« شیطون کوچولوی من »

« شیطون کوچولوی من »
ویو آنا::

سخت است اینگونه ببینمش و کاری نکنم..
با خودم فکر میکنم چطور اینهمه سال ازش متنفر بودم؟
و چطور الان همه آن سال ها پوچ شد.
بلند میشود و میگوید::
«میرم.. برات غذا بیارم.. می‌دونم عجله داری ولی با این وضع نمیتونی اینهمه راه بیای.. یکم غذا بخور و استراحت کن بعد..میریم پیش.. پسرت.. خب؟..»

سر تکان میدهم..
و او در کسری از ثانیه ناپدید می‌شود،

گوشه و کنار اتاق را نگاه می اندازم،
تقریباً خالی است، فقط یک تخت، قالیچه ، یک میز و صندلی کوچک کنار پنجره، و چند تابلو کوچک و بزرگ که رویش پارچه کشیده شده،
میدانم آنها تابلو های نقاشی هستند، چون فلور برایم گفته بود..
یکی از تابلو ها توجهم را جلب میکند، کمی بزرگتر از بقیه است و کنار میز قرار دارد،
از روی تخت بلند می‌شوم، و با قدم های نامتعادل به سمتش میروم،
پارچه را کنار میزنم.. اما چیزی نیست که انتظارش را دارم،
یک تابلو با طرح گل نیست، جنگل نیست، حتی پروانه هم نیست.
تصویری است از یک دختر ،

تصویری است از«من»..

دوباره اشک در چشم هایم حلقه میزند، .. گرمی قطراتش را روی گونه هایم حس میکنم، و ناخودآگاه
دستم جلوی دهانم میرود..
فقط تصویری ساده است، از «من» ،
و این باعث میشود بیشتر گریه کنم،
صدای قدم های سریعش را می‌شنوم که نزدیک میشود و میبینمش که خیلی سریع پارچه را دوباره روی نقاشی می اندازد..
با چشم های قرمز و خسته اش به من نگاه میکند،.. کلافه و ناامید بنظر می‌رسد،
و این کلمات همراه با هق هق های ارام از گلویم بیرون می‌ریزند::
«متاسفم.. متاسفم.. خیلی متاسفم..»

"جنا"
1405/6/13
دیدگاه ها (۰)

«شیطون کوچولوی من»ویو آنا::قفسه سینه ام تیر میکشد، پوستم میس...

I believe it is permissible to kill an aggressor. You know w...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط