر را شنیدم. یک نامه از بیمارستان رسید. اهداکننده فوت کرده.
من فقط نگاه کردم به نامه و گریه نکردم. فقط یک سوال در ذهنم ماند: «آیا من لایق این قلب بودم؟»
پنج سال گذشت. من به سفرهایم ادامه دادم. ولی دیگر هیچوقت خوشحال نبودم. هر شهری که میرفتم، اول میرفتم به سردخانهها، به خیابانها، دنبال قبرستان میگشتم.
میخواستم ببینم سامان کجاست. میخواستم روی قبرش بایستم و بگویم: «ببخش.»
بالاخره یک روز، برگشتم. به شهر کوچکی که سامان در آن زندگی میکرد. رفتم قبرستان، قبرش را پیدا کردم. یک سنگ ساده. فقط اسمش رویش بود.
من نمیدانستم چه بگویم. فقط نشستم جلوی قبر و گریه کردم. سالها حسرت و عذاب وجدان از چشمانم سرازیر شد.
یک شب بارانی، در حالی که هنوز گریه میکردم، از قبرستان بیرون آمدم. جاده خیس بود. من اصلا حواسم به اطراف نبود. فقط به عذاب وجدانم فکر میکردم.
یک ماشین از تاریکی بیرون آمد. بوق زد، ولی من نشنیدم. صدای برخورد. بعد هیچ.
در تاریکی، صدایی شنیدم. آرام، مهربان.
«نگران نباش.»
من چشمانم را باز کردم. یک نفر بالای سرم ایستاده بود. در تاریکی نمیتوانستم صورتش را ببینم، ولی صدایش آشنا بود. گرم و مهربان.
«سامان؟» من زمزمه کردم.
«من نیستم. ولی کسی هستم که قلبم را به تو داد. مادرم.»
من مات و مبهوت نگاه کردم.
«تو حق زندگی داشتی. من خودم این قلب را به تو دادم، چون میخواستم زنده بمانی. عذاب وجدان نکش. من مردم، چون سرنوشتم این بود. تو زندهای، چون سرنوشت تو این بود.»
من خواستم چیزی بگویم، ولی کلمات نداشتم.
«عذاب وجدان نداشته باش. فقط زندگی کن. هر جا که میخواهی برو، هر کار که دلت میخواهد بکن. قلب من حالا مال تو است.»
من بیدار شدم. روی تخت بیمارستان بودم. همان بیمارستانی که پیوند شده بودم.
قلب تازهام هنوز میزد. قویتر از همیشه.
از آن روز، دیگر هیچوقت به عقب برنگشتم. هر جا که میروم، به سامان فکر میکنم، ولی نه با حسرت. با یک لبخند. چون میدانم قلب او هنوز در سینه من میتپد و به من اجازه میدهد تمام شهرهایی را که رویاهایم نقاشی کرده بود، ببینم.
پایان درخواستی داشتید بگید
- ۱.۱k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط