🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت سی‌ام | انتخاب

دنیل از پشت ساختمان بیرون آمد.

— بازی تموم شد.

جونگکوک لانا رو پشت خودش کشید.

— نه. تازه شروع شده.

دنیل خندید.

— هنوز هم قهرمان‌بازی درمیاری؟

لانا به پدرش نگاه کرد که روی زمین افتاده بود.

— چرا کشتیش؟

دنیل جواب داد:

— چون زیادی می‌دونست.

— درباره‌ی چی؟

دنیل نزدیک شد.

— درباره‌ی تو.

لانا با عصبانیت گفت:

— من چی دارم که همه دنبالش هستن؟!

دنیل چند ثانیه سکوت کرد.

— تو صاحب چیزی هستی که می‌تونه قدرت هر دو خانواده رو از بین ببره.

جونگکوک گفت:

— دروغ میگه.

دنیل لبخند زد.

— پس ازش بپرس چرا پدرت از هفت سال پیش نقشه‌ی ازدواجتون رو کشید.

لانا به جونگکوک نگاه کرد.

— تو می‌دونستی؟

جونگکوک آرام گفت:

— نه همه‌چیز رو.

دنیل گفت:

— حقیقت اینه که ازدواج شما فقط برای اتحاد نبود.

لانا پرسید:

— پس برای چی؟

دنیل جواب داد:

— برای رسیدن به کلیدی که مادرت بهت سپرده.

لانا شوکه شد.

— چه کلیدی؟

دنیل لبخند زد.

— خودت.

ناگهان صدای آژیر از دور شنیده شد.

دنیل به افرادش اشاره کرد.

— بریم.

قبل از رفتن، به لانا نگاه کرد.

— فردا خودت جواب رو پیدا می‌کنی.

ماشین‌ها دور شدند.

لانا کنار جونگکوک ایستاد.

— من دیگه هیچی نمی‌فهمم.

جونگکوک دستش رو گرفت.

— با هم می‌فهمیم.

لانا به دستش نگاه کرد.

این بار دستش رو پس نکشید.

اما درست همان لحظه...

گوشی لانا زنگ خورد.

پیام از یک شماره ناشناس:

«اگه می‌خوای حقیقت مادرت رو بدونی، فردا ساعت ۱۲ شب، به کلیسای متروکه بیا. تنها.»

لانا صفحه رو خاموش کرد.

اما جونگکوک پیام رو دیده بود.

— این بار تنها نمی‌ری.

لانا لبخند زد.

— می‌دونستم همینو میگی.

ادامه دارد... 🖤🥀
خب بچه هااااا برا امروز بسه خسته شدممممم
شرمندممممم
حمایت فراموش نشههههه تنکیو بای بای ✨✨✨
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط