ستاره کوچولوی شبام
🌟🌌∆{ستاره کوچولوی شبام}∆🌌🌟
Part⁶
آت:هیچم گناه نداری
ته:نکنه میخوایی بهت ریاضی یاد بدم تا جواب بله بهم بدی!؟ها؟😈
آت:ساکت شو بیتربیت
که یهو ته لباش و گذاشت رو لبای آت
(ویو آت)
از آمدن ته خیل خوشحال بودم از یه طرفم ناراحت بودم دلم نمیخواست ببینمش ولی ببیشتر خوشحال بودم که برگشته آمده دنبالم همینجور که به این چیزا فکر میکرد باهاش همزمان بحث میگردم یه چیز گرمی رو لبام احساس کردم لبای اون بود
آت:ته چیکار میکنی...اخم سرش و کشید عقب
ته:آت بسه دیگه قهر نکن من نمیتونم تحمل کنم من دوست دارم
آت:چ..چ.چ..چ.چیییییی
ته دوباره لبای آت رو بوسید بعداز یه تایم طولانی جدا شدن
ته:همراهی میکنی ؟؟...😈
آت:لبخند٫٫منم دوست دارم(چه زود پا داد)
ته:جانمممممم؟؟
آت:هیچی...خنده خجالت
ته:خجالت میکشی جوجه
آت:نکشم؟
ته:اره نکش
آت:دیوونه
ته:خب کی بیام بگیرمت؟؟
آت:ای کوفت بزار بگذره
ته:خب پس میریم یکم تو آمریکا میگردیم بعد میریم کره میگیرمت
آت:تهیونگگگگگگگگگ
ته:جانم....سرش برگردوند سمت آت
آت:هیششش
ته:عزیزم شیش نه هفت
آت:ععع اذیتم نکنننن
ته:عااا باشه ببخشید
آت:ته گپتهام درد میکنه میخوام برم خونه
ته:عععع زنم پاهاش در میکنه
آت: میزنه پس سر تهیونگ....این حرف و نزن ععع...خنده
ته:عام فکرامو بکنم بهت خبر میدم دوباره میگم یانه
آت:ای کوفت
ته:عصبانیتتم جذابه
آت:حالا کی به مامان بابا بگیم
ته:بریم گره حتما بهشون میگیم
آت:به نظرت با رابطه ما موافقت
ته:نمیدونم بعدا زنگ میزنم میپرسم
آت:ته شوخی نمیکنم دارم جدی حرف میزنم
ته:باشه ببخشید
ته:عام خب نمیدونم نمیتونم خودم و بزارم جای اونا
آت:خب یه کوچولو بخاطرش استرس گرفتم
ته:عزیزم نیاز نیست نگران باشی
آت:عام چشم...لبخند
ته:بیا بغلت کنم ببرمت تو ماشین نمیتونی راه بری
آت رفت تو بغلش رفتن تو ماشین نشستن حرکت کردن رفتن سمت هتل
ته:اینجا موندی این همه سال
آت:اره
ته: چجوری ؟؟
آت:خب یه مبلغ زیادی پرداخت کردم گفت تا هروقت دوست دارم میتونم بمونم
ته:اوو چه خوب
آت:اوم
ته:هنوز پاهات در میکنه
آت:یکم
ته:بیا اینجا پانسمانش کنم
آت:آخه میسوزه
ته:حرف نباشه بیا اینجا ببینم
آت:آخه...
ته:هیششش
آت:شیش نه هفت
ته:بی مزه😒
آت:خودت سربه سرم گذاشتی منم تلافی کردم
ته:هه هه نمک دون
آت:هی هیچی نمیگم نرو رو اعصابم...میزنم پس سرش
ته:ببخشید بانو
آت:آفرین حالا شد
ته:پرو...تو دلش
آت:چیزی گفتی؟؟
ته:نه چیزی نگفتم
آت:آها اوکی
پاهاش براش پانسمان کرد ساعت 2 صبح بود
ته:اته بسه دیگه بیدار موندن عزیزم بیا بریم سر جات بخوابیم
آت:رو یه تختتت؟!!!!!
ته:اره رو یه تخت
آت:اهم اهم...صداش و صاف کرد
ته:خیلی منحرفی بچه بلندشو بیا میخواییم
آت:اهممم....صداش و صاف کرد
ته دستشو میکشه تو بغل خودش
آت:عععع ته نکن
ته:بگیر بخواب بچه تکون نخور....پتو میکشه رو جفتشون
آت:تههه نکننن
ته:یبار دیگه حرف بزنی تخت میشکنم
آت:چییییی
ته:بخواب حرف نزنم
آت:نه چی گفتی؟
ته خیمه میرم رو آت
ته:میخوایی عملیش کنم؟؟
ات:ن..ن..ن.نه غلط کردم
ته:پس بخواب
دوباره میخوابه بغل دست آت هرجفتشون به خواب عمیقی میرن و...
برای ادامه فیک به حمایت شما نیاز دارم گایز 💋 💕
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
Part⁶
آت:هیچم گناه نداری
ته:نکنه میخوایی بهت ریاضی یاد بدم تا جواب بله بهم بدی!؟ها؟😈
آت:ساکت شو بیتربیت
که یهو ته لباش و گذاشت رو لبای آت
(ویو آت)
از آمدن ته خیل خوشحال بودم از یه طرفم ناراحت بودم دلم نمیخواست ببینمش ولی ببیشتر خوشحال بودم که برگشته آمده دنبالم همینجور که به این چیزا فکر میکرد باهاش همزمان بحث میگردم یه چیز گرمی رو لبام احساس کردم لبای اون بود
آت:ته چیکار میکنی...اخم سرش و کشید عقب
ته:آت بسه دیگه قهر نکن من نمیتونم تحمل کنم من دوست دارم
آت:چ..چ.چ..چ.چیییییی
ته دوباره لبای آت رو بوسید بعداز یه تایم طولانی جدا شدن
ته:همراهی میکنی ؟؟...😈
آت:لبخند٫٫منم دوست دارم(چه زود پا داد)
ته:جانمممممم؟؟
آت:هیچی...خنده خجالت
ته:خجالت میکشی جوجه
آت:نکشم؟
ته:اره نکش
آت:دیوونه
ته:خب کی بیام بگیرمت؟؟
آت:ای کوفت بزار بگذره
ته:خب پس میریم یکم تو آمریکا میگردیم بعد میریم کره میگیرمت
آت:تهیونگگگگگگگگگ
ته:جانم....سرش برگردوند سمت آت
آت:هیششش
ته:عزیزم شیش نه هفت
آت:ععع اذیتم نکنننن
ته:عااا باشه ببخشید
آت:ته گپتهام درد میکنه میخوام برم خونه
ته:عععع زنم پاهاش در میکنه
آت: میزنه پس سر تهیونگ....این حرف و نزن ععع...خنده
ته:عام فکرامو بکنم بهت خبر میدم دوباره میگم یانه
آت:ای کوفت
ته:عصبانیتتم جذابه
آت:حالا کی به مامان بابا بگیم
ته:بریم گره حتما بهشون میگیم
آت:به نظرت با رابطه ما موافقت
ته:نمیدونم بعدا زنگ میزنم میپرسم
آت:ته شوخی نمیکنم دارم جدی حرف میزنم
ته:باشه ببخشید
ته:عام خب نمیدونم نمیتونم خودم و بزارم جای اونا
آت:خب یه کوچولو بخاطرش استرس گرفتم
ته:عزیزم نیاز نیست نگران باشی
آت:عام چشم...لبخند
ته:بیا بغلت کنم ببرمت تو ماشین نمیتونی راه بری
آت رفت تو بغلش رفتن تو ماشین نشستن حرکت کردن رفتن سمت هتل
ته:اینجا موندی این همه سال
آت:اره
ته: چجوری ؟؟
آت:خب یه مبلغ زیادی پرداخت کردم گفت تا هروقت دوست دارم میتونم بمونم
ته:اوو چه خوب
آت:اوم
ته:هنوز پاهات در میکنه
آت:یکم
ته:بیا اینجا پانسمانش کنم
آت:آخه میسوزه
ته:حرف نباشه بیا اینجا ببینم
آت:آخه...
ته:هیششش
آت:شیش نه هفت
ته:بی مزه😒
آت:خودت سربه سرم گذاشتی منم تلافی کردم
ته:هه هه نمک دون
آت:هی هیچی نمیگم نرو رو اعصابم...میزنم پس سرش
ته:ببخشید بانو
آت:آفرین حالا شد
ته:پرو...تو دلش
آت:چیزی گفتی؟؟
ته:نه چیزی نگفتم
آت:آها اوکی
پاهاش براش پانسمان کرد ساعت 2 صبح بود
ته:اته بسه دیگه بیدار موندن عزیزم بیا بریم سر جات بخوابیم
آت:رو یه تختتت؟!!!!!
ته:اره رو یه تخت
آت:اهم اهم...صداش و صاف کرد
ته:خیلی منحرفی بچه بلندشو بیا میخواییم
آت:اهممم....صداش و صاف کرد
ته دستشو میکشه تو بغل خودش
آت:عععع ته نکن
ته:بگیر بخواب بچه تکون نخور....پتو میکشه رو جفتشون
آت:تههه نکننن
ته:یبار دیگه حرف بزنی تخت میشکنم
آت:چییییی
ته:بخواب حرف نزنم
آت:نه چی گفتی؟
ته خیمه میرم رو آت
ته:میخوایی عملیش کنم؟؟
ات:ن..ن..ن.نه غلط کردم
ته:پس بخواب
دوباره میخوابه بغل دست آت هرجفتشون به خواب عمیقی میرن و...
برای ادامه فیک به حمایت شما نیاز دارم گایز 💋 💕
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
- ۶۵۸
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط