گاهی اوقات دلم برای شهریار هم می گیرد!

گاهی اوقات دلم برای شهریار هم می گیرد!
چه فریادها پشت سکوت بیت هایش بود،
چه بی معرفتی ها دید و دم نزد
می دانی من معرفت را آنجا یافتم که
شهریار با دل خونین خود می نوشت:
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
دیدگاه ها (۲۴)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهشتم: چاقویی که نرسید---آن شب.در جنگ...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

عشق مافیا :)) پارت سه:ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و ر...

{یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیر...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

بعضی وقتا دلم می‌گیره برای حال و روز شهریار چه فریادهایی پشت...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

زمانی که شهریار برای خواندن درس پزشکی به تهران آمد، عاشق دخت...

ABRAHAMیار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط