ادامهp55
ادامهp55
اما همون لحظه با آرنج زد زیر چونهی هوسوک، هر دو عقب رفتن، هر دو نفسنفس میزدن.
یونگی: برو کنار!
هوسوک: نمیذارم!
یونگی: گفتم برو کنار لعنتی!
هوسوک: تا وقتی آروم نشی... هیچ جا نمیری!
یونگی دوباره حمله کرد.
جییون...
از همون فاصله... فقط نگاه میکرد، نه اخمی... نه واکنشی، انگار داشت نتیجهی سالها تمرین رزمی دادن بهشون رو تماشا میکرد، بعد خیلی آروم گوشیش رو از جیب پالتوش بیرون آورد، شمارهی نامجون رو گرفت، تماس بعد از اولین بوق وصل شد.
نامجون: بله؟
جییون هنوز نگاهش روی دعوا بود.
جییون: میای این دو تا نرهخر رو جمع کنی... یا خودم برم؟
نامجون بدون حرفی تماس رو قطع کرد، جی یون گوشیش رو دوباره داخل جیبش گذاشت.
دقیقاً سی ثانیه بعد...درِ ساختمان باز شد، نامجون تقریباً با قدمهای تند خودش رو کنار جییون رسوند، یه نگاه کوتاه به کوچه انداخت، بعد زیر لب گفت:
نامجون: برام سوال بود کجا افتادن به جون هم...
جییون نگاهش رو از روی دعوا برنداشت، فقط خیلی آروم گفت:
جییون: هوای یونگی رو داشته باش، نذار امشب...احمقتر از اینی که هست بشه.
نامجون فقط سر تکون داد.
بعد بدون حرف اضافهای دوید سمت کوچه، درگیری هنوز ادامه داشت، یونگی میخواست دوباره مشت بزنه که نامجون از پشت یقهش رو گرفت و با تمام قدرت عقب کشید.
نامجون: بســــــه!
یونگی با عصبانیت تقلا کرد.
یونگی: ولم کن!
نامجون: به نفعتِ آروم بگیری!
صدای نامجون اونقدر محکم بود که حتی یونگی هم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد، همون لحظه نامجون نگاهش رو سمت هوسوک برد.
نامجون: تو هم... برو...، همین الان...
هوسوک نفس عمیقی کشید، گونهش سرخ شده بود، لبش پاره شده بود، چشمش آروم داشت کبود میشد.
چند ثانیه به یونگی نگاه کرد...نگاهی پر از خستگی...
دلخوری...و نگرانی...
بعد... بیهیچ حرفی سرش رو پایین انداخت، برگشت...
و آروم از کوچه بیرون رفت، جییون از دور رفتنش رو نگاه کرد، بعد سوار ماشین شد،پشتش تهیونگ هم سوار شد، راننده در رو آروم بست و رفت تا پشت فرمون بشینه.
جی یون: چند ثانیه از پشت شیشه به خیابون خیره موند.
بعد سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و خیلی آروم گفت:
جییون: ...هوس قهوه کردم.
راننده، بدون اینکه چیزی بپرسه، ماشین رو روشن کرد.
جییون: بریم... قهوه بخوریم...
شرطا ها
لایک ها80
کامنتا 100
اما همون لحظه با آرنج زد زیر چونهی هوسوک، هر دو عقب رفتن، هر دو نفسنفس میزدن.
یونگی: برو کنار!
هوسوک: نمیذارم!
یونگی: گفتم برو کنار لعنتی!
هوسوک: تا وقتی آروم نشی... هیچ جا نمیری!
یونگی دوباره حمله کرد.
جییون...
از همون فاصله... فقط نگاه میکرد، نه اخمی... نه واکنشی، انگار داشت نتیجهی سالها تمرین رزمی دادن بهشون رو تماشا میکرد، بعد خیلی آروم گوشیش رو از جیب پالتوش بیرون آورد، شمارهی نامجون رو گرفت، تماس بعد از اولین بوق وصل شد.
نامجون: بله؟
جییون هنوز نگاهش روی دعوا بود.
جییون: میای این دو تا نرهخر رو جمع کنی... یا خودم برم؟
نامجون بدون حرفی تماس رو قطع کرد، جی یون گوشیش رو دوباره داخل جیبش گذاشت.
دقیقاً سی ثانیه بعد...درِ ساختمان باز شد، نامجون تقریباً با قدمهای تند خودش رو کنار جییون رسوند، یه نگاه کوتاه به کوچه انداخت، بعد زیر لب گفت:
نامجون: برام سوال بود کجا افتادن به جون هم...
جییون نگاهش رو از روی دعوا برنداشت، فقط خیلی آروم گفت:
جییون: هوای یونگی رو داشته باش، نذار امشب...احمقتر از اینی که هست بشه.
نامجون فقط سر تکون داد.
بعد بدون حرف اضافهای دوید سمت کوچه، درگیری هنوز ادامه داشت، یونگی میخواست دوباره مشت بزنه که نامجون از پشت یقهش رو گرفت و با تمام قدرت عقب کشید.
نامجون: بســــــه!
یونگی با عصبانیت تقلا کرد.
یونگی: ولم کن!
نامجون: به نفعتِ آروم بگیری!
صدای نامجون اونقدر محکم بود که حتی یونگی هم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد، همون لحظه نامجون نگاهش رو سمت هوسوک برد.
نامجون: تو هم... برو...، همین الان...
هوسوک نفس عمیقی کشید، گونهش سرخ شده بود، لبش پاره شده بود، چشمش آروم داشت کبود میشد.
چند ثانیه به یونگی نگاه کرد...نگاهی پر از خستگی...
دلخوری...و نگرانی...
بعد... بیهیچ حرفی سرش رو پایین انداخت، برگشت...
و آروم از کوچه بیرون رفت، جییون از دور رفتنش رو نگاه کرد، بعد سوار ماشین شد،پشتش تهیونگ هم سوار شد، راننده در رو آروم بست و رفت تا پشت فرمون بشینه.
جی یون: چند ثانیه از پشت شیشه به خیابون خیره موند.
بعد سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و خیلی آروم گفت:
جییون: ...هوس قهوه کردم.
راننده، بدون اینکه چیزی بپرسه، ماشین رو روشن کرد.
جییون: بریم... قهوه بخوریم...
شرطا ها
لایک ها80
کامنتا 100
- ۴.۳k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط