رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 3 }🌔
ویو صبح:
× با خستگی چشمامو باز کردم و اطرافمو نگاهی کردم همه جا مرتب شده بود ...امروز باید میرفتم کار پیدا میکرد از یک طرف هم باید روشی پیدا کنم که به جونکوک نزدیک بشم ... از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم به سمت اتاق رفتم و موهامو شونه کردم و باز گذاشتم آرایشی نکردم و لباسمو عوض کردم و با خوردن چند بیسکویت از خونه زدم بیرون.... روی دیوارها یا حتا روی شیشه مغازه ها دنبال اعلامیه برای استخدام میگشتم بلخره بعد کلی پرس و جوی.. اینکه سنم کمه ... سابقه کار ندارم.... تایم خوبی نداریم استخدامم نمیکردن بلخره این مغازه راضی شد کارهای استخدام رو انجام دادم و از مغازه زدم بیرون... ساعت شروع شیفتم خیلی خوب بود ۳ ظهر تا ۸ ... ولی مطمئنم جونی برام باقی نخواهد ماند....
× به سمت خونه رفتم ....
ویو دو ساعت بعد:
× حوصلم سررفته بود تصمیم گرفتم برای اولین بار برم بار .... با ذوق به سمت اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم و یک لباس شیک مجلسی رو انتخاب کردم ... لباس قشنگی بود تنها لباس مجلسی که داشتم .... آریش متوسطی کردم موهامو شونه کردم و باز گذاشتم و کیف دستیم رو برداشتم و داخل اینه نگاهی به خودم کردم خیلی زیبا شده بودم بلخره به بار رسیدم با حس ترس و کنجکاوی وارد شدم بوی سیگار و ویسکی همه جارو گرفته بود دختر هایی که خودشون رو به بقیه میچسبوندن....
روی یک صندلی نشستم و ویسکی ۶۰ سفارش دادم اولش بوی تلخش باعث شد صورتم جمع بشه ولی بعدش تمام جرعتم رو جمع کردم و همه شو یک دفعه بالا کشیدم ....
ویو نیم ساعت بعد::
× نیم ساعتی میشه که تنهام .... بلند شدم و به سمت در قرمز رنگی که از اول چشمم رو گرفته بود رفتم.... که بادیگارد جلمو گرفت....
بادیگارد: مطمئن هستید میخواهید وارد اینجا بشین
× ا... آره
بادیگارد: بفرماید
× وقتی وارد شدم با چیزی که دیدم خشکم زد ....
ادامه دارد....🌔.
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
ویو صبح:
× با خستگی چشمامو باز کردم و اطرافمو نگاهی کردم همه جا مرتب شده بود ...امروز باید میرفتم کار پیدا میکرد از یک طرف هم باید روشی پیدا کنم که به جونکوک نزدیک بشم ... از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم به سمت اتاق رفتم و موهامو شونه کردم و باز گذاشتم آرایشی نکردم و لباسمو عوض کردم و با خوردن چند بیسکویت از خونه زدم بیرون.... روی دیوارها یا حتا روی شیشه مغازه ها دنبال اعلامیه برای استخدام میگشتم بلخره بعد کلی پرس و جوی.. اینکه سنم کمه ... سابقه کار ندارم.... تایم خوبی نداریم استخدامم نمیکردن بلخره این مغازه راضی شد کارهای استخدام رو انجام دادم و از مغازه زدم بیرون... ساعت شروع شیفتم خیلی خوب بود ۳ ظهر تا ۸ ... ولی مطمئنم جونی برام باقی نخواهد ماند....
× به سمت خونه رفتم ....
ویو دو ساعت بعد:
× حوصلم سررفته بود تصمیم گرفتم برای اولین بار برم بار .... با ذوق به سمت اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم و یک لباس شیک مجلسی رو انتخاب کردم ... لباس قشنگی بود تنها لباس مجلسی که داشتم .... آریش متوسطی کردم موهامو شونه کردم و باز گذاشتم و کیف دستیم رو برداشتم و داخل اینه نگاهی به خودم کردم خیلی زیبا شده بودم بلخره به بار رسیدم با حس ترس و کنجکاوی وارد شدم بوی سیگار و ویسکی همه جارو گرفته بود دختر هایی که خودشون رو به بقیه میچسبوندن....
روی یک صندلی نشستم و ویسکی ۶۰ سفارش دادم اولش بوی تلخش باعث شد صورتم جمع بشه ولی بعدش تمام جرعتم رو جمع کردم و همه شو یک دفعه بالا کشیدم ....
ویو نیم ساعت بعد::
× نیم ساعتی میشه که تنهام .... بلند شدم و به سمت در قرمز رنگی که از اول چشمم رو گرفته بود رفتم.... که بادیگارد جلمو گرفت....
بادیگارد: مطمئن هستید میخواهید وارد اینجا بشین
× ا... آره
بادیگارد: بفرماید
× وقتی وارد شدم با چیزی که دیدم خشکم زد ....
ادامه دارد....🌔.
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
- ۵۲.۵k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط