BEYOND THE SPOTLIGHT
PART:19
"دفتر"
کالیستا در را باز کرد و چهار نفر وارد شدند. تهیونگ فقط تا وسط دفتر آمد و ایستاد.
جیمین مُردد نشست روی پشتی صندلی.
نوئلی ایستاد کنار میز و دست به سینه شد.
کالیستا میخواست چیزی بگوید اما قبل از او تهیونگ گوشیاش را بالا گرفت.
تهیونگ: «عکس… پخش شده.»
جیمین: «و واکنشهاش؟ دیوونهکننده. نصف اینترنت فکر میکنن دو نفری رفتید قرار عاشقانه، نصف دیگه دارن دنبال ارتباطش با پروژه میگردن.»
برای چند ثانیه فقط صدای نفسها بود.
نوئلی: «خب باید تصمیم بگیریم چی بگیم. یا بگیم ملاقات کاری بوده… یا همکاری رو جلو بندازیم.»
کالیستا احساس کرد تهیونگ نگاهش میکند. چشمهایش را بالا آورد. تهیونگ پرسید: «تو چی میخوای؟»
کالیستا یک لحظه مکث کرد.
نه بهخاطر حرف، بهخاطر نگاه. نگاهی که دو دقیقه پیش… روی لبهایش بود.
لبهایش کمی لرزید اما لحنش محکم بود:«میخوام… واقعی باشه.»
نوئلی پلک زد. جیمین هم ابروهایش بالا پرید.نوئلی: «واقعی؟ یعنی چی؟»
جیمین با شیطنت: «یعنی اون چیزی که من فکر میکنم؟»
کالیستا سریع گفت: «نه...منظورم همکاریه! همکاری واقعی. پنهانکاری فقط بدترش میکنه.»
تهیونگ نگاهش ثابت ماند.
او حق داشت؛ این فقط همکاری نبود.
اما به احترام کالیستا سکوت کرد.
جیمین ادامه داد: «پس یا باید خیلی حرفهایتر ظاهر بشید… یا حداقل برای مدتی نزدیک هم دیده نشید.»
نوئلی: «یا…»
همه نگاهش کردند.
نوئلی خونسرد گفت: «یا اینکه اصلاً اهمیت ندید. همکاری رو اعلام کنید و بگید جلسه کاری بوده. تمام.»
تهیونگ خیلی آرام نگاهش را از او دزدید: «قبوله.»
نوئلی: «باید قبل از اینکه شایعه بیشتر گنده بشه اعلامش کنیم.»
کالیستا و تهیونگ همزمان گفتند: «امروز.»
و درست در همان لحظه…
چشمهایشان ناخودآگاه با هم تلاقی کرد.
لحظهای کوتاه،
خاموش اما قابل خواندن،
که اگر کمی بیشتر طول میکشید…
نوئلی و جیمین هم میفهمیدند چیزی بیشتر از یک عکس بینشان هست.
کالیستا سریع نگاهش را برگرداند. تهیونگ هم وانمود کرد که مشغول گوشیاش است.
اما هیچکدامشان متوجه نشدند که نوئلی از گوشه چشم و جیمین از آینه کناری میز…هر دو لحظه را دیدند.
نه مطمئن.
نه کامل.
اما کافی.
برای اینکه شک کنند.
دو هفته گذشته.
دو هفتهای که از بیرون شاید ساده بهنظر میرسید،
اما برای کالیستا و تهیونگ…
بدجوری طولانی بود.
دو هفتهای که مثل یک قرارداد نانوشته بینشان بود
حرف فقط دربارهی کار.
نگاهها کوتاه.
فاصلهها حسابشده.
هر بار یکی برای لحظهای تنها وارد اتاق میشد، دیگری طوری رفتار میکرد انگار ناگهان یادش افتاده جایی باید باشد جلسه، تماس، یا هر چیز دیگری که بهانهی خوبی برای فرار باشد.
تهیونگ حالا رسمی سفیر KAELIS بود. اخبار همه جا پخش شده بود. پوسترها، مصاحبهها، تبریکها.
و کالیستا…
نشسته پشت میز کارش، سعی میکرد وانمود کند هرکدام از این موفقیتها مثل شلیک آرامی به سمت قلبش نیست.
او باید خوشحال میبود.
و بود تا زمانی که یادش نمیآمد تهیونگ دیگر فقط «مدل» او نیست. حضورش دیگر به انتخاب خودش بود، نه کالیستا.
درِ دفتر باز شد. نوئلی بدون اینکه منتظر اجازه بماند داخل شد. دستش یک پاکت طلایی درخشید.
نوئلی: «اوه، اینو باید ببینی.»
کالیستا پاکت را گرفت.
روی پاکت نوشته شده بود:
Annual Brands Gala – VIP Invitation
نوئلی: «برای هر چهار نفرمون دعوتنامه اومده. چون تهیونگ سفیره، ما هم باید همراهش بریم.»
کالیستا پلک زد.
نه یک بار.
دو بار.
آهسته، با همان شکلی که آدم سعی میکند خودش را جمع کند تا فرو نریزد.
کالیستا: «هر چهار نفر…؟ولی جیمین هنوز سفیر برند اعلام نشده»
نوئلی شانه بالا انداخت: «قراره بشه. بهعنوان مهمون ویژه دعوتش کردن. ظاهراً هیئت برندها میخوان باهاش آشنا بشن.»
همان لحظه حس کرد چیزی در قلبش چرخید.
انگار سکوت دو هفتهی گذشته بالاخره داشت امتحانش را پس میداد.
#taehyung #kimtaehyung #jungkook #فیک_بی_تی_اس #فیکشن #فیک_تهیونگ #وانشات_تهیونگ
"دفتر"
کالیستا در را باز کرد و چهار نفر وارد شدند. تهیونگ فقط تا وسط دفتر آمد و ایستاد.
جیمین مُردد نشست روی پشتی صندلی.
نوئلی ایستاد کنار میز و دست به سینه شد.
کالیستا میخواست چیزی بگوید اما قبل از او تهیونگ گوشیاش را بالا گرفت.
تهیونگ: «عکس… پخش شده.»
جیمین: «و واکنشهاش؟ دیوونهکننده. نصف اینترنت فکر میکنن دو نفری رفتید قرار عاشقانه، نصف دیگه دارن دنبال ارتباطش با پروژه میگردن.»
برای چند ثانیه فقط صدای نفسها بود.
نوئلی: «خب باید تصمیم بگیریم چی بگیم. یا بگیم ملاقات کاری بوده… یا همکاری رو جلو بندازیم.»
کالیستا احساس کرد تهیونگ نگاهش میکند. چشمهایش را بالا آورد. تهیونگ پرسید: «تو چی میخوای؟»
کالیستا یک لحظه مکث کرد.
نه بهخاطر حرف، بهخاطر نگاه. نگاهی که دو دقیقه پیش… روی لبهایش بود.
لبهایش کمی لرزید اما لحنش محکم بود:«میخوام… واقعی باشه.»
نوئلی پلک زد. جیمین هم ابروهایش بالا پرید.نوئلی: «واقعی؟ یعنی چی؟»
جیمین با شیطنت: «یعنی اون چیزی که من فکر میکنم؟»
کالیستا سریع گفت: «نه...منظورم همکاریه! همکاری واقعی. پنهانکاری فقط بدترش میکنه.»
تهیونگ نگاهش ثابت ماند.
او حق داشت؛ این فقط همکاری نبود.
اما به احترام کالیستا سکوت کرد.
جیمین ادامه داد: «پس یا باید خیلی حرفهایتر ظاهر بشید… یا حداقل برای مدتی نزدیک هم دیده نشید.»
نوئلی: «یا…»
همه نگاهش کردند.
نوئلی خونسرد گفت: «یا اینکه اصلاً اهمیت ندید. همکاری رو اعلام کنید و بگید جلسه کاری بوده. تمام.»
تهیونگ خیلی آرام نگاهش را از او دزدید: «قبوله.»
نوئلی: «باید قبل از اینکه شایعه بیشتر گنده بشه اعلامش کنیم.»
کالیستا و تهیونگ همزمان گفتند: «امروز.»
و درست در همان لحظه…
چشمهایشان ناخودآگاه با هم تلاقی کرد.
لحظهای کوتاه،
خاموش اما قابل خواندن،
که اگر کمی بیشتر طول میکشید…
نوئلی و جیمین هم میفهمیدند چیزی بیشتر از یک عکس بینشان هست.
کالیستا سریع نگاهش را برگرداند. تهیونگ هم وانمود کرد که مشغول گوشیاش است.
اما هیچکدامشان متوجه نشدند که نوئلی از گوشه چشم و جیمین از آینه کناری میز…هر دو لحظه را دیدند.
نه مطمئن.
نه کامل.
اما کافی.
برای اینکه شک کنند.
دو هفته گذشته.
دو هفتهای که از بیرون شاید ساده بهنظر میرسید،
اما برای کالیستا و تهیونگ…
بدجوری طولانی بود.
دو هفتهای که مثل یک قرارداد نانوشته بینشان بود
حرف فقط دربارهی کار.
نگاهها کوتاه.
فاصلهها حسابشده.
هر بار یکی برای لحظهای تنها وارد اتاق میشد، دیگری طوری رفتار میکرد انگار ناگهان یادش افتاده جایی باید باشد جلسه، تماس، یا هر چیز دیگری که بهانهی خوبی برای فرار باشد.
تهیونگ حالا رسمی سفیر KAELIS بود. اخبار همه جا پخش شده بود. پوسترها، مصاحبهها، تبریکها.
و کالیستا…
نشسته پشت میز کارش، سعی میکرد وانمود کند هرکدام از این موفقیتها مثل شلیک آرامی به سمت قلبش نیست.
او باید خوشحال میبود.
و بود تا زمانی که یادش نمیآمد تهیونگ دیگر فقط «مدل» او نیست. حضورش دیگر به انتخاب خودش بود، نه کالیستا.
درِ دفتر باز شد. نوئلی بدون اینکه منتظر اجازه بماند داخل شد. دستش یک پاکت طلایی درخشید.
نوئلی: «اوه، اینو باید ببینی.»
کالیستا پاکت را گرفت.
روی پاکت نوشته شده بود:
Annual Brands Gala – VIP Invitation
نوئلی: «برای هر چهار نفرمون دعوتنامه اومده. چون تهیونگ سفیره، ما هم باید همراهش بریم.»
کالیستا پلک زد.
نه یک بار.
دو بار.
آهسته، با همان شکلی که آدم سعی میکند خودش را جمع کند تا فرو نریزد.
کالیستا: «هر چهار نفر…؟ولی جیمین هنوز سفیر برند اعلام نشده»
نوئلی شانه بالا انداخت: «قراره بشه. بهعنوان مهمون ویژه دعوتش کردن. ظاهراً هیئت برندها میخوان باهاش آشنا بشن.»
همان لحظه حس کرد چیزی در قلبش چرخید.
انگار سکوت دو هفتهی گذشته بالاخره داشت امتحانش را پس میداد.
#taehyung #kimtaehyung #jungkook #فیک_بی_تی_اس #فیکشن #فیک_تهیونگ #وانشات_تهیونگ
- ۴.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط