پارت۱

پارت۱
پرورشگاه
orphanage

ویو کوک
دلم میخواست تو خونه تنها باشم .
ولی مامان و بابا مگه ولم میکنن خسته شدم.
ای‌کاش یه داداش دیگه داشتم که اون براشون وارث‌بیاره ایشش
صدای زنگ خونه اومد رفتم درو باز کنم.
دقیقا همون کسی که دوست نداشتم باشه پشت در
این اینجا چیکار‌میکنه.
کوک:تو اینجا چیکار میکنی؟
لیا:مامانت خبرم کرد
م.کوک:اره من گفتم بیاد که حرفاتونو بزنید باهم
کوک:چه حرفی اخهه
پ.کوک:قراره ازدواج کنید
لیا و کوک:چیییی
لیا:اینقدر زود عمو جان
کوک:عمرا من با این رو مخ ازدواج کنم
لیا:وا مگه من چمه
کوک: چت نیست
م.کوک:هر کدومتون هرچه تون هست دیگه دیره آخر این هفته عروسیه منو باباتم وارث میخوایم
به قیافه دختره نگاه کردم یه جوری شد اهمیت ندادم رفتم اشپز‌خونه
اینقد حرص‌خوردم گشنم شد
یخچالو باز کردم دیدم یکی دستشو گزاشت رو شونم
بابا بود
پ.کوک:اگه ازش خوشت نمیاد میتونی بعد از اینکه بچه رو به دنیا اورد جدا شی ازش
کوک:قطعا همین کارو میکنم فکر کردی من اینو میتونم بیشتر از یه سال تحمل کنم
بابا چیزی نگفت و رفت بیرون از اشپزخونه
منم یادم رفت میخوام چی بردارم از یخچال پس بستمش ورفتم سمت اتاقم دختره هنوز نشسته ولی مامان و بابا داشتن میرفتن
کوک:تو نمیخوای بری خونت
لیا:همین الانم هستم
کوک:از کی تاحالا اینجا برات شده خونه
لیا:از وقتی قرار شد باهات ازدواج کنم
کوک:پاشو سیکتو بزن تا وقتی ازدواج نکردیم حق نداری پاتو بزاری اینجا حتی اگه مامانم گفته باشه
لیا:واا ادم تو خونه خودشم نمیتونه بشینه ایش باشه من میرم ولی دیگه باهات حرف نمیزنم
کوک:از خدامه
دختره خیلی رومخههه
اعصابم خورد شد رفتم داخل اتاقم یکم رو تخت دراز کشیدم تصمیم گرفتم برم حموم .

ویو ا.ت
از خواب‌بیدار شدم البته خواب نه یه ربع چرت زدم
دیدم کسی تو اتاق نیست. اتاقمون چهار نفرس
سه تا دختریم با یه پسر
سویون که تخت بالا سر من میخوابه
رو وون از من ۴ سال کوچیکتره خیلی کیوته و شرر هم سنه چو یونگه و تخت بالا سر چو یونگ میخوابه
چو یونگ خیلی کیوت و مهربونه
سویون هم سنه باهام با اون صمیمی ترم چون از بچگی با هم بودیم
در باز شد چو یونگ اومد تو
ا.ت: هی چو بیرون چه خبره چرا کسی تو اتاق نیست
چو:من که هستم
ا.ت:تو الان اومدی دخترا کجان
چو:نمیدونم چیکار کردن خانم لی صداشون کرد اتاقش
ا.ت:دوباره چه گندی زدن اینا
(خانم لی رئیس پرورشگاه که خیلی ا.تو دوست داره)
پاشدم رفتم دستشویی صورتم آب زدم راه افتادم سمت دفتر
لی لی جون
چون خیلی دوسش دارم لی لی صداش میکنم خودشم خوشش میاد
در زدم
لی:بیا تو
رفتم داخل دیدم دوتاشون نشستن گردناشون ۳۶۰درجه چرخیده منو نگاه میکنن
ا.ت:سلام لی لی جون اینا دوباره چیکار کردن
لی:حداقل جلو اینا اینجوری صدام نکن
ا.ت:سویون تو که همسنه این نیستی تو چرا
سویون:چه ربطی به سن داره اخه
رو وون:راست میگه
ا.ت:تو هیچی نگو که همش سر خودته
لی:نه ایندفعه برعکسه
ا.ت:دروغ نگو
لی:چرا دروغ بگم اخه
سویون:راست میگن
ا.ت:خب بگید چیکار‌کردید
لی:یکی از بچه ها رفته حموم درو قفل کردن ابارو قطع کردن کسیم نزاشتن بره داخل حموم که حداقل درو باز کنه برای اون بچه
اونم مونده اون تو الان نمیشه لرزش چونشو متوقف کرد
از بس بد مریض‌شده
ا.ت:اووو این که چیزی‌نیست اخه یادته من چیکار میکردم
لی:تو از همه بدتر بودی یادم ننداز
سویون:همچین تغییریم نکرده ها
لی:اره یادش بخیر باید اینو از خیابونا جمع میکردیم
در که باز میشد سریع میدوید بیرون داد میزد میگفت کمکم کنیدددد
این تو مارو کتک میزنن تروخدااا
خودشو مینداخت وسط‌خیابون گریه میکرد اینقدر زیاد گریه میکرد
رو وون:چه جالبب
لی:این که خوب‌ بود
شب‌که همه میخوابیدن یهو میدیدی یه نفر داره جیغ میزنه
چیشده ا.ت لختش کرده
.
امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه.اگرم بد بود اشکال نداره چون اولین بارمه مینویسم.
.
#فیک_کوک#فیک_پرورشگاه
دیدگاه ها (۰)

شمام وقتی خندشو میبینید ناخوداگاه لبخند میاد رو لبتون؟یا فقط...

کاملا نرماللل😂

اسم فیلمشو میدونید؟میشه بگید.خیلی دوست دارم ببینم...#فیک_کوک...

داشتم آماده میشدم که کوک در زد کوک : پرنسسم من اومدم خونه لب...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط