پارت هشتم سرنوشت نفرین شده
پارت هشتم سرنوشت نفرین شده
مینی نکشید مادرش بهشون پیوست..
: « خوش و بشتون تموم شد عجله کنین کلی کار دارم..»
بعدم سمت در خروجی رفت مینجه و بارانم به دنبالش رفتن..
: « تو با ماشین خودت برو من و باران میریم تا یه جایی بعد میام خونه »
: « هر گورستونی میری به درک فقط کاری نکن ابروی من بره»
: « ۱۰۰ درصد تلاشمو میکنم »
: « مینجه رو مخم نرو عواقبشو میدونی »
: « خودتو دستو بالا نگیر...مامان چون ن تو شیری ن من ادمیم با دم بازی کنم..»
باران نیشخند خفیفی زد و با مینجه از ماشین دور شدن..
: « دختر تو فوق العاده ای »
: « باران میخوام تو یه کاری کمکم کنی »
: « باز میخوای چیکار کنی؟ »
: « مامانم میخواد منو از مدرسه در بیاره و منو بفرسته سرکار»
: « هان؟ این دیگه داره از حد میگذره »
: « شاید..تنها چیزی که برای مادرم مهمه ابروشه..»
: « خب که چی؟ »
: « اگه کاری کنم قبل از اینکه ننم منو از مدرسه دربیاره از همه جا اخراج شم چی میشه؟ »
: « خب تو پروندت تاثیر میزاره..شاید نتونی کار پیدا...عاااا نگو که»
: « رفیقی داری که اهل دعوا باشه؟ »
: « تا دلت بخواد »
: « یه چند تاشونو نیاز دارم..بهشون بگو خون بازی هم مجازه...»
: « این دیکه زیادیه..»
: « ن میخوام با یه تیر دو نشون بزنم..»
: « میدونی هر چی بشه کنارتم فقط کاری نکن صدمه ببینی »
نگاهی به باران انداخت..
: « برا همینه میتونم کنار تو خودم باشم..»
: « خود هیولات؟ »
صدای خندشون تو کوچه پیچید..
: « مینجه »
: « کیر »
: « دوست دارم »
: « ولی من ازت متنفرم..»
: « باشه من به اندازه خودتم دوست دارم »
: « اگه انقدر دوسم داری کون بده »
: « دیگه گوه نخور »
: « میدونی چیه هر کی دیر تر برسه به اون یکی کون میده»
بعدم شروع به دوییدن کرد..
: « مینجعهههههههع.......پدرسگ وایستاااا»
بارانم دنبالش دویید ..
مینی نکشید مادرش بهشون پیوست..
: « خوش و بشتون تموم شد عجله کنین کلی کار دارم..»
بعدم سمت در خروجی رفت مینجه و بارانم به دنبالش رفتن..
: « تو با ماشین خودت برو من و باران میریم تا یه جایی بعد میام خونه »
: « هر گورستونی میری به درک فقط کاری نکن ابروی من بره»
: « ۱۰۰ درصد تلاشمو میکنم »
: « مینجه رو مخم نرو عواقبشو میدونی »
: « خودتو دستو بالا نگیر...مامان چون ن تو شیری ن من ادمیم با دم بازی کنم..»
باران نیشخند خفیفی زد و با مینجه از ماشین دور شدن..
: « دختر تو فوق العاده ای »
: « باران میخوام تو یه کاری کمکم کنی »
: « باز میخوای چیکار کنی؟ »
: « مامانم میخواد منو از مدرسه در بیاره و منو بفرسته سرکار»
: « هان؟ این دیگه داره از حد میگذره »
: « شاید..تنها چیزی که برای مادرم مهمه ابروشه..»
: « خب که چی؟ »
: « اگه کاری کنم قبل از اینکه ننم منو از مدرسه دربیاره از همه جا اخراج شم چی میشه؟ »
: « خب تو پروندت تاثیر میزاره..شاید نتونی کار پیدا...عاااا نگو که»
: « رفیقی داری که اهل دعوا باشه؟ »
: « تا دلت بخواد »
: « یه چند تاشونو نیاز دارم..بهشون بگو خون بازی هم مجازه...»
: « این دیکه زیادیه..»
: « ن میخوام با یه تیر دو نشون بزنم..»
: « میدونی هر چی بشه کنارتم فقط کاری نکن صدمه ببینی »
نگاهی به باران انداخت..
: « برا همینه میتونم کنار تو خودم باشم..»
: « خود هیولات؟ »
صدای خندشون تو کوچه پیچید..
: « مینجه »
: « کیر »
: « دوست دارم »
: « ولی من ازت متنفرم..»
: « باشه من به اندازه خودتم دوست دارم »
: « اگه انقدر دوسم داری کون بده »
: « دیگه گوه نخور »
: « میدونی چیه هر کی دیر تر برسه به اون یکی کون میده»
بعدم شروع به دوییدن کرد..
: « مینجعهههههههع.......پدرسگ وایستاااا»
بارانم دنبالش دویید ..
- ۲.۴k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط