پارت اول
Rose of mine🌷
چند ساعت بعد، سالن کمی خلوتتر شده بود.
رزالین پشت میز نشسته بود و مشغول مرتب کردن چندتا از فایلها بود که صدایی از کنارش اومد.
«ببخشید.»
سرش رو بلند کرد.
جونگکوک بود.
این بار تنها بود.
«بله؟»
چند لحظه مکث کرد، انگار دنبال بهانهی مناسبی برای شروع حرف میگشت.
«فکر کنم هنوز اسمت رو نپرسیدم.»
رزالین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«رزالین.»
جونگکوک آروم تکرار کرد:
«رزالین…»
«آره.»
«اسم قشنگیه.»
«ممنون.»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد و نگاهش رو ازش گرفت.
«من جونگکوکم.»
رزالین با تعجب خندید.
«این یکی رو میدونستم.»
جونگکوک خندید.
«آره، احتمالاً.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
رزالین دوباره برگشت سمت لپتاپش.
«دیگه کاری داشتین؟»
جونگکوک کمی مکث کرد.
«نه.»
بعد از چند قدم، دوباره برگشت و گفت:
«فقط… خوشحال شدم باهات آشنا شدم.»
رزالین چیزی نگفت، فقط لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک از سالن بیرون رفت.
رزالین چند ثانیه به در خیره موند و بعد دوباره مشغول کارش شد.
برای خودش عجیب بود که چرا یک گفتوگوی ساده اینقدر توی ذهنش مونده.
از اون طرف، جونگکوک هم وقتی به اتاقش رسید، بدون اینکه دلیل مشخصی داشته باشه، دوباره اسمش رو توی ذهنش تکرار کرد.رزالین…
روز دوم کاری رزالین برخلاف چیزی که فکر میکرد، خیلی شلوغتر از روز قبل شروع شد.
از وقتی وارد ساختمان شده بود، مدام از این اتاق به اون اتاق میرفت و هر بار یه نفر چیز جدیدی ازش میخواست. آخر سر وقتی بالاخره پشت میزش نشست، فقط چند ثانیه به صفحهی لپتاپ خیره موند
«من دقیقاً برای چی اومدم اینجا؟»
زیر لب اینو گفت و یه نفس عمیق کشید.
هنوز دستش به سمت قهوهاش نرفته بود
که صدایی از پشت سرش اومد.
«برای اینکه هر روز همینقدر غر بزنی؟»
جونگکوک کنار میز ایستاده بود و با یه لبخند نگاهش. میکرد.
«تو از کی اینجایی؟»
«به اندازهای که شنیدم داشتی با خودت حرف میزدی.»
«عالیه.»
رزالین دوباره برگشت سمت لپتاپ
«روز دومه و برام ابرو نمونده»
اگه این پارت تونست یه حسی تو دلتون جا بذاره،با یه لایک و کامنت بهم نشونش بدین؛
نظراتتون انگیزهی پارت بعده 🖤✨
— منتظر خوندن حس و نظر شما هستم…
👀
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن #فیک_جونگ_کوک
چند ساعت بعد، سالن کمی خلوتتر شده بود.
رزالین پشت میز نشسته بود و مشغول مرتب کردن چندتا از فایلها بود که صدایی از کنارش اومد.
«ببخشید.»
سرش رو بلند کرد.
جونگکوک بود.
این بار تنها بود.
«بله؟»
چند لحظه مکث کرد، انگار دنبال بهانهی مناسبی برای شروع حرف میگشت.
«فکر کنم هنوز اسمت رو نپرسیدم.»
رزالین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«رزالین.»
جونگکوک آروم تکرار کرد:
«رزالین…»
«آره.»
«اسم قشنگیه.»
«ممنون.»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد و نگاهش رو ازش گرفت.
«من جونگکوکم.»
رزالین با تعجب خندید.
«این یکی رو میدونستم.»
جونگکوک خندید.
«آره، احتمالاً.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
رزالین دوباره برگشت سمت لپتاپش.
«دیگه کاری داشتین؟»
جونگکوک کمی مکث کرد.
«نه.»
بعد از چند قدم، دوباره برگشت و گفت:
«فقط… خوشحال شدم باهات آشنا شدم.»
رزالین چیزی نگفت، فقط لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک از سالن بیرون رفت.
رزالین چند ثانیه به در خیره موند و بعد دوباره مشغول کارش شد.
برای خودش عجیب بود که چرا یک گفتوگوی ساده اینقدر توی ذهنش مونده.
از اون طرف، جونگکوک هم وقتی به اتاقش رسید، بدون اینکه دلیل مشخصی داشته باشه، دوباره اسمش رو توی ذهنش تکرار کرد.رزالین…
روز دوم کاری رزالین برخلاف چیزی که فکر میکرد، خیلی شلوغتر از روز قبل شروع شد.
از وقتی وارد ساختمان شده بود، مدام از این اتاق به اون اتاق میرفت و هر بار یه نفر چیز جدیدی ازش میخواست. آخر سر وقتی بالاخره پشت میزش نشست، فقط چند ثانیه به صفحهی لپتاپ خیره موند
«من دقیقاً برای چی اومدم اینجا؟»
زیر لب اینو گفت و یه نفس عمیق کشید.
هنوز دستش به سمت قهوهاش نرفته بود
که صدایی از پشت سرش اومد.
«برای اینکه هر روز همینقدر غر بزنی؟»
جونگکوک کنار میز ایستاده بود و با یه لبخند نگاهش. میکرد.
«تو از کی اینجایی؟»
«به اندازهای که شنیدم داشتی با خودت حرف میزدی.»
«عالیه.»
رزالین دوباره برگشت سمت لپتاپ
«روز دومه و برام ابرو نمونده»
اگه این پارت تونست یه حسی تو دلتون جا بذاره،با یه لایک و کامنت بهم نشونش بدین؛
نظراتتون انگیزهی پارت بعده 🖤✨
— منتظر خوندن حس و نظر شما هستم…
👀
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن #فیک_جونگ_کوک
- ۳.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط