BEYOND THE SPOTLIGHT
PART:16
۸:۲۰ صبح. نور سرد صبح از میان پردههای نیمهکشیده روی میز کار میافتد.
کالیستا با حرکتی عصبی لپتاپ را میبندد؛ صدای محکم بسته شدنش مثل خطی روی سکوت اتاق میکِشد. یک نفس بلند بیرون میدهد و روی صندلی چرمیاش فرو میرود، انگار وزن فکرهایش بیشتر از بدنش باشد.
نوئلی که روی کاناپه لم داده و با قلم دیجیتالیاش روی واتپد طرح میزند، سرش را کمی بالا میآورد. «چرا انقدر کلافهای؟ اتفاقی افتاده؟»
قلم بین انگشتانش میچرخد؛ دقیق، نرم، بیحوصلهطور.
کالیستا نفس کوتاهی کشید. «حسش… عجیب بود.»
نوئلی کمی جلوتر خم شد. «تهیونگ؟»
چیزی در صورتش جابهجا میشود—یکجور تردید، یکجور مقاومت. «چیزی نیست که فکر میکنی.»
نوئلی آرام میخندد، نه برای مسخرهکردن—برای فهمیدن. «کالیستا… تو از دیشب تا حالا سه بار به یه نفر فکر کردی. این هیچی نیست؟»
نوئلی آرام از جای خودش بلند میشود و میرود سمت میز کالیستا، درست مقابلش میایستد.
دستش را روی لبهی میز میگذارد و خم میشود تا نگاهشان همسطح شود.
کالیستا نفسش را آهسته داخل میکشد. نگاهش بهجای نوئلی، روی بخشی از هوا پشت او ثابت میماند؛ همان تکنیک همیشگیاش برای قایمکردن واکنشها.
نوئلی ادامه میدهد: «اگه هیچ چیزی نیست… پس چرا از اسمش که میاد، چشمات یه ثانیه مکث میکنن؟»
کالیستا فوری جواب میدهد: «چون دربارهی پروژست. جلسهس. کاره.»
نوئلی خندهی کوتاه بیصدا. «خب چرا موقعی که حالتو فهمید، تو انقدر جا خوردی؟ تو حتی اجازه نمیدی کسی متوجه کفش جدیدت بشه، چه برسه به حالت.»
کالیستا دوباره میخواهد جواب بدهد، اما نصفه میماند.
چیزی توی گلویش گیر میکند. فقط میگوید: «زیادی حساسه. همین.»
نوئلی لبخند کمرنگی میزند. نه طعنه، نه شوخی فقط فهمیدن. «اگه چیزی نبود… اینطور دفاع نمیکردی.»
کالیستا سکوت میکند؛ سکوتی که از هزار اعتراف بلندتر است.
نوئلی صندلی کنار میز را میکشد و مینشیند. آرام، بدون فشار، فقط با صدایی نرم میگوید: «کالیستا؟تو فقط نمیخوای قبول کنی. نه اینکه چیزی نباشه.»
برای اولین بار، کالیستا نگاهش را پایین میاندازد.
"چند روز بعد"
صبح، قبل از اینکه خورشید کامل بالا بیاید، تلفن کالیستا با لرزشهای ممتد بیدارش میکند. چشمهایش سنگین است، مغزش هنوز نیمهخواب، اما تعداد نوتیفیکیشنها… غیرطبیعی است.
نوئلی زنگ میزند.
صدای خوابآلود اما هیجانزده: «کالب… چشمامو باز کردم دیدم تو و تهیونگ همهجا پخشین.»
کالیستا نفسش را حبس میکند. «چی؟»
نوئلی: «خودت ببین.»
کالیستا عکس را باز میکند.
هوای اتاق سرد شده یا بدن او یخ زده… خودش هم نمیداند.
در عکس، او و تهیونگ روی نیمکت باریک هونگده نشستهاند.
چراغهای خیابان پشتشان، گرم و طلایی.
هوتوک در دستش، لبخند کوچک گوشه لبش.
تهیونگ کمی خم شده سمت او، انگار داشت چیزی در گوشش میگفت، یا شاید فقط نگاهش میکرد.
و فاصلهشان…
فاصلهای نبود.
خیلی نزدیک.
قابلانکار نبود.
قلب کالیستا سقوط میکند به خاطر این سوال که تهیونگ وقتی این را ببیند…چی فکر میکند؟ اگه برای او فقط یک «لحظه» بوده باشد چی؟
"شرکت...پنت هوس"
باد عصرگاهی روی پشتبام ساختمان KAELIS آرام میچرخید و لبههای کت کالیستا را کمی تکان میداد. شهر زیر پایش بیدار بود؛ صدای دور ماشینها، بوقهای خفه، و همهمهای که از خیابانهای سئول بالا میآمد. اما آن بالا… انگار دنیا چند ثانیه کندتر حرکت میکرد.
کالیستا دو دستش را روی لبه فلزی نردهها گذاشته بود و به دوردست نگاه میکرد.
گوشیاش هنوز در جیب کت میلرزید، اما دیگر حوصله دیدن هیچ پیام تازهای را نداشت. تصویر آن عکس هنوز جلوی چشمش بود؛ همان لحظهای که فکر میکرد فقط بین خودشان مانده است.
صدای باز شدن درِ پشتبام. او لازم نبود برگردد تا بداند چه کسی آمده.
چند قدم آرام روی سطح
تهیونگ کنار نرده، کمی دورتر از او ایستاد. فاصلهای که نه غریبه بود… نه امن.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. باد بینشان عبور میکرد.
۸:۲۰ صبح. نور سرد صبح از میان پردههای نیمهکشیده روی میز کار میافتد.
کالیستا با حرکتی عصبی لپتاپ را میبندد؛ صدای محکم بسته شدنش مثل خطی روی سکوت اتاق میکِشد. یک نفس بلند بیرون میدهد و روی صندلی چرمیاش فرو میرود، انگار وزن فکرهایش بیشتر از بدنش باشد.
نوئلی که روی کاناپه لم داده و با قلم دیجیتالیاش روی واتپد طرح میزند، سرش را کمی بالا میآورد. «چرا انقدر کلافهای؟ اتفاقی افتاده؟»
قلم بین انگشتانش میچرخد؛ دقیق، نرم، بیحوصلهطور.
کالیستا نفس کوتاهی کشید. «حسش… عجیب بود.»
نوئلی کمی جلوتر خم شد. «تهیونگ؟»
چیزی در صورتش جابهجا میشود—یکجور تردید، یکجور مقاومت. «چیزی نیست که فکر میکنی.»
نوئلی آرام میخندد، نه برای مسخرهکردن—برای فهمیدن. «کالیستا… تو از دیشب تا حالا سه بار به یه نفر فکر کردی. این هیچی نیست؟»
نوئلی آرام از جای خودش بلند میشود و میرود سمت میز کالیستا، درست مقابلش میایستد.
دستش را روی لبهی میز میگذارد و خم میشود تا نگاهشان همسطح شود.
کالیستا نفسش را آهسته داخل میکشد. نگاهش بهجای نوئلی، روی بخشی از هوا پشت او ثابت میماند؛ همان تکنیک همیشگیاش برای قایمکردن واکنشها.
نوئلی ادامه میدهد: «اگه هیچ چیزی نیست… پس چرا از اسمش که میاد، چشمات یه ثانیه مکث میکنن؟»
کالیستا فوری جواب میدهد: «چون دربارهی پروژست. جلسهس. کاره.»
نوئلی خندهی کوتاه بیصدا. «خب چرا موقعی که حالتو فهمید، تو انقدر جا خوردی؟ تو حتی اجازه نمیدی کسی متوجه کفش جدیدت بشه، چه برسه به حالت.»
کالیستا دوباره میخواهد جواب بدهد، اما نصفه میماند.
چیزی توی گلویش گیر میکند. فقط میگوید: «زیادی حساسه. همین.»
نوئلی لبخند کمرنگی میزند. نه طعنه، نه شوخی فقط فهمیدن. «اگه چیزی نبود… اینطور دفاع نمیکردی.»
کالیستا سکوت میکند؛ سکوتی که از هزار اعتراف بلندتر است.
نوئلی صندلی کنار میز را میکشد و مینشیند. آرام، بدون فشار، فقط با صدایی نرم میگوید: «کالیستا؟تو فقط نمیخوای قبول کنی. نه اینکه چیزی نباشه.»
برای اولین بار، کالیستا نگاهش را پایین میاندازد.
"چند روز بعد"
صبح، قبل از اینکه خورشید کامل بالا بیاید، تلفن کالیستا با لرزشهای ممتد بیدارش میکند. چشمهایش سنگین است، مغزش هنوز نیمهخواب، اما تعداد نوتیفیکیشنها… غیرطبیعی است.
نوئلی زنگ میزند.
صدای خوابآلود اما هیجانزده: «کالب… چشمامو باز کردم دیدم تو و تهیونگ همهجا پخشین.»
کالیستا نفسش را حبس میکند. «چی؟»
نوئلی: «خودت ببین.»
کالیستا عکس را باز میکند.
هوای اتاق سرد شده یا بدن او یخ زده… خودش هم نمیداند.
در عکس، او و تهیونگ روی نیمکت باریک هونگده نشستهاند.
چراغهای خیابان پشتشان، گرم و طلایی.
هوتوک در دستش، لبخند کوچک گوشه لبش.
تهیونگ کمی خم شده سمت او، انگار داشت چیزی در گوشش میگفت، یا شاید فقط نگاهش میکرد.
و فاصلهشان…
فاصلهای نبود.
خیلی نزدیک.
قابلانکار نبود.
قلب کالیستا سقوط میکند به خاطر این سوال که تهیونگ وقتی این را ببیند…چی فکر میکند؟ اگه برای او فقط یک «لحظه» بوده باشد چی؟
"شرکت...پنت هوس"
باد عصرگاهی روی پشتبام ساختمان KAELIS آرام میچرخید و لبههای کت کالیستا را کمی تکان میداد. شهر زیر پایش بیدار بود؛ صدای دور ماشینها، بوقهای خفه، و همهمهای که از خیابانهای سئول بالا میآمد. اما آن بالا… انگار دنیا چند ثانیه کندتر حرکت میکرد.
کالیستا دو دستش را روی لبه فلزی نردهها گذاشته بود و به دوردست نگاه میکرد.
گوشیاش هنوز در جیب کت میلرزید، اما دیگر حوصله دیدن هیچ پیام تازهای را نداشت. تصویر آن عکس هنوز جلوی چشمش بود؛ همان لحظهای که فکر میکرد فقط بین خودشان مانده است.
صدای باز شدن درِ پشتبام. او لازم نبود برگردد تا بداند چه کسی آمده.
چند قدم آرام روی سطح
تهیونگ کنار نرده، کمی دورتر از او ایستاد. فاصلهای که نه غریبه بود… نه امن.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. باد بینشان عبور میکرد.
- ۱۴.۹k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط