Custom bride part : ۱۵

و بنا به دلایلی نفسم بند اومد یعنی تموم راه رو دویده بودم؟
کلارا پرسید: + نامجون مشکل چیه؟
و به اطراف نگاه میکرد که انگار نمیتونه مشکلی توی کارش ببینه
_ اگه تو باید به شهر بری من تو رو میبرم
دستم رو دراز کردم بازوش رو گرفتم و به سمت جایی که براندون ایستاده بود رفتم
_ چیزایی که نیاز داشتی رو خریدی؟
اون به من نگاه میکرد و من میدیدم که عصبانیه
زیر لب غرید: + بله
و من نتونستم لبخند نزنم عاشق وقتی ام که اون آتش درون چشماش روشن میشه معمولا وقتی کسی حاضر جوابی کنه خیلی مهربانانه برخورد نمیکنم من دستور میدم و همه اطاعت میکنند نمیتونم بفهمم که چرا وقتی اون این کار رو میکنه دوست دارم
ناگهان لبخند شیرینی زد اما برگشت و به براندون نگاه کرد
+ خیلی ممنونم که کمکم کردی بی ، من واقعا ممنونتم
حرف‌هاش شیرینه و من میخوام دستم رو دراز کنم و حرفاش رو بقایم تا به براندون نرسه هچمین کلماتی فقط برای منه
به براندون نگاه کردم و اسم کاملش رو طعنه آمیز تلفظ کردم
_ براندون...
و به کلارا نگاه کردم
_ کامیون رو به مزرعه برگردون و به پسرها بگو بهت کمک کنن وسایل رو تخلیه کنی ممنون که همسرم رو به شهر آوردی از اینجاش با منه
اون گفت: > بله، قربان
و به کارش ادامه داد انگار اینجا هیچ چیزی غیر عادی ای رخ نداده
بازوی کلارا رو گرفتم اون رو به سمت صندلی کامیونم هدایت کردم و در رو باز کردم میدیدم که بعضی از مردم شهر دارن بهمون نگاه میکنند. احتمالاً تعجب کردن که چه خبر شده مطمئناً شایعات زیادی پخش خواهد شد.
زیر لب گفت : + من هنوز همسرت نیستم
اما اونقدر بلند که بتونم بشنوم
_ اوه به من اعتماد کن عزیزم میخوام اینو تغییر بدم
از کمر گرفتمش بلندش کردم و روی نیمکت گذاشتمش و بعد خودم رو پشت سرش به داخل کامیون بردم
اون روی صندلی مسافر رفت اما من دستم رو دراز کردم رانش رو گرفتم تا درست کنار من بشینه
+ تو یه بی رحم گنده بَکی این رو میدونستی نامجون؟نمیتونی اینطوری از زور مردونه ات استفاده کنی وقتی یکی باهات مخالفه
_ وقتی مال من باشه اینکارو میکنم
کامیون رو روی دنده قرار دادم و خودمون رو به شهرداری رسوندم آماده ام که به این موضوع کوچک رسیدگی کنم وقتی بلند شدم احساس کردم اون کنارم مضطربه
+ نامجون، من حتى يه لباس مناسب هم نپوشیدم!
به حرف‌هاش خندیدم و فکر میکنم که اون بیشتر به ظاهرش اهمیت میده تا اینکه با من ازدواج کنه خوشم میاد نمیخوام نظرش رو تغییر بده
_ فکر نمیکنم امروز این اتفاق بیفته عزیزم با توجه به ایالت تگزاس ما میتونیم مجوز ازدواج بگیریم اما باید سه روز صبر کنیم پس بیا این کار رو شروع کنیم و روز جمعه میتونیم به اینجا برگردیم و تو میتونی یه لباس بپوشی
به پایین نگاه کردم و دیدم که لب‌هاش رو گاز میگیره انگار که داره بهش فکر میکنه چانه اش رو گرفتم و سرش رو چرخوندم تا به من نگاه کنه
_ هنوز میخوای با من ازدواج کنی مگه نه؟
به چشمان آبی روشنش خیره شدم از اینکه ممکنه چه بگه میترسیدم به این احساس عادت ندارم
سرش رو با موافقت تکان داد و فرهای طلایی اش کمی تکون خوردن و من دیگه نمیتونستم تحمل کنم من باید ل*ب‌هام رو روش بذارم ل*ب‌هام رو روی ل*ب‌هاش پایین بردم گرمای ل*ب‌های نرمش نا*له ای از گلوم بیرون کشید احساس کردم زبان کوچکش توی دهنم فرو میره و شیرینی طعمش دهنم رو پر کرد
ناگهان دست‌هامون در حال کاوش بود و انگار نمی تونستیم به اندازه کافی به هم بچسبیم من اون رو به سمت خودم کشیدم در حالی که اون از بدنم بالا می رفت و ناگهان اون روی پاهام داخل کامیونم نشسته بود احساس میکنم وا**ژن**ش که با شلوار جینش پوشیده شده روی آل***تم کشیده میشد و من بوسه رو متوقف کردم تا بهش نگاه کنم دستام به سمت باس**نش رفت تا اون رو ثابت نگه دارم همونطور که به اطرافمون نگاه میکردم و دیدم چند نفر در حال قدم زدن هستن
_ اینجا نه کلارا من نمیخوام مردم اینطوری بالا پایین کردنت رو ببینن عزیزم
به نظر میرسید حرف‌هام اون رو پر از شهوت کرده و گونه هاش از خجالت سرخ شد وقتی میخواست از بغلم بره من اون رو محکمتر به خودم فشار دادم تا نتونه بره
_ هنوز نه عزیزم فقط بذار یه ثانیه دیگه ازت لذت ببرم
صورتم رو درون گردنش فرو کردم و رایحه ی شیرین سیبش رو استشمام کردم دست‌هاش رو دور من حلقه کرد و انگشتاش رو داخل موهای کوتاه پشت سرم فرو برد کلاه استتسون من افتاد
اون زمزمه کرد : + وقتی من رو میب*وسی گم میشم
در حالی که دستام رو روی پشتش بالا و پایین می کردم مقابل پوستش لبخند زدم
_ خوبه که من اینجام تا وقتی تموم شد پیدات کنم حالا بیا بریم تا این رو قانونی کنیم

سلامی دوباره عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا امیدوارم لذت برده باشید
لایک : ۴۹
کامنت : ۴۰
ری‌پست : ۱۰
دیدگاه ها (۴)

پارت دوم نماد مرگ

رو شیپشون کراش زدم-راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هست...

the first lie

★彡   Part 51 彡★ "خوب نیستم تهیونگ."چشم هاش برق زد.خودمم متوج...

#in_your_eyes part_۸۹ویو کایلاچشمام توی چشمای خمارش قفل شددی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط