پارت هفتم سرنوشت نفرین شده

(پارت هفتم سرنوشت نفرین شده)
صدای قلبشو میشنید..
اولین چیزی که یادش بود..
بیهوش شدنش بود..
جز اون چیزی یادش نبود..
چرا بیهوش شد؟
اصلا اونجا چیکار میکرد؟
هیچی یادش نبود..
صرفه ای نرم کرد اروم پلک زد چشماشو باز کرد..
با چهره مادرش که مثل لبو قرمز شده بود مواجه شد.‌
با باز کردن چشماش دستی دستاشو نوازش کرد..
: « مینجه خوبی؟»
به سختی میتونست زبونشو حرکت بده ولی نزاشت سوال مادرش بدون جواب بمونه سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.‌
اب دهنشو قورت داد‌‌..
و نگاهی به دور و ور انداخت ..
اولین سوالی که به ذهنش میومد پرسید‌‌..
: « ساعت چنده؟»
:«۶»
: « شب شده؟ چقدر خوابیدم »
: « صبح شده مینجه تو دو روز بیهوش بودی »
: « چ..چی؟ »
دستاشو رو سرش گذاشت..
پرستاری خوش اندام با امپول تو دستش وارد اتاق شد ..
: « بیدار شدی؟ »
: « ن هنوز خوابم »
پرستار خنده ریزی کرد امپول رو تو سرم ریخت...
بعدم رو به مادر مینجه گفت..
: « بلا به دور دکترش گفت میتونین مرخصش کنین»
و از در خارج شد..
: « یکم استراحت کردی به پدرت زنگ بزن خیلی نگران بود »
: « نگران من؟ جوک قشنگی بود »
: « در ظمن برات پیش یکی از رفیقای بابات کار گرفتم خوب که شدی میری سرکار..»
اهی کشید..
: « من مدرسه دارم »
: « مدرسه بی مدرسه همه ی کتاباتو ریختم دور »
: « چی میگی میفهمی اصلا؟ »
: « کاری نکن جلوی همه بزنم زیر گوشت با من درست صحبت کن من مادرتم »
: « مادر؟ تو فرشته ی مرگ منی »
: « مقصر من نیستم که اینجوری بدنیا اومدی اگه همونطوری میشدی که من میخواستم الان ن تو اذیت میشدی ن من »
: « لابد اینکه دختر شدم مقصرش منم »
: « نیستی پس حالا که دختر شدی و ریدی تو زندگیمون خراب ترش نکن که هر روز بکوبم تو سرت که چرا اینجوری بدنیا اومدی و یا کاش بدنیا نمیومدی »
چشمای مینجه پر خون شد اما نزاشت اشکی رو گونش بچکه دندوناشو اروم رو هم فشار داد و حرفی نزد..
: « میرم برگه مرخصیتو بگیرم اگه هزینه زیاد شه همینجا میندازمت »
بعدم از اتاق خارج شد..
مینجه مشتی به تختش کوبید و سرشو محکم به پایین زد..
با صدای نسبتا بلند داد زد..
: « ازت متنفرم..متنفرممم »
اروم از تختش بلند شد کفششو پاش کرد و اروم قدم به جلو برداشت..
در اتاقو باز کرد و رفت سمت ننش..صدایی از پشت سرش باعث شد برگرده ... مینی نکشید که با اغوشی گرم اروم شد..
اغوش جدا شد و نگران به سرو صورت مینجه زل زد..
: « خوبی بچه اسیب دیدی؟ الان خوبی؟ بگو خوبی هان؟ »
رفیق چندین سالش بود که همیشه کنارش بود.‌.برای اینکه ارومش کنه گفت
: « خوبم باران شلوغش نکن..»
: « چیچیو شلوغش نکنم نزدیک بود بری کما بچه خیلی ترسیدم»
با بخندی گرم به چشمای رفیق نگرانش زل زد
: « اروم بگیر چیزیم نیست الان خوبه خوبم..»
دوباره بغلش کرد مینجه هم متقابل بغلش کرد‌‌..
دیدگاه ها (۱۶)

پارت هشتم سرنوشت نفرین شدهمینی نکشید مادرش بهشون پیوست..: « ...

پارت نهم سرنوشت نفرین شده..بعد از دوییدن طولانی رسیدن در خون...

بابت تاخیر عذر میخوام..پارت های بعدی رمان رو میزارم ..حمایت ...

پارت شیشم سرنوشت نفرین شده..اروم سرشو روی میز گذاشت چشماشو ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۷سرمو پایین انداختم و اروم گ...

سناریو استری کیدز

نام فیک: مافیا جذاب منPart: 1بهش زنگ زدن و گفتن که پدرش رو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط