نویسنده: جئون جانگ می
p3
یک روز بخاطر بارون و مه هوا هیچکس در خیابان های شهر و یا مغازه ها نبود، در شیرینی فروشی هم هیچکس نبود ات روی صندلی نشسته بود و منتظر مشتری بود...مشتری های سابق انجا یا ادم های رندومی به انجا میامدن..ات خواست شیرینی فروشی را برای امروز تعطیل کند به سمت در رفت تا تابلوی بسته/باز را روی به بسته بگذارد..دست اش را دراز کرد تا تابلو را برگرداند که در باز شد..
ازم حمایت کنید تا داستان های واقعی ای رو که شاید تاحالا از کشور خودمون یا کشور های خارجی نشینده باشید رو مـن به صورت رمان/فیک از اعضای بی تی اس مینویسم رو بخونیم....🙂❤️🩹
در خواستی هم بیا پی برات مینویسم پست میکنم♡
راستی بعد از هر فیک ای من ی تئوری خلاصه در باره اون چیزی که در زندگی واقعی افتاده رو میگم...🤡🎪✨
یک روز بخاطر بارون و مه هوا هیچکس در خیابان های شهر و یا مغازه ها نبود، در شیرینی فروشی هم هیچکس نبود ات روی صندلی نشسته بود و منتظر مشتری بود...مشتری های سابق انجا یا ادم های رندومی به انجا میامدن..ات خواست شیرینی فروشی را برای امروز تعطیل کند به سمت در رفت تا تابلوی بسته/باز را روی به بسته بگذارد..دست اش را دراز کرد تا تابلو را برگرداند که در باز شد..
ازم حمایت کنید تا داستان های واقعی ای رو که شاید تاحالا از کشور خودمون یا کشور های خارجی نشینده باشید رو مـن به صورت رمان/فیک از اعضای بی تی اس مینویسم رو بخونیم....🙂❤️🩹
در خواستی هم بیا پی برات مینویسم پست میکنم♡
راستی بعد از هر فیک ای من ی تئوری خلاصه در باره اون چیزی که در زندگی واقعی افتاده رو میگم...🤡🎪✨
- ۴.۸k
- ۳۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط