الهه ای که از سر زئوس زاده شد.
آتنا برخلاف تقریباً تمام خدایان یونانی، از رحم یک مادر به دنیا نیامد.
زئوس عاشق مِتیس، الههٔ خرد و تدبیر، شد و از او فرزندی در راه بود. اما پیشگوییای به زئوس هشدار داد که فرزند مِتیس روزی میتواند از خود او نیرومندتر شود.
زئوس از ترس سرنوشت، مِتیس را بلعید.
اما کودک همچنان در وجود مِتیس رشد میکرد.
مدتی بعد، زئوس گرفتار سردردی هولناک شد؛ دردی چنان شدید که گویی چیزی درون جمجمهاش میخواست بیرون بیاید. سرانجام از هفائستوس خواست با تبر سرش را بشکافد.
ضربه فرود آمد.
و از شکاف سر زئوس، آتنا بیرون آمد؛ کاملاً بالغ، مسلح به زره، کلاهخود و نیزه.
با فریادی جنگی که المپ را به لرزه انداخت.
از همان لحظه، او الههٔ خرد، استراتژی، جنگِ سنجیده و مهارت شد.
زمانی که شهری تازه در سرزمین آتیک بنا شده بود، هنوز نامی نداشت.
پوزئیدون، خدای دریا، و آتنا، هر دو خواستار آن بودند که محافظ آن شهر باشند.
خدایان تصمیم گرفتند هر کدام هدیهای به مردم شهر بدهند و خود مردم انتخاب کنند کدام هدیه ارزشمندتر است.
نخست پوزئیدون پیش آمد.
سهشاخهٔ خود را بر زمین کوبید.
زمین شکافت و از دل آن چشمهای جوشید؛ اما آب آن شور بود.
سپس آتنا جلو رفت.
آرامتر از پوزئیدون، اما با اطمینانی که حتی خدای دریا را به چالش میکشید، نیزهاش را در خاک فرو کرد.
از همان نقطه، درخت زیتون رویید.
درختی که میتوانست برای مردم چوب، میوه، روغن و غذایی فراهم کند و زندگی شهر را رونق ببخشد.
مردم، هدیهٔ آتنا را برگزیدند.
و شهر به نام او آتن نام گرفت.
پوزئیدون از این انتخاب خشمگین شد و در برخی روایتها، خشم خود را با فرستادن سیلابی عظیم بر سرزمین آتیک نشان داد.
اما آتنا پیروز شده بود.
نه با قدرت بیشتر، بلکه با چیزی که خودش نماد آن بود:
خردی که میداند چه زمانی باید قدرت را به کار برد و چه زمانی یک هدیهٔ ساده میتواند از یک معجزهٔ عظیم ارزشمندتر باشد.
و از آن روز، در قلب آتن، درخت زیتون به نمادی از الههای تبدیل شد که از سرِ بزرگترین خدای المپ زاده شده بود؛ آتنا، دختر زئوس و بانوی خرد.
زئوس عاشق مِتیس، الههٔ خرد و تدبیر، شد و از او فرزندی در راه بود. اما پیشگوییای به زئوس هشدار داد که فرزند مِتیس روزی میتواند از خود او نیرومندتر شود.
زئوس از ترس سرنوشت، مِتیس را بلعید.
اما کودک همچنان در وجود مِتیس رشد میکرد.
مدتی بعد، زئوس گرفتار سردردی هولناک شد؛ دردی چنان شدید که گویی چیزی درون جمجمهاش میخواست بیرون بیاید. سرانجام از هفائستوس خواست با تبر سرش را بشکافد.
ضربه فرود آمد.
و از شکاف سر زئوس، آتنا بیرون آمد؛ کاملاً بالغ، مسلح به زره، کلاهخود و نیزه.
با فریادی جنگی که المپ را به لرزه انداخت.
از همان لحظه، او الههٔ خرد، استراتژی، جنگِ سنجیده و مهارت شد.
زمانی که شهری تازه در سرزمین آتیک بنا شده بود، هنوز نامی نداشت.
پوزئیدون، خدای دریا، و آتنا، هر دو خواستار آن بودند که محافظ آن شهر باشند.
خدایان تصمیم گرفتند هر کدام هدیهای به مردم شهر بدهند و خود مردم انتخاب کنند کدام هدیه ارزشمندتر است.
نخست پوزئیدون پیش آمد.
سهشاخهٔ خود را بر زمین کوبید.
زمین شکافت و از دل آن چشمهای جوشید؛ اما آب آن شور بود.
سپس آتنا جلو رفت.
آرامتر از پوزئیدون، اما با اطمینانی که حتی خدای دریا را به چالش میکشید، نیزهاش را در خاک فرو کرد.
از همان نقطه، درخت زیتون رویید.
درختی که میتوانست برای مردم چوب، میوه، روغن و غذایی فراهم کند و زندگی شهر را رونق ببخشد.
مردم، هدیهٔ آتنا را برگزیدند.
و شهر به نام او آتن نام گرفت.
پوزئیدون از این انتخاب خشمگین شد و در برخی روایتها، خشم خود را با فرستادن سیلابی عظیم بر سرزمین آتیک نشان داد.
اما آتنا پیروز شده بود.
نه با قدرت بیشتر، بلکه با چیزی که خودش نماد آن بود:
خردی که میداند چه زمانی باید قدرت را به کار برد و چه زمانی یک هدیهٔ ساده میتواند از یک معجزهٔ عظیم ارزشمندتر باشد.
و از آن روز، در قلب آتن، درخت زیتون به نمادی از الههای تبدیل شد که از سرِ بزرگترین خدای المپ زاده شده بود؛ آتنا، دختر زئوس و بانوی خرد.
- ۹۲۶
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط